بسم الله الرحمن الرحیم
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه .
قبل از هر چیز از مروارید جون تشکر می کنم که توی راه اندازی این وبلاگ به من خیلی کمک کردند.
خوب ،در مورد وبلاگ، باید بگم من فعلا توی این وبلاگ فقط داستان نویسی میکنم،شعر قشنگ یا
قطعه ی ادبی قشنگی می نویسم وعکسهای آقای پورسرخ را می گذارم.امیدوارم خوشتون بیاد
داستان
معرفی شخصیت های داستان:
سهیلا:بیتا فرهی .مادر خانواده .سن:۵۱.لیسانس ادبیات.سردبیر مجله دوست کوچولو(گروه سنی کودکان )
ونویسنده ی داستان های کودک .خصوصیات اخلاقی:مهربان ، منظم،با اراده ، پر تلاش وبا گذشت
سعید:...............پدر خانواده.سن:۵۸. ۵-۶ سال پیش فوت کرده.دکترای ادبیات .استاد دانشگاه
خصوصیات اخلاقی:پر تلاش .مهربان
حمید :حمید گودرزی. سن:۲۸ .فرزند بزرگ خانواده .مهندس معدن . خصوصیات
اخلاقی:جدی،مومن،مسئولیت پذیر، مهربان
پوریا:پوریا پورسرخ.سن:۲۵.لیسانس معماری.بوکسور.خصوصیات اخلاقی:خیلی
مهربان،باگذشت،صمیمی
باران:باران کوثری.سن:۱۹.در حال گرفتن لیسانس شیمی .خصوصیات اخلاقی:ساده وبی
آلایش.حساس.مهربان
ساحل:خودم.فرزند آخر خانواده .سن:۱۵.ویالن میزنه.خصوصیات اخلاقی:مهربان.کمی مغرور ،خیلی
وابسته به مامان،دلسوز
قسمت اول داستان
کلاس ویالن تازه تمام شده بود ،توی تاکسی نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم .خیلی خوشحال
بودم .دلم می خواست هر چه زودتر به خانه برسم .مدام جمله ی استاد احمدی تو ذهنم تکرار می
شد .آنروز استاد به من گفته بود:تو استعداد فوق العاده ای تو ویالن داری اگه تلاش و پشتکارت را بیشتر کنی، میتونی تو مسابقات سال آینده رتبه بیاری.
دست انداز خیابان مرا به خودم آورد .متوجه شدم تاکسی از سر کوچه گذشته .با عجله گفتم :آقا
بایستید .همین جا پیاده می شم .
کرایه تاکسی را دادم و مجبور شدم کمی از مسیر را پیاده بر گردم .تند تند راه می رفتم .تصمیم گرفته
بودم واقعا تلاش کنم و خودم را برای مسابقات سال آینده آماده کنم .
رسیدم خانه .ویالن را گذاشتم روی مبل و بلند گفتم :مامان خانه ای؟ گفت :تو اتاقم .در اتاق را باز
کردم .مامان وسط اتاق نشسته بود و کلی برگه جلوش بود. داشت مطالب مجله را که فردای آن روز بنا
بود چاپ بشه را مرتب می کرد . سلام کردم .همونطور که سرش زیر بود گفت :سلام .خوبی؟
گفتم :مامان اگه گفتی استاد امروز بهم چی گفت. سرش را بالا آورد عینکش را برداشت و
پرسید :چی گفت ؟ کنار مامان نشستم و همه چیز را براش تعریف کردم . یک لبخندی زد و
گفت :عالیه. بلافاصله گفتم :می خواهم از همین فردا شروع کنم به تمرین .گفت :مطمئنم که می تونی
موفق بشی .تو استعدادش را داری.مامان خیلی خسته بود یک بالش از روی تخت برداشت گذاشت زیر
سرش و دراز کشید .من هم کنارش خوابیدم .دست مامان را توی دستم گرفته بودم با سر انگشتهام
چروک های دست مامان را باز می کردم و یاد گذشته می افتادم :
یادش بخیر ۹-۱۰ ساله بودم بابا هنوز رنده بود .شیرین ترین اوقات زندگی ام را می گذروندم و قدرش را
نداشتم .گاهی اوقات بابا ویالن می زد و شب ها هم طبق روال همیشگی شاهنامه می خواند.مامان از
این کار لذت می برد چون عاشق ادبیات بود.بابا سعی می کرد من را نسبت به ادبیات و ویالن علاقه
مند کنه وتو کارش هم موفق بود چون علاقه من روز به روز زیادتر می شد .
توی این افکار بودم که مامان خنده ای کرد دستش را به آرومی از دست من بیرون آورد و گفت :این کارا را
می کنی که به من بفهمونی پیر شدم. آره ؟ دستش را دوباره گرفتم، بوسیدم و گفتم الهی قربونت
بشم تو همیشه خوشگل و جوانی .مامان بغلم کرد،لبخندی زد و من را بوسید
چند هفته ای گذشت . طی این مدت من واقعا تلاش می کردم و همه وقتم را با ویالن می
گذروندم .
توی این چند هفته وضعیت جسمی مامان کمی تغییر کرد:چشمهاش سیاهی می رفت و اغلب اوقات
ضعف و سر گیجه داشت وبرای همین بیشتر کارههای دفتر را توی خانه انجام می داد و من هم که
همه ی تابستونم را با کلاس های مختلف پر کرده بودم کمتر متوجه این مسئله بودم .
یک روز صبح مامان با باران رفت بیرون تا آزمایش خونش را نشون دکتر بده .
ساعت ۶-۷ عصر بود که رسیدم خانه وسایلم را گذاشتم توی اتاق و رفتم سمت آشپزخانه .باران توی
آشپز خانه بود یک بسته قرص دستش بود و داشت توی لیوان آب می ریخت . سلام کردم .یکدفعه بر
گشت و با صدای گرفته ای گفت :کی آمدی؟ چشم های باران خیلی سرخ بود .گفتم :چیزی شده ؟
گفت:نه .سرم درد می کنه قرص را خورد و رفت سمت اتاقش.پرسیدم:مامان کجاست ؟ رفت
دکتر؟ گفت :نمی دونم کجاست . دوباره پرسیدم :رفت دکتر ؟ گفت آره بهش یکم دارو داد و گفت کم
خونی داره .
شب ساعت ۹ بود که مامان و حمید و پوریا آمدند خانه .حال مامان خیلی خوب نبود .رنگ و روش پریده
بود و به سختی راه می رفت .گفتم :بیایید شام بخورید . مامان با صدای گرفته گفت :تو بخور من امروز
خیلی خسته ام .شب بخیرگفت ورفت توی اتاقش .
پوریا خیلی آشفته بود .گفتم چیزی شده ؟ با سر اشاره کرد که چیزی نشده.گفتم :پس دستتو
بشور بیا غذا بخور.گفت نه سیرم .خودت بخور .و رفت توی اتاقش. باران هم که سر درد را بهانه کرد و
رفت خوابید .رفتم تو سالن به حمید گفتم :تو هم شام نمی خوری؟ اون هم برای اینکه من شک نکنم
بر خلاف میلش گفت :چرا .الان می آم .میز را چیدم و شروع کردیم به غذا خوردن .ازش پرسیدم :چیزی شده
گفت :نه ،چطور مگه :گفتم هیچی .فقط چرا همه یک جوری اند؟ گفت :نه چیزی نشده .امروز
همه خسته اند چون از از صبح بیرون بودند .
سرم را زیر انداختم و بقییه شامم را خوردم .حمید مدام از توی شیشه میز من را نگاه می کرد . و این
کار اون شک من را به یقین تبدیل می کرد که یک اتفاقاتی افتاده.
پایان این قسمت
ودر آخر:
در دیاری که مردانش، عصا از کور می دزدند
عجب خوش باورم من که،محبت آرزو دارم
نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 2:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY