سلام به همگی:

 

امیدوارم حال همه خوب باشه

بالاخره امروز فرارسید .بعد از  کلی انتظار.

این روز را به آقای پورسرخ و همه ی هواداراشون تبریک می گم  

 

خوب این هم قسمت دوم داستان :

 

این روال تا چند روزی ادامه داشت . یک روز وقتی از خواب بیدارشدم دیدم مامان یک ساک

 دستشه .همون جور که خواب آلود بودم با کمال تعجب رسیدم:سلام .کجا می خواهی بری؟

مامان گفت :دیشب که بهت گفتم می خواهم با زهره برم مشهد .اما آن شب کسی به من حرفی نزده

 بود.

آن روز  خیلی کلاس داشتم و  همین دلیل ساعت ۴از آموزشگاه تعطیل شدم و آمدم بیرون. تا ایستگاه

تاکسی باید یک مسافتی را پیاده می رفتم .همینطور که ویترین مغازه ها را می دیدم ،رسیدم به یک

دکه روزنامه فروشی.آن هفته به دلیل هفتمین سال چاپ ،مجله مامان ویژه نامه بود. یکی خریدم .همون

 وقت یک پسر بچه با قدی خیلی کوتاه و اندامی  لاغر مانتو ام را کشید و گفت :یکی بخر .یک فال بخر.تو

را خدا بخر . دولا شدم و گفتم خودت یکی اش را بهم بده یک فال را در آورد و گفت :۱۰۰ تومان. یک

لبخندی زدم و ۱۰۰ تومان بهش دادم .

فال را که باز کردم آمده بود :

"ما زیاران چشم یاری داشتیم "

آن موقع معنی اش را نفهمیدم سوار تاکسی شدم و رسیدم سر کوچه از ماشین پیاده شدم .مجله را ک

ه توی دستم بود ورق می زدم تا رسیدم به برگه آخر نوشته بود :

"بچه ها حال گلپر جون(اسم مستعار مامان در مجله )خوب نیست برای سلامتی اش دعا کنید"

دوباره یک نگاه انداختم . خیلی هول کرده بودم .باسرعت دویدم طرف خانه . رفتم توی سالن.همون وقت

تلفن زنگ زد .گوشی را برداشتم . زهره بود. می خواست با مامان صحبت کنه .گفتم مگه با شما مشهد

 نیستند .گفت :مشهد ؟نه .من اصفهانم .با زهره خداحافظی کردم . اصلا نمی فهمیدم چی

شده .موبایل مامان را گرفتم خاموش بود. خیلی هول بودم دستام می لرزید . مطمئن بودم برای مامان

اتفاق بدی افتاده گوشی برداشتم که زنگ بزنم به پوریا .اما همون وقت صدای در خانه آمد. پوریا بود دویدم

 طرف حیاط . با عجله گفتم :مامان کجاست ؟یعنی چی که زهره اصفهانه؟ یعنی چی گوشی مامان

 خاموشه ؟پوریا گفت:خوب .لابد با یک دوستای دیگش رفته . حالا چرا اینقدر هول کردی پوریا آمد تو

 سالن بغض گلوم را گرفته بود مجله را از روی میز برداشتم و نشون پوریا دادم و گفتم :هنوز هم میگی

 مامان مشهده ؟چرا راستش را نمی گی مامان کجاست؟

پوریا بادیدن مجله فهمید که باید حقیقت را بگه .دستم را گرفت و نشوندم روی مبل گفت :آروم

باش .چیزی نشده . خودم میخواستم بهت بگم.گفتم :مامان کجاست؟یکم سکوت کرد و 

گفت :بیمارستان .پرسیدم بیمارستان ؟برای چی چشه ؟

بالاخره بعد از کلی اصرار پوریا گفت که مامان سرطان خون داره .بغضم شکست و گریه ام افتاد

.  گفتم :چی ؟سرطان خون؟

اشک توی چشم های پوریا جمع شدم بود .دستم را گرفت تو دستش و فشار داد .با اشاره سر به من

فهموند که درست شنیدم .

با پوریا رفتیم بیمارستان .من خیلی ناراحت بودم .هر چقدر پوریا دلداریم می داد فایده ای نداشت .رفتم

توی اتاق مامان .بیدار بود .رفتم بالای سرش گفتم :مامان .این ها راست می گند تو .سرطان خون داری ؟

مامان با مهربونی و کمال آرامش دستش را کشید روی گونه هام و اشک هام را پاک کرد .بعد گفت چرا

گریه می کنی ؟من که چیزیم نیست .و شروع کرد به دلداری دادن. نیم ساعتی پهلوی مامان بودم.حمید

در اتاق را باز کرد و گفت :ساحل یک دقیقه بیا. رفتم بیرون گفت :مامان به خون نیاز داره .خون ما سه تا

بهش نخورده تو آزمایش خون بده شاید مال تو خورد.قبول کردم و آزمایش خون دادم .ساعت ۷-۸ شب

بود .باران پهلوی مامان بود و پوریا هم رفته بود دارو های مامان را از داروخانه بگیره . یک پرستاری آمد با حمید

 یکم حرف زد. و رفت .حمید یک نگاه به من کرد و گفت :پاشو .پاشو باید بری خانه من از مامان

خداحافظی کردم و با حمید تا دم ماشین رفتیم . حمید در ماشین را باز کرد و من سوار شدم و شیشه

ماشین را دادم پائین . حمید میخواست یک حرفی بزنه اما ظاهرا مردد بود.بالاخره گفت:مامان به خون

 نیاز نداره .به مغز استخوان نیاز داره.و مغز استخوان تو هم به مامان می خوره .من خیلی شوکه شده

 بودم . باورم نمی شد.حمید نگذاشت حرفی بزنم و ادامه داد.گفت:فردا صبح باید پیوند انجام شه هر

چقدر دیرتر بشه برای مامان بدتره.امشب فکرهاتو بکن . همون وقت پوریا آمد پائین .

حمید یک چیزی به پوریا گفت و بعد خداحافظی کرد و رفت بالا .پوریا سوار ماشین شد و راه افتاد. من خیلی

 می ترسیدم زبانم بند آمده بود .پوریا سر راه از یک رستوران غذا گرفت و رفتیم خانه میز را چید و

دوتایی نشستیم سر میز من خیلی می ترسیدم.میدونستم پیوند مغز استخوان خیلی درد داره. حتی

لحظه ای هم نمیتونستم تصورش را بکنم.پوریا یکم من،من کرد و گفت:حال مامان خوب نیست.اگه فردا

پیوند انجام نشه مجبوریم دنبال کس دیگه ای بگردیم .عصبانی بودم ولی خودم را کنترل کردم و یکم آب

 ریختم توی لیوان ،تا بخورم. اما پوریا ادامه داد و گفت:پیدا کردن یک فرد دیگه خیلی سخته ممکنه ۳-۴ روز

 وقت ببره .دکتر ها گفتند:هر چه سریعتر باید پیوند انجام بشه.دیگه کنترل خودم و از دست دادم لیوانی را

 که تو دستم بود ،محکم کوبیدم روی میز و بلند شدم. با صدای بلند گفتم :می فهمی چی می گی ؟این

 حرف ها را می زنی که چی ؟هان ؟. غذا خریدی برای همین آره؟فکر کردی بچه ام می خواهی خرم

کنی؟خیلی پررویی .مسخره.رفتم تو اتاقم و در را محکم زدم بهم .

 

پایان این قسمت

 

در آخر از هم ی کامنتا تشکر می کنم.

ودر جواب هیلدا جان نیز باید بگم:همون جور که مروارید جون گفتتند: این داستان هیچ ربطی به زندگی

 خصوصی آقا پوریا یا هر یک از شخصیت های اصلی داستان نداره. و حتی شخصیت ها از لحاظ اخلاقی

 با افرادی که جایگزین نقششون شدند هیچ ارتباطی ندارند واگه توی داستان توهینی به هر یک از

شخصیت های داستان میشه .لطفا دلگیر نشید چون این جزو داستانه و من هیچ قصد توهینی به

 شخصیت های اصلی افراد ندارم.


 

نوشته شده توسط ساحل در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 4:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت