بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی :
ان شا الله که حال همه خوبه
امیدوارم که صندلی داغ این هفته را دیده باشید.واقعا زیبا بود چه از لحاظ سوال ها و چه از لحاظ جواب ها که هنرمند خوب کشورمون آقای پورسرخ آن ها را به بهترین شکل پاسخ دادند.
جمله ی زیبایی را آقای پورسرخ عنوان کردند که واقعا حیفه دوباره تکرار نشه و آن این بود که:
"وقتی ایران به اوج ترقی می رسه که هر کس سعی کنه در هر شغلی که هست بهترین باشه و کمک کنه برای بهترین بودن همکارانش "
خوب بریم سراغ داستان
فسمت سوم داستان:
دستهام می لرزید .رفتم روی تخت دراز کشیدم.کلافه بودم .پوریا غذاش را نصفه ول کرد ولی نیومد توی
اتاق وچه بهتر که نیومد چون من اعصابانی بودم و ممکن بود هر چیزی بگم .
نیم ساعت بعد حدود ساعت ۹بود که تلفن زنگ زد حمید بود پوریا گو شی بیسیم را برداشت و رفت توی
اتاقش من هم برای باخبر شدن از وضع مامان آمدم از اتاق بیرون و تلفن را برداشتم.
حمید گفت :ساحل راضی شد؟ پوریا آروم گفت :نه داره از ترس می میره. حمید گفت :هر
جور می دونی راضیش کن حال مامان اصلا خوب نیست .فردا باید پیوند انجام بشه.بایدراضی اش کنی
نمی دونم یه جوری راضیش کن دیگه.
پوریاخیلی عصبانی شد داد زد:چه جوری نمی تونم که مجبورش کنم.
حمید گفت باهاش حرف بزن. من باید برم .راضیش کنی ها.فعلا پوریا گوشی را قطع کرد وانداخت روی
تخت.با شنیدن این حرف ها بغضم شکست و گریم افتاد.پوریا از اتاق آمد بیرون .با عجله گوشی را
گذاشتم ، رفتم تو اتاقم و در را قفل کردم.پوریا آمد در در زد گفت :ساحل در را باز کن .بازکن می خواهم
باات حرف بزنم.اما من رفته بودم گوشه اتاقم نشسته بودم وگریه می کردم.۱-۲ ساعتی گذشت روی
تختم نشسته بودم و فردا فکر می کردم .خیلی وحشتناک بود .حالم خیلی بد بود و سرگیجه
داشتم .چشمم به مجله ی مامان افتاد. یاد فال حافظ افتادم .یکدفعه حالم بد شد.سریع در اتاق را باز
کردم و رفتم توی دستشویی .پوریا در زدوگفت:ساح .چی شد خوبی. در را باز کردم که از دستشویی
بیام بیرون که دوباره حالم بهم خورد صورتم را شستم و از دستشویی آمدم
بیرون.رفتم طرف اتاقم اما پوریا دستم را گرفت ونگذاشت برم .دستم را کشیدم و بلند گفتم ولم
کن .پوریا دوباره دستم را گرفت و داد زد :وایسا ببینم.نشوندم رو زمین.روم نمی شد به پوریا نگاه کنم
خیلی باهاش بد حرف زده بودم.بغضم شکست و با صدای گرفته و هق هق کنان گفتم :من را ببخش
خیلی بد حرف ذزدم .پوریا سرم را گرفت توی بغلشو دستش را آروم کشید رو سرم.گفت:مهم نیست یکم
آروم شدم ولی دوباره گریه ام گرفت.گفتم .من خیلی می ترسم.خیلی.اشک تو چشم های پوریاجمع
شده بود.نمی تونست حرف بزنه .همونجور که توی بغلش گرفته بودم ،آروم و با صدای گرفته ای
گفت :خدابزرگه.ا.گفت :تو مجبور نیستی .خوب فکر کن .درکت می کنم.ولی آخه چی کار می تونم بکنم
و گریه اش افتاد.همون وقت گوشی پوریا زنگ زد تلفن را برداشت.حمید بود.پوریا گفت یک دقیقه
گوشی.دستم را گرفت بلندم کرد.اشک هامو پاک کرد و گفت :شب بخیر.بغض گلوم را گرفته بود چیزی
نگفتم و رفتم توی اتاقم.روی تخت دراز کشیدم و ملحفه را کشیدم روی صورتم.
صبح ساعت ۴ بیدار شدم.وضو گرفتم و نمازم را خواندم .سر نماز خیلی با خدا حرف زدم .ساعت ۶ بود
که از اتاق آمدم بیرون .پوریا داشت میز صبحانه را میچید.گفتم :صبح بخیر .سرش را بالا آوردو آروم گفت :صبح به خیر و دوباره مشغول شد .
" پایان این قسمت "
"یاد یادآور"
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم ،ولی بسیار مشتاقم:که از خاک گلویم سوتکی،سازد،
وگلویم سوتکی باشد، بدست کودکی گستاخ و بازیگوش، واو یکریز و پی در پی ،
دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفته گان خفته را بیدارتر سازد،
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را "
( شهید دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط ساحل در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 4:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY