بسم الله الرحمن الرحیم
سلام: امیدوارم حال همه خوب باشه .بالاخره روز سوم اصفهان اکران شد و من رفتم دیدم .واقعا یکی از
بهترین فیلم هایی بود که من دیده بودم .خیلی خیلی قشنگ بود .غیرت ایرانی را هنرمندانه به نمایش
در آورده بود .من خودم به عنوان یکی از هواداران آقای پورسرخ بازی ایشون توی وفا و صاحبدلان را خیلی
دوست داشتم . و واقعا خیلی موفقیت بزرگی بود که یک بازیگر تازه وارد بتونه ژوبین و بلافاصله بعد از اون
نقش شاهین که یک نقش کاملا متفاوت بود را بازی کنه .من اهل مبالغه نیستم .واقعا می گم .من
انتظار نداشتم آقای پورسرخ به این زیبایی نقش رضا را بازی کنند .واقعا هنرمندانه بازی کرده بودند .من
مطمئنم اگر آقای پورسرخ با همین تلاش و پشتکار جلو بره .یکی از بازیگران ماندگار سینمای ایران
میشه .به کسایی که اسن فیلم را ندیدم .پیشنهاد مبکنم این فیلم را حتما ببینند .و به آقای پورسرخ به
خاطر بازی هنر مندانشون تبریک مگم .و به عسل جان و مینو جان هم به خاطر پیوستن به جمع وبلاگ
نویسان آقای پور سرخ تبریک می گم .و امیدوارم تو کارشون روز به روز موفق تر بشند
قسمت پنجم داستان:
۲-۳ ساعتی بود که مامان را به خاک سپرده بودند.بغض گلوم را گرفته بود .نمی تونستم باور کنم .به قبر
مامان خیره شده بودم .همه تریبا رفته بودند .مینا دوست صمیمی باران بغلش کرد .یکم با هاش حرف
زد و رفت .اشک توی چشم هام جمع شده بود .بالاخره بغضم شکست سرم را گذاشتم روی خاک و گریه
کردم .گفتم :مامان پاشو.تو که به من قول داده بودی .یادت رفت .یادت رفت قول دادی تا آخر .همیشه ی
همیشه پیشم باشی.یادت .همون روزی که بابا مرد را میگم .تو را خدا بگو زنده ای .مامان .من خیلی
دلم برات تنگ می شه .بگو .به خدا بگو اگه تو نباشی .من میمیرم .خواهش می کنم به هش
بگو .مامان خیلی دلم گرفته .دلم می خواهد دستم را بکشم روی مو هات .رویی صورتت .دلم می
خواهد دست هام را بگیری .آروم با خدا حرف می زدم و می گفتم :خواهش می کنم .یک بار دیگه .بذا
مامان بیاد .خواهش می کنم .مامان .مامان من هر چی به خدا می گم گوش نمی ده .هوا داشت تاریک
می شد .حمید آمد طرفم و گفت .ساحل پاشو .بسه دیگه .گفتم :سییییییییییییییییی .وایسا .دوباره
سرم را گذاشتم روی خاک .حس می کردم مامان داره حرف می زنه .گفتم :حمید بیا ..بیا گوش
کن .مامان داره حرف می زنه .ببین مامان میگه من زنده ام .می گه می خواهد بیاد بیرون ..میگه من
دوباره آمدم پیشتون .داد زدم :خدای شکرت .پوریا دیدی .دیدی من می گفتم مامان زنده است .اما تو
می گفت نه .دیدی .بیا گوش کن .حمید گفت :ساحل پاشو .و می خواست منو بلند کنه .دستشو زدم
کنار و گفتم :ببین بازم داره حرف می زنه .چی ؟میگه اینتو می ترسه .تاریکه .اشک هامو پاک کردمو
گفتم:مامان وایسا .الان می آرمت بیرون .و شروع کردم به کنار زدن .خاک ها .حمید دست هامو گرفت و
گفت .ساحل بسه .باید بریم .خانه .گفتم :مامان می گه می ترسه اینتو .شما می خواهید برید .حمید
بلندم کرد .به زور دستمو از دست حمید بیرون کشیدمو دوباره شروع کردم به کنار زدن خاکها .حمید
بلندم کرد .و داد زد ساحل بسه دیگه .مامان مرده .اینو می فهمی؟.پوریا اشکاشو پاک کرد و رفت ماشین
را روشن کرد .حمید و پباران هم منو به زور سوار ماشین کردند .۲ ماهی از مرگ مامان گذشت .حال من
روز به روز بدتر می شد .از صبح تا شب یک گوشه می شستم ..عکس مامان را می گرفتم توی بغلم و
فقط به یک نقطه خیره می شدم .برای همین حمید تصمیم گرفت منو پیشه روانشناس ببرند .اون
تشخیص افسردگی حاد .نزدیک به اوتیسم داد .هر هفته من باید پیش دکتر میرفتم .جلسه سوم بود که
من و پوریا با هم رفتیم دکتر .آقای دکتر به پوریا گفت بیرون منتظر باشه .من را نشوند روی صندلی .مدام
حرف میزد .و میگفت :با هام حرف بزن .چرا نا را حتی .این اتفاقیه که افتاده .باید با من حرف
بزنی .مامانت مرده دنیا که تموم نشده .تو هنوز خیلی افرادی را داری که از صمیم قلب دوستت دارند .
باید یه زندگیت امیدوار باشی .عصبی بودم .حالم از این حرفهاش به هم می خورد .بلند
شدمو.میخواستم برم بیرون .اما دکتره نگذاشت .مدام حرف میزد .دندون هام را روی هم فشار
میدادم .دوباره خواستم بلند شوم که دکتره گفت :تا حرف نزنی .نمی شه بری .باید با من حرف
بزنی .وگر نه روز به روز حالت بدتر می شه .این کارها هیچ فایده ای نداره .باید به زندگی امیدوار
باشی .از روی صندلی بلند شدم .دستشو گذاشت روی شونه هامو گفت :باید با من حرف بزنی .نمی
تونستم تحملش کنم .زدم توی گوشش و داد زدم :روانی .همون وقت پوریا در اتاق را باز کرد و فهمید چی
شده .از مطب رفتم بیرون .پوریا سریع آمد دنبالم و بردم توی ماشین .کلی با من حرف زد .ولی فایده ای
نداشت.از اون روز به بعد هر بار که نوبت دکترم بود .میرفتم توی اتاقم و به هیچ عنوان بیرون نمی
آمدم .یک روز باران و حمید من را بردند پارک .حمید توی ماشین نشسته بود و من و باران روی نیمکت
پارک نشسته بودیم .باران دسته منو گرفته بود تو دستش .۲ دقیقه بعد .یک خانومی آمد و
گفت :سلام .خوبی ؟باران بلند شد و با هم دست دادند .باران گفت :ساحل این .مهسا است .با هم
توی یک دانشکده ایم.اون هم شیمی می خونه . .البته مهسا از من ۵ ترم جلوتره .خیلی به من کمک
میکنه .تو خابگاه اتاقامون نزدیک همه.من آروم گفتم :سلام .باران مهسا را نشوند کنار من .مهسا
گفت :خوب چه خبر .باران خیلی سر بسته قضیه فوت مامان و حال من را برای مهسا توضیح داد .بعد
مهسا گفت :عزیزم چرا اینقدر نارا حتی .من هم ۵ سال پیش مادرم را از دست دادم .باید اروم باشی و
کنار بیایی .من هم الان با برادرم زنگی میکنم .تازه تو که خواهر به این خوبی هم داری .نمی شه که
بخاطره این اتفاق کل زندگی ات را خراب کنی .همون وقت یک خانومه ۴۰-۴۵ ساله آمد جلو و
گفت :سلام دکتر .خوب هستید ؟حالتون چطوره ؟چند روز بوده می خواستم زنگ بزنمو ازتون تشکر کنم
ولی وقت نکردم .خودتون که میدونید .گرفتاری یکی دوتا نیست .راستش حال شوهرم خیلی خوب
شده .با بچه ها می گه می خنده .میره سر کار .باورم نمیشه .دستتون درد نکه .راستی .شنیدم حال
مامان خیلی بهتر شده . خدا را شکر .سلا مخصوص من را خدمتشون برسونید .و از مهسا خدافظی
کرد .دیگه حالم داشت از همه چیز بهم می خورد .همه اینها یک نقشه بود .عصبانی از روی نیمکت
پاشدم و گفتم :مسخره ها .و رفتم طرف خیابون .حمید از ماشین پیادشد و من را برد طرف ماشین .باران
هم آمد توی ماشین .و گفت :این چه کاری بود که کردی .آبرومونو بردی .من حرفی نزدم و رفتیم
خانه.حمید تصمیم گرفت از این به بعد .دکتر ها رو بیاره خانه .زنگ زد به خانهی یکی از همکاراش .همسر
همکارش یکی از روانشناس های عالی بود .و از اون خواست که درمان منو به عهده بگیره .مینا(همسر
همکار حمید)چند باری اومد خانه ی ما تا با من حرف بزنه اما من به خاطر اتفاقاتی که افتاده بود حالم از
هر چی روانشناس و روانپزشک بود .به هم می خورد .من میرفتم توی اتاقم و مطمئن نمی شدم که
دکتره رفته از اتاق بیرون نمی یومد .مینا خیلی سعی کرد با من حرف بزنه ولی من اصلا تمایلی به
شنیدن خرفهای اون نداشتم .یک روز ساعت ۴-۵ بعد از ظهر بود که من توی دستشویی بودم و همون
وقت زنگ خانه را زدند .مینا بود و آمد داخل همه فکر می کردند من توی اتاقم هستم .مینا شروع کرد به
حرف زدن دربارهی من و در نهایت گفت :شما باید این خانه را عوض کنید .گوشه گوشهی این خونه
خاطراته مادرتون را بیاد ساحل میاره .برای همین حال ساحل روز به روز بدتر می شه ساحل نیاز به
مشاوره داره .باید خانه را عوض کنید تا ساحل یکم از ناراحتیش کم بشه و حاضر بشه با من حرف
بزنه .خیلی عصبانی شدم .توی عمرم تا این حد عصبانی نشده بودم .در دستشویی را باز کردم .حال
خودمو نمی فهمیدم .رفتم توی سالن .دسته مینا را گرفتم .بلند ش کردمو کشوندم دم در .گفتم .به تو
چه .فضول .تو کار من دخالت می کنی که چی بشه ؟فکر کردی من دیوانه ام ؟روانی .خودت کم
داری .خودت نیاز به مشاوره داری .باران داد زد :بسه دیگه ساحل .حمید دستم را محکم گرفت .
گفت :دکتر خیلی خیلی معذرت می خواهم .ساحل حالش خوب نیست .حمید خیلی عصبانی
بود .آبروش جلوی همسر همکارش رفته بود .عصبانی به من نگاه کرد و گفت کبرو تو اتاقت .دستم از
دست حمید کشیدمو گفتم :برو بیرون .۱ بار دیگه ۱بار دیگه ببینم آمدی خانه ی ما من می دونم و تو .برو
بیرووووووووووووون و از ساختمون کردمش بیرون و در را بستم .حمید با عصبانیت تموم یک نگاه به من کرد
و کیف مینا را برداشت و رفت توی حیاط .و به مینا گفت:تو را خدا ببخشید .ساحل هیچ وقت اینطوری
نبوده .به خدا شرمندم .دیگه شورش را در آورده .اینطوری نمیشه .باید .مینا همون وقت گفت:خواهش
میکنم .این طبیعیه که به فروش خانه واکنش نشون بده .حالا که قضییه فروش خانه را فهمیده ممکنه
بیشتر باهاتون حرف بزنه .سعی کنید بیشتر باهاش رابطه برقرار کنید .بهش بفهمونید که فروش خانه به
نفع خودشه ..حمید با مینا خداحافظی کرد و آمد داخل .به باران گفت:کوشش؟باران گفت:تو
اتاقش .حمید خیلی از دست من عصبانی بود .آمد در زد و گفت :در را باز کن .باز کن ببینم .خجالت
نکشیدی ؟آبروم را بردی و... من نشسته بودم توی اتاقم عکس مامان را گرفته بودم توی بغلم و مرتب با
مامان حرف میزدم .در اتاق را باز نکردم .چون وقتی عصبانی می شد سر حرفش وامیستاد و کوتاه نمی
یومد .منتظر پوریا بودم تا بیاد و با هاش حرف بزنم .پوریا می تونست حمید را راضی کنه خانه را
نفروشیم .آنشب پوریا خیلی دیر آمد و من قبل از آمدن اون خوابم برد.صبح با صدای در از خواب بیدار
شدم .پوریا بود .گفت :ساحل .ساحل پاشو بیا صبحونه بخور .ساحل .در را باز کن .در را باز کردم .پوریا
آمد توی اتاق و گفت :بیا صبحونه بخور .می خواست بره بیرون که گفتم :وایسا .حمید می خواهد خانه را
بفروشه .پوریا گفت :دکترت به خاطر خودت گفته .اگه اینجا باشی روز به روز حالت بدتر می شه .باید از
این خانه دور باشی . بغض گلوم را گرفته بود گفتم :نه . نباید خانه را بفروشیم.پوریا گفت :بیا .بیا فعلا
صبحونتو بخور تا ببینیم چی میشه .سر میز .پوریا گفت:حمید تو کجایی؟من دانشگاه دارم .یه بسته
است باید همین امروز پست کنم .می تونی پستش کنی ؟حمید گفت :من امروز میرم دنبال
خانه .بگذارش تو راهم پست می کنم .من گفتم :نه .نباید خانه را بفروشیم .حمید توجهی نکرد . گفتم :
میگم نباید .خانه را بفروشیم .حمید خیلی از دست من ناراحت بود .گفت:ندیدی دکترت چی گفت ؟اصلا
تقصیر من بود .اون اولیه هم همین را گفت ولی ن فکر کردم تو با مشاوره درست می شی .اما تو روز به
روز داره حالت بدتر میشه .تو خجالت نکشیدی با مینا اینطوری حرف زدی؟بیچاره هر چقدر می خواست
باهات حرف بزنه .بهش گوش نمیکردی .شد یک بار بشینی ببینی چی میگه .اصلا داشت بامن حرف
میزد .به تو چه که فال گوش وامیستی؟پوریا با چشم اشاره کرد که بس کنه .حمید عصبانی بود و من از
اون عصبانی تر .بلند گفتم :دلم می خواست اینطوری حرف بزنم .به تو چه ؟حقش بود تا دیگه تو کار من
فضولی نکنه .پوریا گفت .بسه دیگه صبحونتونو بخورید .گفتم :اصلا من سهمم را نمی فروشم .به تو
هم هیچ ربطی نداره .حمید گفت:من قییمتم .و من برای سهمت تصمیم می گیرم .همین که گفتم .خانه
را میفروشیم .این به نفع همه است .مخصوصا تو . خیلی عصبانی شدم .اصلا به این فکر نکرده بودم که
به سن قانونی نرسیدم .من اون خانه را خیلی دوست داشتم .همهی خاطراتم با اون خانه بود چطور
می تونستم ... .محکم زدم رومیز و با صدای بلند گفتم:تو بی خود می کنی که کی خواهی قییم من
باشی .من خودم برای سهمم تصمیم میگیرم .به تو هم ربطی نداره .می فهمی؟حمید خیلی از دست
من ناراحت شد .من هیچ وقت با اون اینطوری حرف نزده بودم ..حمید کتش را برداشت و رفت طرف
در باران گفت:صبحونه نخوردی . حالا ساحل یه چیزی گفت .کجا میری ؟حمید یک نگاهی به من کردو
گفت :دنبال خانه .و رفت از خانه بیرون و در را محکم زد بهم .
"پایان این فسمت "
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بوداست
نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 3:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY