بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه گی: امیدوارم حال همه خوب باشه .راستش می خواستم زودتر آپ کنم ولی متاسفانه بخاطر یک سری مشکلات نشد .ببخشید .
قسمت ششم داستان:
رفتم توی اتاقم و در را بستم سرم به شدت درد می کرد .پوریا چشمش به بسته ای افتاد که باید پست می کرد .بسته را
برداشت و رفت توی حیاط .آن را داد به حکید و یکم با هاش حرف زد .دو سه دقیقه بعد از حمیذ خداحافظی کرد و آمد طرف
ساختمان و من را که از لا به لای پرده ی اتاقم آن ها را نگاه می کردم دید .پرده را سریع انداختم و.پوریا خیلی عجله داشت
لباس پوشید و رفت دانشگاه .ساعت ۱۱:۱۵ نیم بود که باران با یک بشقاب میوه آمد توی اتاقم .روی تخت دراز کشیده
بودم .بشقاب را گذاشت روی میز و رنشت روی صندلی .گفت:با حمید خیلی بد حرف زدی اون ۱۴ سال از تو بزرگتره.ما همه
خوبی تو را می خواهیم .گفتم:تو سهمت را می فروشی ؟ گفت :من تو را دوست دارم .نمی خواهم حالت روز به روز بدتر
بشه .فروش خانه باعث می شه از این حالت در بییایی .پریدم وسط حرفش و گفتم :من حالم خیلی هم خوبه .نیاز به
دلسوزی هیچ کس هم ندارم .و نمی ذارم حمید این خانه را بفروشه .باران گفت:اوضاع روحی تو اصلا خوب نیست .خودت
نمی فهمی .روز به روز حالت داره بدتر می شه مینا همهی این حرفها را بخاطر خودت زد می خواست حالت بهتر
بشه .عصبانی شدم و گفتم :مینا اینو گفت .مینا اونو گفت .مینا غلط کرد .اون هم یه خلی بدتر از اون های دیگه .باید به
عرضت برسونم .حال من از همه ی شما هم بهتره .نیازی به سهم تو هم ندارم .خدم حمید را به قیمتی که شده راضی می
کنم .حالا هم پاشو برو بیرون که اصلا حوصله ی پند و اندرز هاتو ندارم .باران از اتاق رفت بیرون .خودم هم می دونستم حالم
خوب نیست .ولی نمی خواستم باور کنم .وقتی کنترلم را از دست می دادم نمی فهمیدم دارم چی می گم و این خیلی
آزارم می داد پوریا ساعت ۲ آمد خانه .صدام زدو رفتم سر میز ناهار .باران و پوریا شروع کردند به غذا خوردن .حتی یک لحظه
هم فروش خانه را فراموش نمی کردم .گفتم :پوریا تو سهمت را می فروشی .پوریا حر فی نزد .گفتم :می فروشی یا
نه .پوریا گفت:ببین با کش دادن این قضیه داری اعصاب خودت و بقیه را می ریزی بهم .من تو را دوست دارم .ببین چقدر لا غر
شذی .اعصابت خورده .یا یک گوشه آروم و ساکت می شینی یا مثله این چند وقته زود از کوره در می ری .درست بود .این
درس بود با برادر بزرگت اینطوری حرف بزنی ؟گفتم :می فروشی یا نه /گفت :بخاطر تو نه .دیگه هم دوست ندارم در مورد این
موضوع حرفی بشنوم .عصبانی از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی اتاقم .دیگه فهمیده بودم که تا نظر حمید را عوض نکنم
نظر آن دو تا هم عوض نمی شه .هیچکس حرفم را نمی فهمید .حالم از حرفهای همشون بهم می خورد .ساعت ۶ بود که
پوریا رفت با شگاه .نزدیک مسابقات بود و تمریناتشون زیاد شده بود .حدود نیم سا عت بعد تلفن زنگ زد باران گوشی را
برداشت ..مینا بود می خواست حاله من را بپرسه.باران رفت توی اتاقش واز آنجا آروم با مینا حرف زد و گفت :ساحل با فر
وش خانه به هیچ وجه موافقت نمی کنه .با هیچ کس حرف نمی زنه فقط می گه سهمت را می فروشی سا نه ؟وقتی هم
که می خواهیم با هاش حرف بزنیم و قانع اش کنیم زود اعصبانی می شه و . از صبح با همه دعوا کرده .نمی دونم شما بهتر
می دونید به نظر شما بهتر نیست از فروش خانه صرف نظر کنیم ؟مینا گفت :من هم همینطور فکر می کنم .انگار این خانه
برای ساحل خیلی خیلی عزیزه .باشه خانه را نفروشید ولی فعلا در مورد اینکه نظرتون راجع به فروش خانه عوض شده به
ساحل حر فی نزنید.سعی کنید با هاتون حرف بزنه و این سکوت و بغض ۲ ماه را بشکنه .با هاتون درد و دل کنه و در نهایت را
ضیش کنید که اگه می خواهد خانه را نفروشید آن هم حاضر بشه با من حرف بزنه . راستش همین که را ضیش کنید به
حرفهای من گوش بده کافیه .خودم کاری می کنم که حرف بزنه ..ساعت ۸ بود که حمید آمد خانه .باران دیرش شده بود .خانه
ی دوستش دعوت بود .حمید آمد توی ساختمان .باران کیفش را از روی میز برداشت و گفت:سلام .معلوم هست تو
کجائی؟چرا موبایلت را بر نمی داری؟من خانهی سهیلا دعوتم .و یکم با حمید حرف زد .حمید گفت :برسونمت .باران
گفت :نه .خودم میرم .نگران من نشید .با مریم بر می گردم .سوئیچ ماشین را از حمید گرفت و گفت و گفت غذاتون را درست
کردم .ساحل هم چیزی نخورده .با آن بخور .حمید رفت توی اتاقش .لباسشو عوض کگرد نمازش را خوند و آم بیرون .تلویزیون
را روشن کرد و نشست روی مبل .توی این مدت توی تاقم نشسته بودم دنبال راهی بودم که حمید را راضی کنم خانه را
نفروشه .تنها راهی که به ذهنم می رسید معذرت خواهی بود .یک نیم ساعتی منتظر موندم تا شاید حمید خودش بیاد توی
اتاقم و سر صحبت را باز کنه اما حمید نیومد .در اتاق را باز کردم و رفتم توی سالن .نشستم روی مبل نزدیک حمید .حمید
صورتش را برگردوند و به من نگاه کرد .روم نمی شد بهش نگاه کنم .سرم را زیر انداخته بودم .بخاطر غرور شاید بیش از حدم
نمی خواستم اونیکه سر صحبت را باز می کنه من باشم .حمید که این موضوع را فهمیده بود .کوتاه آمد .صدای تلویزیون را کم
کرد و آمد نزدیک من نشست و.خیلی خوشحال شدم .دستشو کشید روی صورتم و گفت :چقدر لا غر شدی .سرم را زیر
انداختم .گفت :ببین با خوت چی کار کردی .صورتم را برگردوند به طرف خودشو گفت :ساحل چرا حرف نمی زنی ؟چرا این
بغض را نمی شکنی ؟تا کی می خواهی ادامه بدی ؟ما هم مامان را دوست داشتیم .ولی هیچ کدوممون زندگیمون را به
خاطر مرگ مامان اینطوری بهم نریختیم .من دوستت دارم نمی تونم ببینم روز به روز حالت بدتر بشه .ساحل مینا فروش خانه
را بخاطر این پیشنهاد داد که از این فضا دور باشی .مرگ مامان را فراموش کنی .حالت بهتر بشه .با مینا حرف بزنی .من خیلی
تحقیق کردم مینا یک روانشناس عالیه .بابت صبح معذرت می خواهم منظوری نداشتم .هر جور که تو بخواهی .اگه می
خواهی توی این خانه بمونیم .باشه می مونیم ولی در عوض تو باید با مینا حرف بزنی .حداقل به حر فهاش گوش
کن .ساحل یه چیزی بگو .بغظتو بشکن .عزیزم من .پوریا .باران همه تو را دوست داریم .نمی خواهیم تو را اینطوری
بینیم .دستشو کشید روی سرم .بغضم شکست .سرم را گرفت توی بغلش و.گفتم :دلم برای مامان خیلی تنگ شده .اشک
تو چشمای حید حلقه زده بود .گفتم .من نم خواستم صبح اینطوری بشه ببخشید .حمید بعضی وقتها صورت مامان یادم
میره.دیگه از همه چیز خسته شدم .حالا .حالا دیگه نه مامان دارم نه بابا .اشک های حمید ریخت روی دستم .گفت:من
همیشه سعی کردم جای بابا را برات پر کنم .می دونم نمی شه اما من نهایت سعیمو می کنم .من همیشه پشتتم .تو هیچ
وقت تنها نیستی .من باران پوریا همه تو را دوست داریم از ته قلبمون .اگه سر فروش خانه پا فشاری کردیم .فقط بخاطر تو
بود .نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم .حمید اشک هامو پاک کرد و گفت این اتفاقیه که افتاده .برای هر کسی ممکنه
پیش بیاد .تو خدا را داری .کسی که همیشه باهاته هواتو داره .مواظبته .خیلی با حمید حرف زدم .ساعت ۹:۳۰ بود که پوریا
آمد .در ساختمون را بازکرد .اشک هامو پاک کردم .پوریا خیلی تعجب کرد من خیلی کم گریه می کردم .توی آن چند وقت هم
که اصلا گریه نکرده بودم .حمید گفت :برو کمکش .پوریا خرید کرده بود و دستش پر بود .رفتم جلو چند تا پلاستیک ها را از پوریا
گرفتم و گفتم :سلام .پوریا گفت :سلام .حمید میز را چید و رفتیم سر میز نشستیم .حمید گفت :خانه را نمی
فروشیم .پوریا خیلی تعجب کرد .حمید ادامه داد در عوض ساحل از فردا با مینا حرف میزنه .اصلا دلم نمی خواست بامینا
حرف بزنم اما این تنها را هی بود که حمید راضی بود خانه را نفروشه .حرفی نزدم.سرم را زیر انداختم و بقیه شامم را
خوردم .
"پایان این قسمت"
لحظه ای به یک لا ک پشت بنگرید .او تنها وقتی پیش می رود که سرش را از لاک بیرون آورده باشد ./جبران خلیل
خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم و به من مردنی عطا کن که بر بیهو دگیش سوگوار نباشم.بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما
آنچنان که تو دوست می داری .
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط ساحل در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 2:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY