بسم الله الرحمن الرحیم

 

                    دلا باید که هر دم یا علی گفت                   نه هر دم بل دما دم یا علی گفت

 

                   نمی شد زنده جان مرده هرگز                   یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

 

                   عصا در دست موسی اژدها                         کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

 

                 پیمبر در شب معراج چو بر خاست                  به عشق قرب اعظم یا علی گفت

 

                 اثر شمشیر بر فرقش نمی کرد                     گمانم ابن ملجم یا علی گفت  

 

 

سلام به همگی : میلاد مولای متقیان علی (ع) و روز پدر را اول به پدر عزیزتر از جانم و سپس به پدر آقای پورسرخ

 که قطعا زحمات زیادی کشیدند تا  چنین فرزندی را تربیت کنند و  به همهی پدران عزیز و سپس  به همهی شما

عزیزان تبریک می گم واز همهی دوستانی که زحمت می کشند و به وبلاگ من سر میزنند خیلی خیلی

ممنونم .خیلی خوشحال می شم اگه ایرادهای

داستانم را بگید .ممنون

 

قسمت هفتم داستان:

 

فردای آنروز ساعت ۱۰ جلسه ی اول مشاوره ی من و مینا بود .خیلی ناراحت بودم چون دلم نمی خواست بیاد و

 

مثل آن دوتای دیگه یک مشت دروغ سر هم کنه تا به خیال خودش منو آروم کنه .راس ساعت ۱۰ زنگ خانه را

 

زدند .مینا بود.من توی اتاقم نشسته بودم .مینا در اتاق را باز کرد و آمد داخل .درو از پشت سرش بست و

 

گفت :سلام .برای حفظ آبروی حمید به اجبار آروم گفتم :سلام .مینا آمد کنارم نشست و گفت :خوبی

 

 عزیزم؟حرفی نزدم .خیلی از مینا بدم می آمد .دلم می خواست هر طور که شده روش را کم کنم و بهش ثابت

 

کنم که هیچی حالیش نیست .تا حمید ردش کنه بره.راستش چه جوری بگم .نمی دونم شاید آنروز یکم به

 

مینا حسودیم می شد .دلم می خواست به حمید ثابت کنم که مینا ارزشش را نداشت که به خاطر اون سر من

 

داد بزنه.برای همین تصمیم گرفتم حرفی نزنم .اما حال روحی من واقعا خوب نبود و افسرده بودم .البته یک دختر

 

افسرده ی لجباز و خودسر و شایدم یکم خودخواه .اون جلسه مینا خیلی حرف زد اما من حتی ۱ کلمه هم با

 

هاش حرف نزدم .جلسه ی ۵ هم گذشت و دیگه کم کم داشت به من ثابت می شد که مینا با اون های دیگه

 

خیلی فرق داره وبالاخره جلسه ی ۷ بود که صبوری و مهربونی مینا به لجبازی های بچه گانه ی من غلبه کرد و من

 

 شروع کردم به حرف زدن با مینا .۵-۶ ماهی گذشت . حال روحیم خیلی خوب شده بود .و دیگه جلسات مشاوره

 

ی من و  مینا تموم شده  بود .البته با تموم شدن جلسات مشاوره رابطه ی منو مینا قطع نشد . .ماهی ۱ بار را

 

حتما خونه ی همدیگه می رفتیم .بعضی وقتها مینا و سعید (شوهر مینا )می آمدند خانه ی ما و بعضی وقتها ما

 

می رفتیم خانه ی مینا . اون خیلی مهربون و با گذشت بود و من خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم.

 

 یک سال و خرده ای از مرگ مامان گذشت درست ۲۸ شهریور بود که باران مشغول بستن ساک سفرش بود .به

 

 اهواز برای گذروندن سال دوم شیمی .حمید هم که توسط سعید یک کار خیلی خوب توی کرمان بهش یشنهاد

 

شده بود .عازم سفر بود .حمید یک قرار داد ۲ ساله برای مهندسی یکی از معادن کرمان بسته بود .پوریا هم که

 

دکترا ی دانشگاه اصفهان قبول شده بود .با من که می خواستم سال سوم دبیرستانم را بگذرونم .اصفهان

 

 موند .توی آن یک سال و خرده ای بعد از مرگ مامان باران واقعا مثل یک مادر برای من زحمت می کشید .حمید

 

هم خیلی سعی کرد و با پیگیری هاش باعث شد تا من دوباره ویالن را ادامه دادم .پوریا هم که توی درس های

 

عقب افتادهی من خیلی خیلی بهم کمک کرد و شاید بگم از لحاظ عاطفی تقریبا تونسته بود جای خالی مامان را

 

 برای من پر کنه .من ارتباط خیلی خوبی با پوریا پیدا کرده بودم ارتباطی که حتی با باران هم که خواهرم بود

 

نداشتم .بالاخره باران و حمید رفتند .تا عید آن سال همه چیز خیلی خوب بود .من و پوریا و باران و حمید برای عید

 

 رفتیم شمال .واقعا خیلیخوش گذشت .۱۲ فروردین بود که باران و حمید دوباره رفتند . ومنو پوریا اصفهان

 

موندیم .پوریا شب ها یکم دیرتر می آمد خانه و باشگاه و تمرینات بهو نه ی همیشگی اون بود .اردیبهشت ماه

 

بود .یک شب پوریا دیر آمد خانه من هم که آنروز تمرینات ویالنم زیاد بود خیلی خسته بودم شامم را خوردم و رفتم

 

 بخوابم که تلفن زنگ زد .تلفن را برداشتم سهیل بود .گفت :سلام

 

-سلام

-ببخشید پوریا خونه است ؟

-نه .

(سهیل توی آن چند روز خیلی زنگ زده بود تا با پوریا حرف بزنه اما پوریا خانه نبود .)

 

-لطفا از طرف من به پوریا بگید جعفری(مربی بوکس پوریا )خیلی از دستش عصبانی .خیلی وقته تمرینات را نمی

 

 آد .جعفری گفته اگه اینجوری بخواهد ادامه بده اسمشو از لیست مسابقه حذف می کنه .یادتون نره ها خیلی

ممنون خداحافظ

-خداحافظ

اون شب اونقدر خسته بودم که زود خوابم برد .فردای آنروز پوریا ساعت ۷ از خانه رفت بیرون و من هم که مدرسه

 

  داشتم سوار اتو بوس شدم و رفتم مدرسه ..ظهر ساعت ۱.۵ بود که از مدرسه برگشتم .رفتم داخل ساختمان و

 

 لباسمو عوض کردم .پیغام گیر تلفن را زدم مهدی هم دانشکده ای پوریا پیغام گذاشته بود که:الو پوریا .خانه ای

 

؟ببین فتاحی امروز دیگه از دستت خیلی عصبانی بود .گفت :بهت بگم تعداد غایبی هات خیلی زیاده .گفت حذفت

 

میکنه .پوریا من هر چی براش توضیح دادم فایده نداشت عصر یک سر بیا دانشگاه خودت باهاش حرف بزن .چرا

 

 نمی آیی دانشگاه .اوضاع صادقی و حمیدی هم بهتر نیست اون ها هم خیلی از دستت عصبانی اند .اگه صادقی

 

 اون روش بالا بیاد دیگه نمی تونی راضیش کنی ها .پس حتما بیا .یادت نره .فعلا .

 

تعجب کرده بودم اگه پوریا دانشگاه و بوکس نمی رفت پس تا ساعت ۱۱ شب کجا بود؟اما من بیشتر از این حرف

 

 ها به پوریا مطمئن بودم .

 

ساعت ۲ بود که پوریا آمد خانه گفتم سلام کجا بودی هر چی زنگ می زنم گوشی را برنمی

 

داری .گفت :دانشگاه .سر کلاس .گفتم :راستی دیشب کجا بودی ؟چقدر دیر آمدی .گفت :تمرینات بوکس زیاد

 

شده .نزدیک مسابقه است .میز را چیدم و گفتم  بیا ناهار گفت :تو بخور من سیرم و رفت جلوی تلویزیون روی مبل

 

 نشت .رفتم کنار مبل و گفتم :دیشب سهیل زنگ زد و گفت :چند وقته بوکس نمی ری .مربی تون از دستت

 

عصبیه گفته اسمتو از لیست مسابقه حذف می کنه .پوریا خودشو جمع و جور کرد و آمد حرف بزنه .دکمه ی پیغام

 

گیر تلفن را زدم و صدای مهدی را گذاشتم .پوریا خیلی عصبانی شده بود .گفتم پوریا پس تو توی این چند وقته کجا

 

 می ری .عصبانی از روی مبل بلند شد و گفت :فکر نکم من موظف باشم به تو هم جواب پس بدم هان؟رفت توی

 

 اتاقش و در رابست .رفتم تویاتاقش و گفتم :چرا ناراحت شدی؟من منظوری نداشتم.پوریا چیزی شده؟پوریا از روی

 

تختش بلند شد دستش را گذاشت روی دستگیره ی در و گفت :ببخشید سرت داد زدم .حالم خوب نیست می

 

خواهم تنها باشم .هوم؟خیلی تعجب کرده بودم .گفتم :باشه هر جور دوست داری و از اتاق آمدم بیرون . 

 

دیر آمدن های پوریا ادامه داشت البته من که خیلی خیلی مشغول آماده کردن خودم برای ویالن بودم .زیاد به پوریا

 

توجهی نمی کردم .امتحان های خرداد شروع شده بود .امتحان ۲-۳ بود که با همه ی بچه هایی که خونشون

 

حدودا نزدیک خونه ی ما بود بر می گشتیم .منو رویا و سعیده و سارا و ساناز .این ها بچه های خیلی خوبی بودند

 

 و از بهترین دوست های من ..برای منی که خیلی وقت بود پوریا زیاد باهام حرف نمی زد و بیشتر بیرون بود و کمتر

 

به من توجح می کرد آمدن با این بچه ها و حرف زدن با اون ها خیلی خیلی شیرین بود .و از خستگی و بی حو

 

صله گی درم می آورد .وقتی با  دوست هام می آمدیم سعی می کردیم آروم بیایم تا بیشتر پیش همدیگه

 

باشیم .آنروز با بچه ها خیلی توی مدرسه موندیم و حرف زدیم بعلاوه یک سری اشکال داشتم که باید برای امتحان

 

 بعدی رفعشون می کردم .آنها را از سمیرا پرسیدم و با بچه ها راه افتادیم .وقتی رسیدم خانه رفتم توی

 

ساختمون پوریا گوشی را قطع کرد و گفت : چرا موبایلت را جواب نمی دی ؟معلوم هست کجائی ؟ متوجه

 

عصبانیت پوریا نشدم چون اون همیشه به من اعتماد داشت و هیچ وقت به من شک نمی کرد .خندیدم و

 

گفتم :نگران شدی ؟وا خوب معلومه پیشه دوست پسرم بودم و رفتم توی اتاقم تا لباسم را عوض کنم .من خیلی

 

وقت ها با پوریا از این شوخی ها می کردم ولی هیچ وقت اینجوری نمی شد .آمد در اتاق را محکم باز کرد . در

 

خورد توی دیوار گفت :اسمش چیه؟فکر کردم هنوز داره شوخی را ادامه می ده خندیدم و گفتم :چون پسره خوبی

 

هستی بهت می گم .امیر .  عصبانی به من نگاه کرد و

 

گفت :از فردا با خودم می ری مدرسه و در را خیلی محکم زد بهم .یک لحظه شک کردم پوریا خیلی عصبانی بود .از

 

 اتاق رفتم بیرون نشسته بود روی مبل .خندیدم و گفتم :شوخی کردی دیگه؟گفت :خیلی هم جدی گفتم .از فردا

 

 هم رفتنه و هم برگشتنه با خودم می آیی فهمیدی؟.فهمیدم که از اون اول همه ی چیز جدی بوده و من احمق

 

شوخی گرفته بودم .گفتم :من شوخی کردم .گفت :معلوم می شه .از فردا با من میری .گفتم :پوریا این مسخره

 

 بازی یعنی چی ؟من با رویا  آمدم شک داری زنگ بزن بپرس .من فردا خودم می رم .و رفتم توی اتاقم .فکر کردم

 

پوریا قانع شده بود و برای امتحان بعدی قطعا می گذاره خودم برم .دو روز بعد وقتی می خواستم برم امتحان

 

بدم .پوریا لبلاس پوشیده بود و گفت:بریم .گفتم :کجا؟گفت:مدرسه تون .گفتم :من خودم با رویا  میرم پوریا

 

گفت :من می برمت .کیفم را برداشتم و رفتم طرف در وگفتم :خودم می رم .پوریا داد زد :خودم می برمت .برگشتم

 

 و گفتم :پوریا این کارا یعنی چی ؟من باهات شوخی کردم .امیر کیه بابا .آنروز موندیم مدرسه اشکالاتمون را با بچه

 

 ها حل کنیم .گفت :پس چرا موبایلت را جواب ندادی ؟گفتم :یادم رفته بود ببرمش گفت :من این حرف ها هالیم

 

نمی شه .با ماشین میریم .گفتم :خودم میرم .از این  که  کسی بخواهد تو کارم دخالت کنه متنفر بودم .پوریا آمد

 

جلوی در را گفت :یا نمی ری مدرسه یا با من می ری و بالاخره مجبورم کرد که آنروز صبح با اون برم مدرسه .وقتی

 

 امتحان تموم شد فکرشم نمی کردم که پوریا بیاد دنبالم فکر می کردم یک لجبازی بود و همون صبح همه چیز تموم

 

 شده بود .وقتی از مدرسه آمدم بیرون پوریا آمد جلو و گفت :سلام .بریم .گفتم :پوریا من با دوست هام می

 

 یام .پوریا گفت :ساحل لجبازی نکن برو سوار ماشین بشو .گفتم :عمرا .گفت:ساحل تا جلو دوست هات آبرو ریزی

 

 نکردم برو سوار ماشین شو تا بریم . و آنروز هم منو مجبور کرد که با اون برم .اون روز تاشب با پوریا یک کلمه هم

 

 حرف نزدم و این وضع ادامه داشت . اون هر بار  می آمد دنبالم .امتحانه ۱۰ بود که با پوریا از مدرسه آمده بودم

 

 ساعت ۷ شب بود .روی مبل نشسته بودم .جلوی تلویزیون .پوریا آمد نشست روی مبل کنار منو گفت :نمی

 

خواهی با من حرف بزنی ؟قهری؟من حرفی نزدم و توجهی نکردم پوریا گفت :من بخاطر خودت می گم .گفتم : از

 

آدم شکاک متنفرم .گفت :ساحل قهر نکن دیگه حرف بزن .گفتم :آشتی به شرط اینکه فردا امتحان آخر خودم

 

برم.  پوریا بر خلاف میلش و فقط بخاطر اینکه خیلی منو دوست داشت گفت :باشه

 

فردای آنروز با بچه  هاهمگی رفتیم مدرسه امتحان را دادیم و می خواستیم برگردیم که بقییه ی بچه مادر و

 

پدراشون اومده بودند دنبالشو .و هر کدوم می خواستند به خاطر روز مادر برند خانه ی مادر بزرگشون رویا هم

 

داداشش که آنروز از اون طرف مسیر ش بود .آمد دنبالش .به اصرار زیاد رویا و بخاطر اینکه تا اون موقع یکم بخا

 

طر خداحافظی با بچه دیر شده بود قبول کردم و با امیر برادر رویا راه افتادیم به طرف خانه .امیر  خیلی پسر خوب و

 

 سر بزیری بود که اگر غیر از این بود غیر ممکن بود من سوار ماشینش بشم .سر راه امیر به خاطر هوای خیلی

 

گرم برامون بستنی خرید .وقتی رسیدم خانه پوریا خانه بود در ساختمون را باز کردم و گفتم :سلام .

 

"پایان این قسمت"

 

در کرانه های زندگی دوچیز افسونم می کند :

آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست

و خدا که نمی بینم و میدانم که هست

 

گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر                           آری شود ولیکن به خون جگر شود

 

دوست دارم که دوست عیب مرا همچو آئینه روبرو گوید   

                                                                     نه چون شانه پشت سر رفته و مو به مو گوید .

شهادت دعوتی است به همه ی عصرها،و به همه ی نسل ها .که:اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر

                                                                                                          (دکتر علی شریعتی)

 

 


 

نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 12:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت