بسم الله الرحمن الرحیم .
سلام:از همه ی کامنت ها خیلی خیلی ممنون و یک معذرت خواهی هم از مینو جون و مروارید جون و آرزو جون
می کنم .چون نظرات وبلاگشون باز نمی شه . از انتقادهاتون راجع به داستان خیلی خیلی خوشحال می شم .
قسمت هشتم داستان :
در ساختمون را باز کردم و آمدم داخل .گفتم :سلام بر آقا داداشه گل .دیدی امروز خواهرتون به قول شما
شیطونی نکرد و زود آمد خانه .پوریا از تو آشپزخانه آمد بیرون .خیلی عصبانی و کلافه بود .آمد جلوی من واستاد و
گفت :این پسره کی بود ؟آمدم بپرسم کدوم پسره که که همون وقت داد زد و گفت: همین که سوار ماشینش
بودی .هول شده بودم پوریا واقعا عصبانی بود .گفتم :همین ......... امیر ......داداشه رویا .پوریا گفت :چرا با اون
آمدی هان؟گفتم :رویا با اون آمد به من هم اصرار کرد .گفت:چرا با اتو بوس نیومدی ؟چرا زنگ نزدی من بیام .؟چرا
گوشیت را برنمی داشتی ؟این بستنی خوردن یعنی چی ؟گفتم :من .......من .محکم زد تو صورتم.با دستش
صورتمو آورد جلوی صورت خودشو گفت :زدم چون از اعتمادم سو استفاده کردی .اشک توی چشم هام جمع شده
بود .باورم نمی شد پوریا همچین کاری کرده باشه .خیلی از دست پوریا ناراحت بودم .سرم را زیر انداختم و بدون
اینکه حرفی بزنم رفتم .توی اتاقم .بغض گلوم را گرفته بود .این اولین سیلی ای بود که توی عمرم خورده بودم .رفتم
روی تختم دراز کشیدم و به عکس مامان که بالای تختم بود خیره شده بودم .از شدت ناراحتی سرم درد گرفته
بود .هنوز جای انگشت های پوریا را روی صورتم حس می کردم .بغض بدجوری گلوم را گرفته بود .نمی تونستم گریه
کنم .باورم نمی شد پوریا من را زده باشه اون هم بخاطره همچین مسئله ی مسخره ای .ساعت ۹ شب
بود .پوریا خانه نبود .ویالنم را از کنار تختم برداشم و شروع کردم به زدن .داشتم گریه می کردم و ویالنم را می زدم
که یکدفعه پوریا در اتاق را باز کرد .ویالن را آوردم پائینو و اشک هام را سریع پاک کردم .گفت: چرا دیگه نمی زنی
؟اینقدر بغض گلوم را گرفته بود که اگه کوچکترین حرفی می زدم .حتما گریم می افتاد برای همین ترجیح دادم
حرفی نزنم . پوریا در اتاق را بست و آمد کنار من روی تخت نشست .یکم مکث کرد و بعد گفت:ساحل نمی
خواستم اینجوری بشه . معذرت می خواهم.نمی خواهی حرفی بزنی؟ گفتم:پوریا چرا اینطوری شدی ؟و گریهم
افتاد .اشک تو چشم های پوریا جمع شده بود .دستشو گذاشت روی صورتمو و سرم را گرفت توی بغلشو گفت :به
خدا نمی خواستم اینطوری بشه .من گریه می کردم . سرم را آوردم بالا و گفتم :پوریا این کارا چه معنی ای می
ده؟تو به من اعتماد نداری ؟پوریا این حساسیت ها یعنی چی ؟من باید به خاطر اینکه سوار ماشینه دوستم شدم
و آمدم خانه ................
پوریا اینجوری هم خودت را اذییت می کنی هم من .من دوست دارم خودم برم بیرون دوست ندارم آزادیم را کسی
بگیره .اینو می فهمی؟
پوریا گفت:این چه حرفییه که میزنی من به تو اعتماد دارم .باشه اگه می خواهی خودت بری .من حرفی
ندارم .اشک هامو پاک کرد و گفت:بازم معذرت می خواهم . و از اتاق رفت بیرون من فکر کردم دیگه پوریا اجازه
میده خودم برم و لی .............
فردای آنروز عصر ساعت ۶ بود که باید می رفتم کلاس ویالن .پوریا خیلی ناراحت و عصبی نشسته بود روی
مبل .گفتم:من رفتم .پوریا حرفی نزد و داشت دندون هاشو روی هم فشار می داد از ساختوم رفتم بیرون
کفشهامو پوشیدم .پوریا آمد توی حیاط و گفت :بریم .خیلی تعجب کردم .گفتم:تو قول دادی .گفت خودمم بیرون کار
دارم .می رسونمت . گفتم :تو با ماشین برو من خودم تنها میرم .پوریا در ماشین را باز کرد و گفت:سوار
شو .گفتم:عمرا .گفت :ساحل سوار شو .گفتم :یادت رفت دیروز چی گفتی؟گفت :بدو سوار شو کلاست دیر می
شه .گفتم :نخیر ۱ ساعت تا کلاس مونده .من خودم میرم.پوریا گفت:یا با ماشین میری یا میشینی تو خونه .داد
زدم پوریا این چه مسخره بازی ای هست که درست کردی ؟مگه شک داری می رم کلاس ویالن .پوریا امد
جلو .سعی کرد ارامششو حفظ کنه گفت :ساحل اذیت نکن .برو سوار شو .گفتم:نه گفت:ساحل دارم با زبون
خوش بهت می گم برو سوار ماشین شو .گفتم :نمیرم .گفت :خودت خواستی سوار ماشین شد و ماشین را
روشن کرد و رفت چسبوند به در گفت :حالا برو بیرون . و رفت توی ساختمون .هر کاری کردم نمی شد در خانه را
باز کرد .رفتم توی ساختمان فکر کردم اگه من راضی نشم اون می گذاره برم .نشستم روی مبل ۲۰ دقیقه بعد
کلاس شروع می شد و پوریا هنوز سر حرفش بود .بخاطر مسابقات باید این جلساتی آخری را حتما می رفتم .۱۵
دقیقه به ۶بود .گفتم :نمی گذاری برم ؟باشه من هم زنگ می زنم به حمید همه چی را میگم .گوشی
رابرداشتمو شمارهی حمید را گرفتم .اما توی معدن بود و گوشیش خاموش بود .زنگ زدم به باران اون هم توی
کلاس بود و گوشیش را بر نمی داشت. دیگه نمی دونستم باید چی کار کنم. گفتم :باشه پاشو بریم .خیلی از دست پوریا
اعصبانی بودم .پوریا سوئیچ را برداشت و رفت توی حیاط . در خانه را باز کرد و سوار ماشین شد و گفت :بیا
بالا .سوار شدم .ماشین را برد بیرون .دست پوریا وقتی در خونه را باز کرده بود روغنی شده بود .گفت وایسا تا
در را ببندم.و از ماشین پیاده شد .و رفت طرف شیر حیاط تا دستاشو بشوره .در ماشین را باز
کردمو و دویدم به طرف ایستگاه اتوبوسه سر کوچه .قلبم داشت تند تند می زد .همون وقت اتوبوس آمد سریع
سوار شدم .و رفتم کلاس ویالن .۱۰ دقیقه دیر رسیدم .کلاس که تموم شد از آموزشگاه آمدم بیرون .پاترل پوریا
دمه در بود .خودشم جلوی ماشین واستاده بود و اخماش تو هم بود .من هم که لجبازیم گل کرده بود به سارا
(اون هم توی همون آموزشگاه آموزش گیتار می دید )گفتم که بره و .........
سارا از آموزشگاه آمد بیرون و رفت طرف ماشینه پوریا و گفت:سلام آقای بقائی ..ساحل چرا امروز نیومد ؟این
تمرین های آخری خیلی مهمه .پوریا که تعجب کرده بود گفت :نیومده؟سارا گفت:نه .مگه باید می آمد؟
پوریا سوار ماشین شد .و زنگ زد به گوشیم .تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که جواب ندم .سریع رفتم
سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه .پوریا هنوز نرسیده بود .دنبال من می گشت .رفتم توی اتاقم و در را قفل کردم
شیطونیم گل کرده بود و می خواستم سر به سره پوریا بگذارم . یه جورهای ادبش کنم .راستش خوشم نمی آمد
زنگ به باران و حمید بزنم .بیشتر دلم می خواست خودم یه جورایی به پوریا ثابت کنم که چقدر
کارش ............ .پوریا بعد از اینکه رفت دمه همهی ایستگاه ها را دید و چند بار زنگ زد خونه . آمد توی خانه تا
ببینه منشاید باشم و تلفن را جواب نداده باشم .رفتم از توی اتاقم(زیر تخت ) با گوشیم زنگ زدم به تلفن خونه .یک
ذره حس گریه گرفتمو شماره را گرفتم ..گوشی را برداشت و گفت:الو .ساحل خودتی ؟کجائی ؟حالت خوبه؟
. با گریه گفتم : پوریا بیا اینجا .بریده بریده حرف می زدم .و وانمود می کردم خیلی
ترسیدم .گفتم:پوریا..........چند تا .......کمک..........پوریا .......چند تا پسر دارند منو اذیت می کنند تو
را .......خدا .....بیا .......بیا اینجا و زدم زیره گریه .پوریا گفت :الو .......ساحل........کجائی الان ؟.بگو
من الان می آم اونجا .پوریا خیلی ترسیده بود .گفت :ساحل آدرس بده ...الو ......ساحل ......داد
زد .....ساحل .......هستی؟کجائی؟
گفتم :آدرس . ......و بعد آدرس خانهی خودمون و اتاق خودمو دادم و کلی خندیدم .پوریا که فهمید سر کاری بوده
خیلی خیلی عصبانی شد و آمد طرفه اتاقم .در اتاق را باز کرداما در قفل بود .کلی خندیدمو و گفتم :عزیزم در
قفله .پوریا محکم در میزد و می گفت :ساحل به زبون خوش بیا بیرون .امروز اگه کلاس ویالن نبودی کجا بودی؟منو
قال می گذاری ؟آدمت می کنم .با پاهاش می کوبید به در و می گفت:جرات داری پاتو از در اتاق بگذار بیرون
"پایان این قسمت "
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم...
گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم...
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست...
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم...
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ...
وقت پرپرشدنش ساز ونوایی نکنیم...
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...
طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم.
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان
نشسته ماه بر گردونه ی عاج
به گردون می رود فریاد امواج
چراغی داشتم کردند خاموش .
خروشی داشتم کردند تاراج.........
نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 7:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY