بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز هم سلام به همگی:

 

 

 

اول از همه فوت پدر مهناز عزیزم رو به ایشون تسلیت می گم و امیدوارم خداوند به ایشون و خانوادشون صبر عطا

 

 

کند.و بعد هم از همه ی شما که به این وبلاگ سر می زنید از صمیم قلب تشکر می کنم و باز هم ازتون خواهش

 

 

 می کنم از داستان انتقاد کنید .از همهی دوست های جدیدم هم یک دنیا ممنون و معذرت می خواهم اگه به

 

 

وبلاگ افراد زیادی سر نمی زنم این واقعا به این معنی نیست که بهشون احترام نمی گذارم ولی متاسفانه

 

 

مشکلات زیادی دارم و همین داستان رو هم با هزار زحمت می نویسم .باز هم معذرت می خواهم و ازتون می

 

 

خواهم برای مینوی گلم دعا کنید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمت سیزدهم داستان :

 

 

 

پوریا از دست خودش خیلی عصبی بود .رفت توی اتاقش و در و بست.و خوابید روی تختش.ساعت 9

 

شب بود .

 

 

ویالنم رو از گوشه ی اتاقم برداشتم و شروع کردم به زدن.۳-۴ روز دیگه به امتحان مونده بود ..پوریا در اتاق

 

 

 را باز کرد .ویالن را آوردم پائین.

 

 

 زل زده بود به من .گفت:بیا شام بخور و رفت سر میز .جرات نداشتم نرم.ویالن را گذاشتم کنار و رفتم سر

 

 

 میز نشستم.پوریا هیچ حرفی نزد .سرم زیر بود و اشك توی چشمام جمع شده بود. .چند بار اومد حرف

 

 

 بزنه ولی حرفشو خورد.4-5 دقیقه بعد گوشی پوریا زنگ زد.مهیار بود .یکی دیگه از کسایی که توی

 

 

مهمونی های مهران همیشه حاضر بود .اونشب مهمونی خونه ی مهیار بود چون دیگه مهمونی ها فقط

 

 

خونه ی مهران نبود.پوریا قبول کرد.و گوشی را قطع کرد.قرارشون ساعت 10 شب بود.اشک از گوشه ی

 

 

چشمام ریخت روی شیشه ی میز .پوریا با دستش سرم را آورد بالا. و صورتمو که خیس اشک بود نگاه

 

 

کرد.دستشو برداشت .سرمو زیر انداختم .آروم گفت:دیگه مشروب نمی خورم.سرم را گذاشتم روی میز و

 

 

زدم زیر گریه .دستاشو گذاشت رو شونه هامو  سرم را بلند کرد .با دستش اشک هامو پاک کرد و

 

 

 گفت:بهت قول میدم ساحل .دیگه مشروب نمی خورم.

 

تا 4-5 شب پوریا مشروب نخورد..توی این چند وقت .باران و حمید چند بار تماس گرفتند ولی دیگه نه من

 

 

جرات داشتم جلوی پوریا حرفی بزنم و نه پوریا همچین اجازه ای به من می داد .حمید وضعیت کارش

 

معلوم نبود و باران هم 1 امتحان دیگه داشت و بعد از اون هم مسابقات بستکتبالشون شروع می شد که

 

 

 باید با بقییه بچه های دانشگاهشون که عضو تیم بودند به علاوه ی مربی شون می رفتند تهران و تا

 

 

وقتی که مسابقات تموم نمی شد یا نمی باختند بر نمی گشتند.

 

نیاز روحی پوریا از یک طرف و اصرار های مهران از طرف دیگه باعث شد که پوریا تصمیم به مصرف دوباره ی

 

 

 الکل بگیره. ساعت 8 شب بود که پوریا لباس پوشیده بود تا بره خونهی یکی دیگه از بچه ها به

 

 

اسم .مجید .خودشم از عواقب مصرفش و اینکه ممکنه ماجرای اونشب تکرار بشه یکمی ترسید و لی

 

 

نمی تونست خودشو کنترل کنه.اومد توی اتاقم .داشتم چیز میز های کمدم را می ریختم بیرون  تا شاید

 

 

 یک کلید پیدا کنم ولی خبری نبود .وقتی پوریا در اتاق را باز کرد .روی زمین نشسته بودم.هول شدمو

 

 

سریع روم را برگردوندم.گفت:چیه؟ گفتم:هیچی. چند بار خواست حرف بزنه ولی نتونست.کلید اتاقم را

 

 

گذاشت روی میز و آروم گفت:اگه خواستی قفلش کن.

 

 

 

فهمیدم پوریا منظورش چیه.همونطور که بغض گلوم را گرفته بود گفتم:پوریا تو قول دادی .حرفی نزد و از

 

 

اتاقم رفت بیرون .سریع در اتاق را باز کردمو و گفتم که: پوریا تو به من قول دادی .داشت می رفت طرف در

 

 

 

سالن .رفتم دستشو محکم گرفتمو گفتم:پوریا تو قول دادی به من .تو رو خدا .جون مامان دسشو از

 

 

دستم محکم کشید بیرون و رفت توی حیاط و در سالن را قفل کرد .در زدم پوریا تو رو خدا نخور .پوریا  چون

 

 

 من .تو رو قران ولی پوریا رفت ازخونه بیرون در خونه را زد به هم .

 

 

رفتم توی اتاقمو درو بستم.روی تختم دراز کشیدم اشک توی چشمام جمع شده بود ولی بغضی که گلوم

 

 

 

 را گرفته بود به من اجازه ی گریه نمی داد .حدودا یک ساعت گذشت.دیگه تحمل موندن توی اتاق را

 

 

نداشتم.رفتم جلوی تلویزیون نشستم .یکی دو ساعت بعد همون جا خوابم برد .با صدای .باز شدن در

 

 

 سالن بیدار شدم.پوریا بود .ساعت 3 صبح بود .چشمامو آروم باز کردم .پوریا بود .همون لحظه یادم افتاد

 

 

 

 که مشروب خورده .سریع از روی مبل بلند شدم.پوریا داشت نگاهم می کرد.از ترس خشکم زده

 

 

 

بود .پوریا در سالن را بست.دویدم طرفه اتاقمو درو قفل کردم.نفس نفس می زدم.گلوم خشک شده

 

 

بود .خیلی ترسیده بودم.4-5 دقیقه بعد رفتم روی تختم خوابیدم .حالم اصلا خوب نبود .می ترسیدم از

 

 

 

اینکه پوریا بتونه درو باز کنه.بلند شدمو روی تختم نشستم.دیگه نمی دونستم چه کار می تونم بکنم.تا

 

 

 

صبح روی تخت خشکم زده بود و خوابم نمی برد حدود ساعت ۹ صبح بود .از شدت خستگی سرم را به

 

 

 

 

دیوار تکیه داده بودم.چشمام می سوخت .سعی می کردم خوابم نبره ولی واقعا خسته بودم.و برای

 

 

 

 

 همین 2-3 دقیقه بعد نا خود آگاه خوابم برد .و آروم روي تختم دراز کشیدم. این قضیه تا چند روزی ادامه

 

 

 

 داشت و من هر روز ترسم نسبت به پوریا بیشتر میشد.هر وقت هم که در مورد مهران باهاش حرف می

 

 

 

 

 زدم آخرش به دعوا ختم میشد .

 

 

 

تا چند روز وضع همین بود تا اینکه نوبت مهمونی ها رسید به پوریا پوریا هم توی رو در واسی با مهران

 

 

 

قرار گرفت و قبول .3 شب از مهمونی ها خونه ی ما بود .پوریا ناچارا قضیه ی مهمونی های دوره ای را

 

 

 

برای من گفت.و هر چقدر ازش خواهش کردم فایده ای نداشت.مهران جوری مغز پوریا را شست و شو

 

 

داده بود که بعضی وقتها می دیدم حتی به مهرا ن بیشتر خودشم اعتماد داره .این رفتار پوریا واقعا دیوانه

 

 

کننده بود .شب اول مهمونی ها بود .ساعت 7 شب بود و هنوز کسی نیومده بود .قرار بود همه 10 شب

 

 

 

بیاند .پوریا تا ساعت 8 داشت  مرتب اینو تکرار می کرد که از وقتی مهمون ها اومدند  به هیچ عنوان پامو

 

 

 از اتاق بیرون نگذارم .ساعت حدود 8:15 بود .مهران زنگ خونه را زد ..مهران زودتنر از همه والبته  خیلی

 

 

 

زودتر از قرار اومده بود.چون به قول پوریا خیلی با هم صمیمی بودند ..در خونه قفل بود برای همین پوریا

 

 

 

کلید را از اتاقش برداشت و رفت طرفه سالن

 

 

بلند شدم برم توی اتاقم گفت:اگه می خواهی بمون .مهران مثله داداشه خودته .گفتم: حرف دهنت را

 

 

 

بفهم .این عوضی  یک آشغال بیشتر نیست .پوریا گفت: خفه رفتم توی اتاق و درو قفل کردم .

 

 

 

 

 

 

مهران اومد داخل و  با پوریا تا ساعت 10 حرف زدند و مشروب خوردند .ساعت 10 بود که همه

 

 

اومدند .جمعا 10 نفری می شدند .صدای آهنگ را زیاد کرده بودند برای همین کمتر حرفهاشون را می

 

 

 

شنیدم.حالم از همشون بهم می خورد .توی اتاق نشسته بودم وگریه می کردم.ساعت حدود 3 بود همه

 

 

 

 ی اونها به غیر از مهران رفته بودند.مهران و پوریا باز هم به مشروب خوردن ادامه دادند .ساعت 4 صبح

 

 

 

بود .پوریا روی مبل خوابش برده بود و .اینقدر مشروب مصرف کرده بود که هیچی نمی فهمید .با اون

 

 

 

صدای بلند آهنگ خوابیدن غیر ممکن بود .مهران خیلی عاقل تر و زیرک تر از پوریا بود .بیشتر حرف زده بود

 

 

 

 

 تا بخواهد مشروب بخوره.مست  بود ولی نه مثله پوریای ساده.مهران وقتی از خواب بودن پوریا مطمئن

 

 

 شد صدای ضبط را کم کرد .رفت توی دستشویی یه آبی به صورتش زد.توی اتاق نشسته بودم و خوابم

 

 

 نمی برد.نیم ساعتی می شد که صدای پوریا نمی شنیدم ولی صدای قدم های مهران را چرا.خواستم

 

 

 

 درو بازکنم ولی ترسیدم که مهران نرفته باشه.از سوراخ در نگاه کردم .پاهای مهران را دیدم که داشت

 

 

 

می اومد طرفه اتاقم .دستگیره ی در را آورد پائین تا درو باز کنه ولی من قبلا درو بقفل کرده بودم .ترسیده

 

 

 

 بودم .مهران ول کن نبود .رنگم مثل گچ سفید شده بود.دستهام می لرزید و نمی دونستم باید چه کار

 

 

 

کنم.مهران دوباره دستگیره ی درو کشید.مرتب می کشید .داشتم از ترس می مردم.با دستش زد به درو

 

 

 

 

 گفت:خانومی.در رو باز نمی کنی .اینقدر شکه شده بودم که بی اختیار اشک می ریختم .نمی تونستم

 

 

 

 حرف بزنم زبونم از ترس بند اومده بود .مهران مرتب در می زد .و داشت قفل درو از جا میکند.نمی

 

 

فهمیدم.چرا پوریا کاری نمی کنه.نمی دونستم چه کار کنم .زل زده بودم به قفل در که مهران داشت از جا

 

 

 

 میکندش .گفت:درو باز کن.باز کن به نفعته می دونم اون تویی.ساحل .....باز کن .....دیگه داشت قفل در

 

 

 

 کنده می شد .داد زدم :پوریا ..تو رو خدا بیا ....پوریااااااااااااااااااااااااا

 

ولی فایده نداشت پوریا اینقدر زیاده روی کرده بود که به این راحتی ها بیدار بشو نبود .گفت:ساحل باز

 

 

 

کن بیام تو.گفتم:خفه شو کثافت.گفت:بگذار بیام تو ....به زبون خوش بیا درو باز کن..ساحل به نفعته....

 

 

درو باز کن یک جوری با هم کنار می آییم....گفتم:آشغال هرزه گمشو .گفت:خوب .باشه .باز نکن .بالاخره

 

 

 

 که بازش می کنم......مهران مرتب داشت دسته درو می کشید پائین.2-3 دقیقه گذشت ولی در باز

 

 

 

 

نشد.قلبم تندتند می زد.از ترس داشت نفسم بند می اومد .گفت:خانومی بیا این درو باز

 

 

 

کن ....بیا ...اذیت نکن...اذیت کنی اذیت می کنمو ... درو باز کن .با  پاهاش محکم می کوبید به

 

 

 

در ...گفت:باشه .الان بازش می کنم ..رفت دنبال یک پیچ گوشتی بگرده .واقعا نمی دونستتم چی کار

 

 

کنم .چاره ای نداشتم به جز اینکه تختمو بکشم طرفه در .ولی کشیدن تخت به این ساده گی ها

 

 

نبود .مهران هنوز داشت دنبال پیچ گوشتی می گسشت .شروع کردم به کشیدن در .خیلی سنگین

 

 

بود .نفس نفس می زدم .نمی تونستم جلوی گریمو بگیرم .دستام دیگه توان نداشت .خسته شده بودم

 

 

 و داشت قلبم تند تند می زد .مهران پیچ گوشتی را پیدا کرد و و اومد طرفه اتاقم .پیچ گوشتی را کرد

 

 

داخل سوراخ در . داشت به قفل ور می رفت .خیلی ترسیده بودم .صورتم عرق کرده بود .دوباره بلند شدم

 

 

 

 

 و تخت را هول دادم خیلی سنگین بود .دیگه نفسم بالا نمی اومد .داشتم هول می دادم و جیغ می

 

 

 

کشیدم .پوریاااااااااااااااااااااا تو را خداااااااااااااااااااااااا قفل در دیگه داشت کم کم باز می شد .

 

 

 

دیگه توان هل دادن نداشتم .گریم افتاده بود و هق هق می کردم .بالاخره تونستم تخت رو به در تکیه

 

 

 بدم.همون وقت مهران قفله درو باز کرد .و خواست درو باز کنه که گیر کرد به تخت .داد زد :کثافت آدمت

 

 

 

 می کنم.ساحل بیا این درو باز کن .بازش کردم بیچارت می کنمو .فقط گریه می کردم.داشت درو هل می

 

 

 داد .خیلی نمی تونست هل بده .به هر حال اون هم مشروب خورده بود .گفت :عوضی بیا این درو باز

 

 

کن .گفتم:کثافت آشغال خفه شو .مهران داشت هول می داد و تخت کم کم می اومد طرفه من و از در دور

 

 

 

 می شد .مهران از یک طرف هول می داد و من از طرفه دیگه .خیلی خسته شده بودم .گلوم خشک

 

 

خشک شده بود .تنها چیزی که توی اتاق قابل تکون دادن بود میز کامپیوترم بود .شروع کردم به هول

 

 

دادن .سنگین بود و نمی تونستم هولش بدم .دیگه دستهام نمی تونست هل بده.به هر زحمتی

 

 

 

بود .میزو تکیه دادم به تخت .دیگه مهران نمی تونست درو باز کنه.داشتم از ترس دیونه می شدم.دستام

 

 

 

 به شدت می لرزید.گریه می کردم .مهران دست بردار نبود .ولی دیگه نتونست هل بده.خسته نشست

 

 

 پشت در و گفت:درو باز کن.داشت با مشتش محکم از عقب می کوبید به درو می گفت:این در لعنتی رو

 

 

 باز کن.گفت:بالاخره که من حساب تو رو می رسم.داشتم از ترس می لرزیدم.پاهام یخ کرده بود .و رنگ

 

 

 لب هام سفید شده بود .چشمامو دوخته بودم به در .گفت:ساحل درو باز کن . ساحل کاریت ندارم باز

 

 

کن.گفتم:خفه شو عوضی .

 

مهران دست بردار نبود .تا ساعت 5:30 صبح.ک دیگه خوابش برد.چون اون هم کم مشروب نخورده

 

 

بود .توی اتاق از ترس خشکم زده بود .داشتم روانی می شدم .پاهامو می کشیدم روی هم .دستامو

 

 

 

بهم می مالیدم.با تمام وجود داشتم ترسو حس می کردم..ساعت 10 صبح بود که پوریا در اتاق رو زد و

 

 

 

گفت:ساحل پاشو دیگه .بیا صبحونه.چشمام داشت از شدت خستگی می سوخت .پوریا گفت:ساحل

 

 

 

درو باز کن.همون وقت تصمیم خودمو گرفتم. پوریا گفت :ساحل باز کن درو .گفتم:برو من الان می

 

 

 

آم .مطمئن بودم که مهران هنوز نرفته.صدای حرف زدنش با پوریا را می شنیدم.میز کامپیوتر و تخت را با

 

 

 

 

هزار زحمت کشیدم اون طرف .روسری مو سرم کردمو و در اتاق را باز کردم .مهران و پوریا توی آشپزخونه

 

 

 

 

 سر میز نشسته بودند .حرف زدن با پوریا هیچ فایده ای نداشت .یک راست رفتم توی

 

 

 

دستشویی .صورتمو شستم . جوری که گریه کردنم پیدا نباشه .روسریم را کشیدم جلو و در دستشویی

 

 

 

 

 را باز کردم .واقعا می ترسیدم ولی چاره ای نداشتم .رفتم  توی آشپزخونه و سلام کردم .مهران خیلی

 

 

 

 

مودبانه گفت:صبح بخیر .پوریا گفت:بشین راحت باش.راستی امشب یکم دیر می ام . نشستم سر

 

 

 

 

میز .دستهام داشت می لرزید .قاشق چایخوریم را انداختم روی زمین.دولا شدم قاشق را برداشتم و

 

 

 

رفتم سر ظرفشور تا بشورمش .چاقو را از جا کاردی برداشتم و کردم زیر آستین لباسم .رفتم پشت

 

 

 

مهران .دستهام می لرزید از مهران و واکنش پوریا واقعا می ترسیدم ولی چاره ای نداشتم .سریع چاقو را

 

 

 

 

 گذاشتم زیر گلوی مهران و گفت :کثافت همین الان پاشو گمشو بیرون.مهران گفت:اااا.پوریا سریع از روی

 

 

 

 صندلی بلند شد و گفت:چی کار می کنی .گفتم:"تو خفه شو .ببند اون دهنت را .پوریا از دستم خیلی

 

 

عصبانی شده بود .داشت به قول خودش آبروش جلوی مهران میرفت.گفت:ساحل خجالت بکش .چاقو را

 

 

روی گلوی مهران فشار دادمو گفت:بلند شو .مهران از ترسش از روی صندلی آروم بلند شد .پوریا

 

 

 

گفت:دیوونه  داری چی کار می کنی اومد بیاد جلو .گفتم:به قران یک قدم بیای جلو می زنم .پوریا سر

 

 

 

جاش واستاده بود .چاقو را گذاشتم به کمر مهران و گفتم:راه بیفت عوضی .مهران تا نزدیک در

 

 

 

رفت .همون وقت پوریا سریع زد زیر دستم.چاقو از توی دستم افتاد زمین.داشتم از ترس سکته می

 

 

 

کردم .پوریا داشت با عصبانیت تموم بهم نگاه می کرد .مهران خودشو جمع و جور کرد و از سالن رفت

 

 

 

بیرون .پوریا گفت:کجا و رفت توی حیاط تا مهران را راضی کنه برگرده ولی مهران گفت:نمی خواهم

 

 

 

خواهرت را اذیت کنم.اصلا اگه می گفتی از من خوشش نمی آد نمی اومدم.پوریا گفت:نه بابا .نمی دونم

 

 

 

 یک دفعه چش شده.مهران گفت:نه .تو بیا بریم خونه ی ما .ظهر بهزاد و حامد هم میآند.بیا

 

 

 

بریم .خونه .پوریا از دستم خیلی عصبانی بود .به مهران گفت:صبر کن .می رسونمت .مهران

 

 

 گفت:نه .ماشین را آوردم.تو بیا با من بریم.از اون طرف شب میریم خونه ی کامیار.پوریا گفت:به خدا

 

 

شرمنده نمی دونم این یک دفعه چش شد .تو برو من هم می آم.مهران دستشو گذاشت رو شونه ی

 

 

پوریا و گفت:مهم نیست.پیش میآد دیگه.خودتو ناراحت نکن و رفت و به پوریا گفت :منتظرتم .دویدم توی

 

 

 

اتاقمو درو قفل کردم.پوریا گفت:ساحل بیچارت می کنم.بگذار بیای بیرون .دعا کن مهران ناراحت نشده

 

 

 

باشه و گرنه من می دونمو تو . رفت از خونه بیرون و درو قفل کرد .از اتاقم اومدم بیرون .داشتم گریه می

 

 

 

کردم.دیگه حالم داشت از همه چیز بهم می خورد..رفتم اتاق پوریا را زیر و رو کردم تا شاید یک کلید پیدا

 

 

 

کنم ولی فایده ای نداشت .همه ی چیزهاش روی زمین ریخته بودم.اما از کلید خبری نبود .ساعت 6 بعد

 

 

 

 از ظهر بود .اتاق باران دیگه تنها امیدم بود.همهی اتاق را ریختم بهم .همه جا را گشتم تا بالاخره توی

 

 

 

یکی از جیبهای یکی از کیف هاش .یک کلید پیدا کردم.باران عادت داشت به کلید گم کردن .و یادش

 

 

 

میرفت کلید هاشو کجا گذاشته .کلید را برداشتم .واقعا خدا را شکر می کردم.سریع رفتم توی

 

 

 

 اتقاقم.مانتو مو پوشیدمو و روسریم را سرکردم .کیفم را برداشتم .کیف پولمو گذاشتم توش .و از توی

 

 

 

کشوی میزم کارت تلفن برداشتم.و رفتم توی حیاط در خونه رو باز کردمو رفتم بیرون.شاید 2-3 هفته ای

 

 

 

می شد پامو بیرون نگذاشته بودم.کلید را گذاشتم توی کیف پولمو و دویدم طرفه خیابون .تا تلفن عمومی

 

 

 

 2 ایستگاه فاصله داشتیم .همون وقت اتوبوس واستاده بود .با اتوبوس خیلی سریع تر از پای پیاده

 

 

 

میرسیدم .با اینکه اتوبوس خیلی شلوغ بود سوار شدم .

 

 

 

 دو  تا ایستگاه بعد پیاده شدم.بلیط را دادم و دویدم طرفه تلفن عمومی .دستمو كردم توي كيفم تا كيف

 

 

 

 پولم را در بيارم ولي نبوى كيفم را از شونم آوردم پائین  و با دقت توش را گشتم ولي خبرى نبود  كه

 

 

 

 نبود .خيلي ترسيده بودم.همون وقت يك خانومي از كنارم ردشد  گفتم:ببخشيد كارت تلفن

 

 

 

دارید؟؟گفت:نه گفتم:موبايل؟گفت:نه ولي اگه بخواهي سكه دارم  گفتم:نه ممنون خيابان خیلی خلوت

 

 

 

 

بود.دور و برم را نگاه کردم کسی نبود .همون وقت یک پسری با سر و وضعی که واقعا قابل قبول نبود از

 

 

 

کوچه اومد بیرون.واستادم تا به من برسه.گفتم:ببخشید آقا می شه با موبایلتون یک زنگ بزنم

 

 

 

گفت:هنوز نیومده؟گفتم:کجا؟گفت:سر قرار .عصبانی شدم .گفتم:برات متاسفم و رفتم اون طرفه خیابون

 

 

 

 تا با اتوبوس برگردم و پول بردارم.اتوبوس نبود اخه انروز جمعه بود .و اتوبوس خیلی دیر می آمد .5 دقیقه

 

 

 

صبر کردم ولی خبری نشد .تصمیم گرفتم پیاده برگردم.دویدم طرفه خونه و 15 دقیقه بعد رسیدم سر کوچه

 

 

 نفس نفس می زدم.رفتم داخل کوچه که نگاهم به پاترل پوریا افتاد .داشتم از ترس می مردم .واقعا نمی

 

 

 دونستم چه کار کنم.دویدم طرفه ایستگاه سر کوچه .همون وقت یک اتوبوس رد شد .سریع خودمو

 

 

 

 

رسوندم بهش و سوار شدم .رنگ و روم پریده بود.از یکی از خانوم های که توی اتوبوس بودند یک تلفن

 

 

 

 

 گرفتمو زنگ زدم به حمید .اما گوشی اش خاموش بود .زنگ زدم به گوشی باران ولی ماله اون هم

 

 

 

 خاموش بود.چون سر کلاس بود. خجالت می کشیدم ولی چاره ای نبود زنگ زدم به خابگاه ولی یادم

 

 

 

 

افتاد که چند روز پیش خودش گفته بود تلفنهاشون قطعه .گوشی را دادم به صاحبش.خیلی می ترسیدم

 

 

 

 

 ولی نمی دونستم باید چی کار کنم .توی اتوبوس نشسته بودم .سرم را از پهلو تکیه داده بودم به

 

 

 

 

شیشه ی اتوبوس .نگاهمو دوخته بودم به تیر های چراغ برقی که یکی از کنار هم می گذشتند .یاد

 

 

 

 

اتفاقاتی افتاده بودم که توی این چند وقته افتاده بود .وقتی یاد کتک های که از پوریا خورده بودم و رفتار

 

 

 

 

 صبحم با مهران می افتادم واقعا جرات برگشتن را نداشتم .اشک از گوشه ی چشمم ریخت روی شیشه

 

 

 

 ی اتوبوس .خیلی خسته بودم .چشمامو آروم گذاشتم روی هم .با صدای پیرزنی که می گفت:دخترم

 

 

 

 

ایستگاه آخر چشمامو آروم باز کردم .هوا تاریک شده بود .اشک توی چشمام جمع شد .از روی صندلی

 

 

 

اتوبوس بلند شدم و آروم پله های اتوبوس را رفتم پائین.ساعت 9 بود. .باورم نمی شد .خیلی دور شده

 

 

 

بودم.اومده بودم اون سر  شهر .اتوبوس حرکت کرد.چشمم به اتوبوسی افتاد که روش نوشته شده

 

 

بود ."طرح شبانه" دویدم اون طرفه خیابون .دیگه به جز یک بلیطی که توی جیب کیفم بود .چیز دیگه ای

 

 

نداشتم. با صدای دلخراش  ترمز ماشین چشممو از اتوبوس برداشم و روم را برگردوندم .یک مردی تا نیمه

 

 

 از ماشین پیاده شده بود .داد زد :معلوم هست حواست کجاست؟ .سریع به خود اومدم توجهی نکردمو

 

 

دویدم طرفه اتوبوس  و سوار شدم.اتوبوس امن ترین جا برای موندن بود .دوباره از یک نفر موبایلشو گرفتم

 

 

 و شروع کردم به زنگ زدن ولی این بارهم کسی بر نداشت .یک نگاه به بیرون انداختم .هوا تاریک تاریک

 

 

 

 بود .تصمیم خودمو گرفتم.زنگ زدم به گوشی مینا ولی جواب نداد .زنگ زدم خونه ی مینا ولی سعید

 

 

 

 گوشی را برداشت .سعی کردم نفسم را تو سینم حبس کنم تا سعید متوجه ی نفس نفس زدن هام

 

 

 

 نشه.سعید گفت :الو ؟گفتم:سلام .ساحل هستم.

 

 

 

 

گفت:سلام .حالتون خوبه ؟داداش چطوره؟

 

 

 

 

گفتم:همه خوبند مینا جان هست؟گفت:نه .کاریش داری؟گفتم:موبایلشو جواب نمی ده

 

 

 

گفت:لابد طبق معمول یادش رفته.اگه کاری داری بگو بهش می گم .

 

 

 

واقعا نمی تونستم بهش بگم .هر چقدر فکر کردم دیدم نمی تونم چیزی بگم .شماره ی دفتر کار حمید را

 

 

 فراموش کرده بودم.گفتم:می شه شماره دفتر حمید را بدید ؟گفت:بله .....گوشی ....(سعید خودشم

 

 

 چند وقت اونجا کار می کرد و شماره را داشت) از یکی از زن ها خودکار گرفتم و شماره را نوشتم و از

 

 

سعید خداحافظی کردم.با اینکه روم نمی شد ولی زنگ زدم به دفتر کار حمید .یک آقایی گوشی را

 

 

 

برداشت گفتم:ببخشید با آقای حمید بقایی کار دارم .گفت:نیستندشون .سر معدن هستند

 

 

گفتم:ببخشید تا کی طول می کشه؟گفت:معلوم نیست .فکر نکنم .حالا حالا ها تموم شه .گفتم:ممنون

 

 

و گوشی را قطع کردم.اشک توی چشمام حلقه زده بود .خانومی که موبایل ماله اون بود داشت چپ چپ

 

 

نگاه می کرد توجهی نکردمو زنگ زدم به باران ولی گوشی را برنداشت .خاموشش کرده بود .و یادش

 

 

 

 رفته بود روشنش کنه.دیگه کلافه شده بودم.گوشی را دادم به همون خانومه واز تشکر کردم .میله ی

 

 

 اتوبوس را گرفته بودم.از شدت ناراحتی نمی دونستم چی کار کنم نمی دونستم وقتی رسیدیم به

 

 

ایستگاه آخر باید چی کار کنم.توی همین افکار بودم که به خودم اومدم .2-3 ایستگاه دیگه به خونمون

 

 

نمونده بود.همون ایستگاه پیاده شدم.مرتب خودمو سرزنش می کردم که چرا همه ی پول و کلید و کارت

 

 

 

و بلیط را تنها توی کیف  پولگذاشته بودم.

 

 

هر چقدر فکر می کردم جرات اینکه به خونه برگردمو نداشتم چون قطعا با استقبال گرم پوریا مواجه می

 

 

 

شدم.روی سکوی یک مغازه ای که بسته بود نشسته بودم.اشک توی چشمام جمع شده بود.ولی

 

 

 

تویس اون شرایط بهتر بود گریه نمی کردم. همون وقت صدای یک پسری را شنیدم که گفت:نه انگار

 

 

راست راستی این آقا قصد اومدن نداره .سرمو آوردم بالا همون پسری بود که اول از همه ازش مبایل

 

 

خواسته بودم.کیفم را برداشتم و دویدم اونطرف خیابون .اونجا به خاطر مغازه ها و پاساژ های خیلی

 

زیادش شلوغ بود اونروز هم که جمعه بود و شلو غ تر از همیشه.توی جمعیت خودمو گم کردم گرسنه و

 

 

تشنه بودم و البته خیلی خیلی خسته .همینطور راه می رفتم و سرم را به سختی بالا گرفته بودم .چون

 

اگه حتی برای چند ثانیه از فرط خستگی سرم را پائین می انداختم با تنه هایی که میزدند مجبور می

 

 

شدم دوباره سرم را بالا بگیرم.

 

 

یک ساعتی گذشت فقط جلوی مغازه ها راه می رفتمو و سعی می کردم خودمو به زن هایی که احتمالا

 

 

با شوهر یا بچه هاشون اومده بودند خرید نزدیک کنم تا کسی نفهمه یک دختر تنها داره شاید 60-70 متر

 

 

 

را در عرض یکی دو ساعت مرتب قدم می زنه .واقعا نمی دونستم چی کار کنم .کم کم داشت جلوی

 

 

مغازه ها خلوت می شد ساعت 10:30 شب بود .یکی دوتا از پاساژ ها تعطیل شده بودند .مشتری ها

 

 

 

کم شده بودند و مغازه ها هم کم کم داشتند جمع و جور می کردند .وارد یکی از مغازه های که فروشنده

 

 

 

ی مسنی داشت شدم.فروشنده ی مغازه گفت:بفرمائید .گفتم:میشه یک تماس بگیرم؟گفت:بله

 

 

 

تلفنشو از پشت سرش گذاست روی میزو و گفت:بفرمائید .دوباره شماره ی حمید و باران و مینا را گرفتم

 

 

 

 ولی کسی برنداشت .زنگ زدم به خونه ی مینا تا ببینم شاید برگشته باشه ولی کسی گوشی را

 

 

 برنداشت .مینا از صبح یادش رفته بود گوشیش را ببره .ساعت 5-6 عصر هم برادرش اومده بود از مطبش

 

 

 

 برده بودش خونه ی خودش و بعد از تلفن من هم زنگ زده بودند به مهران تا اون هم بره خونه ی متین

 

 

برادر مینا.خونه ی برادر مینا خیلی دور بود و مینا کم به برادرش سر میزد برای همین اگه هر چند وقت یک

 

 

 بار میرفت اونجابه این زودی ها بر نمی گشت .دوباره زنگ زدم ولی کسی گوشی را برنداشت.تنها امیدم

 

 

 را از دست داده بودم.گوشی را گذاشتم و از مغازه اومدم بیرون خیابون خیلی خلوت شده بود .یک نگاه به

 

 

 

 ساعتم کردم ساعت 11:15 بود .وقتی به خودم اومدم دیگه ساعت 12 بود .پاهام خیلی خسته شده

 

 

بودند .دیگه مغزم کار نمی کردم.رسیده بودم نزدیک یک آب سر د کن.یکم آب خوردم و به راهم ادامه دادم

 

 

 پیاده رو ها تاریک بود و بخاطر درخت های زیادی که توش بود .خیلی از توی خیابون پیدا نبود .ساعت

 

 

 

 12:45  شب بود .دیگه خیلی کم ماشین رد می شد .رفتم توی خیابون و از کنار اون راهمو ادامه دادم .از

 

 

 پشت سرم صدای یک موتور را شنیدم که چند تا پسر روش  بودند و می خندیدند  .

 

قدم هامو تند تند کردند .از کنارم رد شدند یک نفس راحت کشیدم .ولی دوباره برگشتند و این بار از نیم

 

 

 

متری پاهام رد شدند همون وقت سریع دور زدند و یکیشون محکم دستشو زد به شونم.دیگه داشتم از

 

 

 

ترس سکته می کردم .یکیشون گفت خانومی کجا می ری؟.گفتم:خفه شو .

 

همون وقت یک تاکسی که شاید آخرین مسافرشو به مقصد رسونده بود واستاد .از ماشین پیاده شدو و

 

 

 

اون  موتوری را رد کرد رفت مردی 30-40 ساله بود .یک نگاه به سر تا پام کرد و گفت:مشکلی پیش

 

 

 

 

اومده؟از دست من کاری بر می آد ؟گفتم:نه خیلی ممنون .دستتون درد نکنه .گفت:اینجا محیط خوبی

 

 

 نداره بهتره هر چه زودتر برید .ازش تشکر کردمو رفتم توی پیاده رو .هر لحظه داشت ترسم بیشتر می

 

 

 

 شد ساعت 2 بود .دیگه شاید توی هر یک ربع یک ماشین رد می شد.یک ماشین واستاد کنارم. یک

 

 

 پسره 18-19 ساله بود .گفت: بپر بالا خانومی. حتی روم هم برنگردوندم .همونطور که سرم زیر بود به

 

 

راهم ادامه دادم .با ماشینش آروم می اومد دنبالم گفت:انگار خیلی عجله داری.بیا بالا ناز نکن .قلبم

 

 

 

داشت تند تند می زد.دستهام یخ کرده بود .نمی دونستم چی کار کنم .گفت:بیا بالا .بیا دیگه.پیش ماهم

 

 

 

 بد نمی گذره.لعنتی ول کن نبود. تا اینکه یک ماشین دیگه جلوش واستاد .یک پسری 29-30 ساله از

 

 

 

ماشین پیاده شد . و با هم دست به یقه شدند. اون رو ردش کرد رفت .دویدم طرفه خونه ای که تازه

 

 

 

 

 

داشتند سقفشو می زدند .تقریبا تاریک بود .تکیه دادم به یکی از دیوار هاش .جوری که دیگه پیدا

 

 

نبودم.نفس نفس میزدم .سرم را گذاشته بودم روی زانو هام.خیلی خسته شده بودم.از شدت ترس

 

 

حتی نمی تونستم گریه کنم.با صدای اون مرد 30 ساله سرم رو آوردم بالا. گفت:کیف کردی؟

 

 

 

 

یکم مکث کرد و گفت:خوب حالا می مونه تشکر

 

 

از ترس زبونم بند اومده بود .لبام خشک شده بود و زل زده بودم بهش به این فکر می کردم که چی می

 

 

 

 شه .بغض گلوم را گرفته بود .نفس هام تند تند می زد .گفت:چته؟چرا ترسیدی؟

 

می خواهیم یک عشق و حالی بکنیم بده؟گفتم:خفه شو کثافت .گفت:اااا.حالا شدم کثافت .بد کردم دو

 

 

 

دقیقه پیش از دست اون بچه سوسول نجاتت دادم . چشمام افتاد روی زمین .اجری را که روی زمین.پر از

 

 

 

 آجر های بلا مصرف تکه تکه شده بود .داشت می اومکد جلوتر .خیلی می ترسیدم .ولی چاره ای

 

 

 نداستم آجر رو برداشتم و گفتم:جرات داری بیا جلو .گفت:من جرات ددارم ولی تو رو فکر نمی کنم .نفس

 

 

 نفس می زدم .گفتم:بیا.بیا جلو تا نشونت بدم .داشت می اومد جلوتر .داد زد:به خدا می زنم

 

 

 

ها.توجهی نکرد داشت می اومد جلوتر .آجر را پرت کردم طرفش و برای یک لحظه چشمامو بستم .وقتی

 

 

 

 چشمامو باز کردم .دیدم آجر به کتفش خورده بود .از شدت درد وی زمین نشست و آروم

 

 

 

گفت:کثافت .دویدم از ساختمون بیرون همونطور که با دستش کتفش را گرفته  بود دوید دنبال من .فقط

 

 

می دویدم .و اون هم دنبالم .رفتم توی یکی از خیابون های دیگه .صدای قدم هاش رو که داشت دنبالم

 

 

 می اومد می شنیدم .دیگه راهی نمونده بود داشتم عقب عقب میرفتم که پام پیچ خورد و افتادم توی

 

 

 

 

 یکی از گودی های کنار شمشاد ها .پام خیلی خیلی دردگزفت طوری که ناخودآگاه اشک توی چشمام

 

 

 جمع شد .شمشاد ها بهترین جا برای قایم شدن بود. آرو رفتم وسط اونها .به خاطر درد شدید کتفش

 

 

 

یکم از من عقب مونده بود .جلوی دهنم رو با دستم گرفته بودم تا نفس نفس زدن ها م اونو متوجه من

 

 

 

 

 نکنه.شمشاد ها خیلی تیغ داشت و داشت توی بدنم فرو می رفت .آستین مانتوم گیر کرده بود به یکی

 

 

 

 از شاخهای بالایی و ممکن بود اون ببینه .با دستم خواستم جداش کنم ولی بد جوی گیر کرده

 

 

 بود .دوباره سعی کردم. خون دستم ریخت روی گو نه هام .دستم به شاخه ها گیر کرده بود و بد جوری

 

 

زخم شده بود .تیغ ها داشت توی صورتم فرو می رفت اومدم یکم جامو عوض کنم که اون اومد توی

 

 

 کوچه .داشت نفسش بند می اومد . دنبالم می گشت .یکم رفت جلو و لی پیدام نکرد .از صدای قدم

 

 

هام که یکدفعه قطع شده بود حدس میزد که همون جاها باشم برای همین همون جا واستاد .قلبم تند

 

 

تند می زد .پام واقعا درد می کرد .خیلی خیلی زیاد..واقعا با تمام وجودم می ترسیدم .دندون هامو روی لبم فشار می دادم .گفت:کدوم گوری رفتی لعنتی؟

 داشت از سر خیابون توی کوچه ها پشت ماشین ها و گاها لای شمشاد ها رونگاه می کرد.گفت:بیا

 

 

بیرون .بیا و گرنه پیدات کنم زندت نمی گذارمو مثله بچه آدم بیا بیرون .بیا سعی می کنم

 

 

ببخشمت .بیا ..........

 

از ترس داشتم با دندون هام بازو هامو گاز می گرفتم .دیگه کم کم داشت به شمشادی که لابه لاش قایم

 

 

 

 شده بودم نزدیک می شد.فقط داشتم دعا می کردم .همون وقت یک ماشین گشت داشت رد می

 

 

 

 

شد .به سر و وضعش که نگاه کرد بهش مشکوک شد .پیاده شد تا بگرددش .به خاطر بوی مشروبی که 2

 

 

 

-3 ساعت پیش خورده بودو حرکتهاش که نشون می داد مست شده.با خودشون بردندش.با احتیاط از

 

 

لای شمشاد ها سرم رو آوردم بیرون .خوب دور و برمو نگاه کردم .وقتی مطمئن شدم .کسی نیست.کامل

 

 

 

 

 از بین شمشاد ها اومدم بیرون . صورتم خیلی می سوخت .دستمو آروم کشیدم روش .خونی شده

 

 

بود .چون تیغ ها بد جوری توی صورتم فرو رفته بودن .وضع دستام هم بهتر از اونها نبود ..دویدم تا شاید به

 

 

 

 مغازه ای که شبانه روزی باشه برسم تا با تلفنش زنگ بزنم مینا چون قطعا تا 2 شب برگشته بود .پاهام

 

 

 

 

 خیلی درد می کرد .درست نمی تونستم بدوم .بالاخره چراغ یک مغازه روشن بود...رفتم طرفه

 

 

 

 مغازه .رفتم داخل یک مرد 40-50 ساله بود .خیلی بد اخلاق و جدی .مغازه بزرگ بود و اون مرد انتها ی

 

 

 

 مغازه نشسته بود و به من نگاه می کرد .توی چشمام اشک جمع شده بود .گفتم:سلام.میشه یک

 

 

زنگ بزنم.و داشتم می رفتم طرفش.از جاش بلند شد .به سر و ضع و طرز راه رفتنم که نگاه کرد اومد و

 

 

گفت:برو بیرون من حوصله درد سر ندارم.گفتم:تو رو خدا فقط یک زنگ .گفت:برو بیرون .گریه کردمو ازش

 

 

خواهش کردم ولی فایده ای نداشت .هلم داد از مغازش بیرون .دوباره رفتم داخل مغازه و گفت:تو رو قران

 

 

 .1 دقیقه بیشتر اینجا نمی مونم ولی عصبانی شد و پرتم کرد از مغازش بیرون .محکم خوردم روی

 

 

زمین .درد پام شدید تر ده بود به اضافه ی دستم مه خیلی بد جور خورده بود به زمین.به سختی بلند

 

 

شدم.اشک هامو پاک کردمو راه افتادم به یک پارک رسیدم .اول فکر کردم نگهبانی داره ولی پارکش

 

 

 

کوچکتر از اون چیزی بود که بخواهد نگهبانی داشته باشه. .کنار  پارک چند تا ماشین پارک شده

 

 

 

بود ..رفتم طرفه آب سردکن تا زخم هامو بشورم و یکم آب بخورم .دولا شدم یکم آب خوردم و دست و

 

 

 صورتمو شستم.با صدای خنده ی چند تا دختر و پسر سرم رو آوردم بالا داشتند با هم می گفتند و می

 

 

 

خندیدند و می رفتند طرفه ماشین هاشون .سر و وضع همشون افتضاح بود بود .چاره ای نداشتم .رفت

 

 نزدیک یکی از دختر ها و گفتم:می شه 1 دقیقه موبایلتون را بدید .به من یکم نگاه کرد و موبایلو داد

 

 

دستم و گفت:زود باش باید برم.گفتم:الان .شماره ی مینا را داشتم می گرفتم که یکدفعه ماشین پلیس

 

 

 

 از یکی از کوچه ها پیچید داخل خیابون.سریع موبایلو از دستم کشید و دوید ولی پلیس ها سریع از

 

 

 

ماشین پیاده شدند.و به جز یکی از پسر ها کس دیگه ای نتونست در بره .دیگه مغزم کار نمی کرد .هر

 

 

 چه قدر قسم خوردمو خواستم براشون توضیح بدم که من با اون ها نبودم فایده ای نداشت.اصلا نمی

 

 

 

 گذاشتند حرف بزنم.تا هم که داد می زدم . فوش می دادند.بالاخره ماشین هایی که همون پلیس ها با

 

 

 

بیسم خبر کرده بودند اومدند .همون وقت علی (41ساله ) با ماشینش واستاد تا تماشا کنه

 

 

 

 

(علی:همسایه ی  چند خونه اون ور تر ما .حمید رو می شناخت.ذاتن دلش می خواست همه جا سرک

 

 

 بشه البته آدم بدی نبود.تهران کار می کرد و معمولا جمعه ها یا شنبه ها می اومد اصفهان و تا 2 روز

 

 

 

 پیش خانوادش بود و دوباره می رفت .).دختر ها را کردند توی یک ماشین و پسر ها توی یک ماشین

 

 

 دیگه.چشمش به من افتاده بود .از ماشین پیاده شد.ولی من اینقدر هول کرده بودم که متوجه حضورش

 

 

 نشدم.رفت پیشه پلیس و گفت:که منو می شناسه و از این حرفها ولی پلیسه آدرس پاسگاه رو داده بود

 

 

 و گفته بود با شناسنامه و سند بیاند اونجا. .اشک توی چشمام جمع شده بود اگه پلیس ها می

 

 

فهمیدند چی می شد .پوریا زندم نمی گذاشت .حالم خیلی بد بود .خیلی زود رسیدیم پاسگاه .مارو

 

 

پیاده کردند و با چند تا از نگبانها فرستادند طبقه ی بالا .رفتم بالا پشت در نشستندمو و یکی یکی

 

 

 فرستادند داخل .خیلی هول کرده بودم.دستامو توی هم فشار می دادم.بالاخره سرباز منو فرستاد

 

 

داخل .یک مرد 50-55ساله بود .که پشت میز نشسته بود .سرش رو آورد بالا یکم نگاهم کرد و

 

 

 

گفت:اسمت چیه؟ تو مهمونی چی کار می کردی؟

 

 

 

 

 

گفتم:من با اونها نبودم همینطوریتوی پارک قدم می زدم.گفت:ساعت 2 نصفه شب قدم می زدی ؟

سرم را نداختم زیر .گفت:خونتون کجاست؟حرفی نزدم .تلفن را گذاشت یکم جلوتر و گفت:بشین شماری

 

خانوادتو بگیر .زل زده بودم به چشماش .گفت:چرا منو نگاه می کنی ؟کاری را که گفتم بکن.دستام می

 

 لرزید .نشستم روی صندلی .پاهام یخ کرده بود .تلفن را برداشتمو شماره مینا را گرفتم.همون وقت

 

صدای سربازه دم در بلند شد که دادمی زد:کجا؟تلفن چندتا بوق زد .سعید گوشی را برداشت .صدای باز

شدن در بند دلمو پاره کرد سریع رومو برگردوندم .پوریا بود .خیلی سریع گوشی را گذاشتم روی تلفن و از

 

 جام بلند شدم.پوریا خشکش زده بود و زل زده بود به من.از ترس دیگه نفسم بالا نمی اومدم.رنگم مثله

 

 گچ سفید شده بود .دستام می لرزید .مر گفت:شما این خانوم را می شناسید .پوریا به خودش

 

 اومد .همونطور که به من خیره شده بود سرش را تکون داد و گفت:آره .میشناسمش .رفت طرفه میز

 

سرهنگ و شناسنامه ی خودمو خودشو و سند خونه رو از تو کیفش در آورد و گذاشت روی میز .و

 

گفت:برادرشم. .دستام می لرزید .زل زده بودم به پوریا .زبونم بند اومده بود .سرهنگه  یک برگه از لای

 

یکی از پوشه های روی میزش در و گفت:بیا امضا کن و خودکار رو داد دستم.پاهام و دستام ی

 

لرزید .خودکار توی دستم تکون می خورد.زل زده بودم به پوریا هیچ وقت اینقدر عصبی ندیده بودمش

 

 نگاهش را نداخت روی برگه ی تعهد .پلیسه دستشو گذاشت روی گوشه ی برگه و گفت:اینجا را امضا کن.

 

 

 

پایان این قسمت

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه

  انداختند،ازهمان روزی که با شلاق و خون

  دیوار چین را ساختند،

  آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود

                                                      (فریدون مشیری)

 

 

خدایا به هر که او را دوست میداری بیاموز عشق از زندگی 

  برتر است و به هر که او را دوست تر می داری بچشان

  دوست داشتن از عشق برتر .

                                         (دکتر شریعتی)

 

 

 دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري،

 تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،

تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري

 و  او  هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز 

به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين .

 

                                                                             (دکتر شریعتی)

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ساحل در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 6:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت