سلام به همه ی دوستان عزیز :
عید نوروز رو به همه ی شما و آقای پورسرخ تبریک می گم.امیدوارم سالی سرشار از موفقیت در پیش داشته باشید .این آخرین آپ من
توی این وبلاگه.قبل از هر چیز می خواستم از مروارید جون تشکر کنم که برای راه اندازی این وبلاگ به من خیلی خیلی کمک
کردند .مروارید عزیزم همیشه ازت ممنونم
و بعد هم می می خوام از تک تک شما عزیزانی که منو همراهی کردید تشکر کنم. واقعا ممنونم که وقتتون رو می گذاشتید داستان های منو می
خوندید و من همیشه شرمنده شما عزیزان بودم بخاطر دیر آپ کردنم.از مینوی عزیز هم تشکر می کنم که توی این قسمتهای آخر داستان به
من خیلی کمک کردند .
خب این آخرین آپ منه دیگه از همه ی انتقاداتی که توی این مدت کردید واقعا ممنونم و بدونید که سعی کردم تک تکشو توی داستان تاثیر
بدم .بخاطر اون همه غلط املایی ای هم که توی این مدت داشتم منو ببخشید همش بخاطر تند تند تایپ کردن بود.راستی من بالاخره اولین
رمان زندگیم رو خوندم.که اسمش دالان بهشت بود نوشته نازی صفوی ، البته فکر می کنم بیشتر شما خونده باشیدش چون مال سال 78 بود .ولی
واقعا خیلی خیلی قشنگ بود .من که خیلی دوست داشتم.ولی یک چیز رو فهمیدم،اینکه اصلا جنبه رمان خوندن ندارم .چون من هر صفحه
ای اش را به هزار جور مختلف توی ذهنم بازسازی کردم و هزار جور دیگه فکر کردم برای پایانش .و بالاخره تصمیم گرفتم تا بعد از کنکورم
دیگه سراغ رمان نرم.![]()
خوب دلم نمی یاد حرف هامو تموم کنم ولی فکر کنم شما دیگه خسته شده باشید.بازم از همه ی شما ممنونم و امیدوارم
از این قسمت داستان خوشتون بیاد.(راستی اسم یک قطعه ویالن رو توی داستانم نوشتم اگه اشتباه هست به بزرگی خودتون ببخشید چون بنده حقیر هیچ چیزی در مورد موسیقی نمی دونم. ).از تون خواهش می کنم بعد از خوندن این قسمت داستان هر چقدر که دوست
دارید.حتی شده یک خط از این داستان انتقاد کنید .باور کنید ناراحتم که نمی کنید هیچ برعکس خیلی خیلی خوشحالمم می کنید .اهر چیز
از داستان که فکر می کنید اشتباه بود .غیر واقعی بود یا هر جور دیگه بهم بگید . امیدوارم برای همیشه هوادار آقای پورسرخ باشیم و همیشه آقای پورسرخ ،هواداراشون و تک تک اطرافیا نمون رو دعا کنیم.متاسفانه از حال مادر مهناز جان بی خبرم ولی امیدوارم حالشون هر چه سریعتر خوب بشه .التماس دعا ![]()
قسمت آخر داستان:
ساعت حدود 2-3 نصفه شب بود.سرم رو روی پاهای باران گذاشته بودم و هرز گاهی چند کلمه ای باهاش حرف می زدم..پلک هام سنگین شده بودند .کم کم روی پاهای باران خوابم برد.چشم هامو که باز کردم هوا روشن شده بود.نگاهی به ساعت انداختم حدودا 7 بود.متوجه ی صدای باران شدم که برای صبحانه صدام میزدملحفه ای رو که باران روم انداخته بود کنار زدمو از روی مبل بلند شدم .
با باران سرمیز نشسته بودیم.همه جا آروم بود به طوریکه تنها صدای قاشق چی فنجون من شنیده می شد.مدام به برگشت پوریا فکر می کردم .
با صدای باز شدن در اتاق حمید سرم رو آروردم بالا .وارد آشپزخونه شد، برای خودش چایی ای ریخت و کنار میز ایستاد.باران که زیر چشمی حمید رو نگاه می کرد گفت:بی خود اینقدر نگرانی .اگه پوریا خونه مهران باشه گشتن تو که فایده ای نداره.خودش امروز فردا می آد .بچه که نیست ..
به باران خیره شده بود، مکثی کرد و گفت:بچه تر از اون چیزیه که فکرشو بکنی.
راست می گفت پوریا واقعا یک بچه بود که شاید همه فکر می کردند که بزرگ شده.
حمید فنجون چایی رو.گذاشت روی میز و آروم.گفت:اگه از این مهران آدرسی شماره ای .نمی دونم.....
حرفشو نیمه تمام گذاشت و با نگرانی آشپزخونه رو ترک کرد.
.روی تخت نشسته بودم و ویالن قدیمی ام رو روی پاهام گذاشته بودم.همون ویالنی بود که مال بابا بود.سعی می کردم با فکر کردن به بابا استرس برگشتن پوریارا از خودم دور کنم دلم می خواست بابا اونجا بود،قطعا یک کاری می کرد.حداقل نمی گذاشت پوریا با من کاری داشته باشه چون ُپوریا از بابا خیلی حرف شنوی داشت .
مدام افکارم به سمت اتفات این مدت کشیده می شد. حساسیت های پوریا،روزی که معین ازم خواستگاری کردو... .دلم یک جورایی برای معین تنگ شده بود ،. یاد یکی از روز هایی افتادم که پوریا بعد از کلاس ویالن آمد دنبالم.هنوز از اعتیاد پوریا خبر نداشتم.پوریا جلوی در یک خونه ایستاد و چند دقیقه ای منو توی ماشین تنها گذاشت.یکدفعه یادم افتاد جای اولی که مهران رو دیده بودم همون جا بود.حسابی هول کرده بودم.دستهام یخ کرده بود..ویالن رو از روی پام برداشتم .کنار اتاق گذاشتمش و دوبا ره روی تخت دراز کشیدم.دلم می خواست آدرس اون خونه رو به یاد نمی آوردم ولی متاسفانه یا خوشبختانه آدرس اون خونه به طور کامل توی ذهنم نقش بسته بود.ملحفه رو کشیدم روی صورتم و سعی کردم به چیز های دیگه فکر کنم ولی امکان نداشت.
۳-۴روزی می شد که خبری از پوریا نداشتیم.دیگه خودم هم برای پوریا نگران شده بودم اگر باران حرز گاهی از روی خوش باوری فکر می کرد که خطری پوریا رو تهدید نمی کنه .منی که دست مهران برام رو شده بود و بهتر از هر کس دیگه ای میشناختمش نمی تونستم همچین فکری بکنم.
توی سالن رو به روی حمید نشسته بودم..شب پنجمی بود که از پوریا خبری نداشتیم .یک جورایی ترسم از برگشت پوریا کم شده بود .شاید دلتنگی ای که نسبت بهش داشتم باعث شده بود همچین حسی پیدا کنم.
باصدای حمید به خود آمدم .سرم رو آوردم بالا .حمید گفت :حواست کجاست؟ گوشیت.
صدای زنگ گوشیم از توی اتاقم می اومد.از روی مبل بلند شدمو رفتم توی اتاقم. شماره برام آشنا نبود.
معین بودکه ازخونشون باهام تماس می گرفت.
20-30 دقیقه ای با هاش حرف زدم.احساس می کردم واقعا دوستش دارم ولی....
۳ روز دیگه می خواست بره آلمان .مادرش قبول نکرده بود باهاش بره آلمان و خودشم یک جورایی از زندگی توی آلمان برای همیشه ،منصرف شده بود .ولی بازهم از من می خواست قبل از رفتنش جواب بدم.
خیلی سعی کردم براش توضیح بدم که من توی شرایط تصمیم گیری نیستم ولی اون اصرار داشت تا جواب منو بشنوه.
ازم خواست تا باز هم فکر کنم و جوابم رو بهش بگم.
چراغ اتاقم رو خاموش کره بودم و روی تخت خوابیده بودم. .توی اون مدت هرشب کنار باران می خوابیدم .خیلی دلم می خواست مامان بود تا در مورد معین با هاش حرف میزدم ،احساسی که نسبت بهش داشتم رو براش می گفتم ،ولی .....
چند بار خواستم همه چیز رو با باران در میون بگذارم ولی هم روم نمی شد و هم اینکه توی اون موقعیت واقعا کار احمقانه ای بود.
همون وقت باران در اتاق رو باز کرد و گفت :نمی آیی پیش من؟
درحالی که بغض گلوم رو گرفته بود گفتم:تو برو منم می آم.اشک هامو پاک کردم .بالش و ملحفه ام رو برداشتم و رفتم توی اتاق باران .
پشتش به من بود .احساس خوبی نداشتم.حس می کردم خیلی تنهام .فکر کردن به معین و جوابی که باید بهش می دادم عذابم می داد.تصمیم گرفتم در مورد معین با هاش حرف بزنم.آروم گفتم:باران بیداری ؟
حرفی نزد
نیم خیز بلند شدمو خواستم صورتشو ببینم که واقعا خوابه؟
سریع دستشو کشید روی گونه هاش .و اشک هاشو پاک کرد.
با تعجب گفتم:گریه می کنی؟
چی شده؟
با صدای خفه ای جواب داد : نه .بخواب تو
دستمو گذاشتم رو شونشو صورتشو کردم به طرف خودم.گفتم:چرا گریه می کنی ؟
گفت:ول کن ساحل .بگیر بخواب .
گفتم:خوب چرا به من نمی گی؟
باران حرفی نزد و.من هم دیگه حرفی نزدم.چون جواب سوالم رو می دونستم.
کامل دراز کشیدم روی تخت احساس عذاب وجدان می کردم.من آدرس رو داشتم ولی جرات دادنش رو نه.
دو روز دیگه هم گذشت ولی خبری از پوریا نشد . با صدای باران که می گفت :"پا شو دیگه.ظهر شد ساحل .پاشو یک چیزی بخور باید بریم ."چشمامو باز کردم.داشت روسری سرش می کرد.
دوباره آروم چشمامو گذاشتم روی هم .خیلی خسته بودم.باران آمد نزدیکم.دستمو گرفت و به زور از روی تخت بلندم کرد .
با صدای گرفته گفتم:چی کار می کنی ؟
گفت :یک ساعته دارم صدات می کنم .بلند شو دیگه.نشستم روی تخت .گفتم:کجا می خواهی بری؟گفت:خونه نیلوفر .دو روزه از بیمارستان مرخص شده .زشته من نرم .یک چیزی بخور و زود لباس بپوش .
گفتم:من برای چی ؟
گفت :مگه خودت نگفتی تنهات نگذارم .بلند شو دیگه .دیرم شد
.سر میز صبحانه نشسته بودم.خیلی خوابم می آمد .از طرفی حوصله بیرون رفتن رو نداشتم و از طرف دیگه مطمئن بودم که پوریا بر نمی گرده .
باران در اتاقش رو باز کرد و آمد بیرون .گفت :تو هنوز داری صبحانه می خوری ؟زود باش با مریم قرار گذاشتم.
گفتم:خودت برو .من نمی آم .
با تعجب برگشت به چشمام زل زدو پرسید:تو خونه تنها می مونی ؟
آروم گفتم :آره .
گفت :ساحل پاشو بریم دوباره .....
از روی صندلی بلند شدمو گفتم: نمی آد.
گفت:بیا بریم بعد حمید به من یک چیزی می گه.
گفتم :حوصله ندارم .برو خودت و رفتم توی اتاقم.
آمد داخل اتاقم.در کمد لباس هامو باز کرد .مانتوم رو بیرون آورد و آمد نزدیکم.گفت:ساحل بیا بپوش .گفتم:باران برو حوصله ندارم .سرم درد می کنه.
گفت:ساحل بیا بپوش. با کی لجبازی می کنی؟
آروم زدمش کنار و لی آمد طرفم و خواست دستمو به زور بکنه توی آستین مانتو.دستمو کشیم.بغض گلوم رو گرفته بود.گفت :ساحل چی کار می کنی؟بچه شدی؟ و دوباره سعی کرد لباس رو بپوشاندم.مانتو رو از دستش کشیدم و از عقب بی اختیار افتادم روی تخت ...باران .زل زده بود به من.گوشه ی مانتو رو ول کرد و نشست روی تخت کنارم و من رو محکم در بغلش گرفت.دستاشو گرفته بودم توی دستام.گرمای دستاش منو یاد مامان می انداخت..گریم گرفته بود.باران رو محکم توی بغلم گرفته بودم .آروم نزدیک گوشم گفت:چرا خودت رو اذیت می کنی ؟من برای خودت می گم...
در حالیکه گریه می کردم گفتم:دیگه نمی آمد...نمی آد به خدا......و سرم رو آروم روی سینه اش گذاشتم.
بالاخره باران راضی شد که تنها بره خونه نیلوفر.
احساس دلتنگی ای که نسبت به پوریا داشتم منو به طرفه اتاقش کشوند. رفتم داخل اتاق پوریا .خیلی بهم ریخته بود .توی اون ۷-۸روز حمید چند بار اتاق رو زیر و رو کرده بود تا شاید چیزی پیدا کنه.
نشستم روی تخت .دستکش ها ی بوکس روی تخت افتاده بود .به دیوار تکیه داده بودم .دستکش هارو آروم دستم کردم .
بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود.تا 4-5 ماه پیش پوریا بیشتر اوقاتش رو یا توی خونه بوکس تمرین می کرد یا توی باشگاه.ولی دیگه حتی سراغ کیسه بکسش هم نمی رفت. تا اون موقع قطعا مسابقات برگزار شده بود .
20 دقیقه ای از رفتن باران گذشته بود .روی تخت اتاقم خوابیده بودم.با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.از روی تخت بلند شدم ولی تلفن رفت روی پیغام گیر .در اتاقمو باز کردم.باران بود .گفت:ساحل .کجایی؟دوباره خوابت برد ؟من یکم دیرتر می آم .خودت یک چیزی درست کن. .حمید دیشب شام هم نخورد .گناه داره.یادت نره ها....
رفتم نزدیک تلفن که با صدای باز شدن در برگشتم.
پوریا کنار در اتاقش ایستاده بود.از ترس خشکم زده بود .خیلی تعجب کرده بود .فکر نمی کرد من توی خونه تنها مونده باشم .پاهام می لرزید صدای نفس نفس زدن هام توی گوشم می پیچید .احساس می کردم دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوم.با عجله دویدم طرفه اتاق خودم و خواستم درو ببندم ولی پوریا سریع خودشو رساند به در اتاق ومانع شد .
هر چقدر سعی می کردم نمی تونستم درو ببندم .پوریا خیلی محکم هل می داد .به هق هق افتاده بودم.با تمام قدرت درو فشار می دادم ولی پوریا خیلی محکم تر هل می داد و داد می زد که برم کنار.
بالاخره پوریا درو اینقدر محکم هل داد که پرت شدم وسط اتاق .
نفس نفس می زد و به من خیره شده بود.
.عقب عقب رفتم به سمت دیوار .
سریع آمد نزدیکم و گفت :دفتر چه ی من کجاست ؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم .درحالی که به دیوار چسبیده بودم و از ترس می لرزیدم گفتم :چی؟
داد زد :دفترچه حسابم رو می گم.
گفتم:دست من..
گفت:تو کشوی میزم بوده .الان نیست .محکم داد زد :کجاست ؟
خیلی ترسیده بودم.قطعا کارحمید بود .
گفتم:من ..بر..نمی دونم ....به خدا ..
آشفته بود از حالت هاش فهمیدم که دوباره مواد مصرف نکرده و اونجوری بهم ریخته.
دستشو برد بالا و گفت: ساحل به قرآن میزنم ها .
دستشو کشید روی صورتش داشت و یکدفعه داد زد:بدش به من اون لعنتی رو.ساحل ندی کاری می کنم....
دیگه نتونستم خودمو کنرل کنم، با عصبانیت رفتم طرفه کشوی میزم وگفتم :باشه .الان بهت می دمش .
گوشیم رو از کشو آوردم بیرون و شماره حمید رو گرفتم .
داد زد:چه غلطی می کنی ؟. حرفی نزدم .گوشی رو از دستم کشید و سریع قطع کرد .
رفتم طرفش دیگه تحمل تهدید هاش رو نداشتم.واقعا خستم کرده بود .با عصبانیت و داد زدمو گفتم:چیه ؟می ترسی ؟از چی می ترسی؟هان از چی می ترسی ؟یک هفته است خواب و خوراک رو از حمید گرفتی .بگذار بیاد ببینه .ببینه تو لیاقت دلسوزی نداری .پوریا تو لیاقت هیچی رو نداری .هیچی
.عصبانیت از چهرش می بارید .نتونست خودشو کنترل کنه و محکم زد توی دهانم.بی اختیار دستمو بردم طرفه صورتم.بغض گلوم رو گرفته بود.و تعجب کرده بودم.از این که چقدر زود کتک خوردن از پوریا برام عادی شده بود .و پوریا چقدر راحت به خودش اجازه می داد ...
نشست روی تخت .رنگ صورتش سرخ شده بود..نگاهشو دوخته بود به صورت من..اشک توی چشماش حلقه زده بود.
برای یکی دو دقیقه هیچ کدوم حرفی نزدیم .روی صندلی نشسته بودم نگاهمو انداخته بودم روی زمین و لب هامو گاز می گرفتم و سعی می کردم که گریم نیفته.
نفس عمیقی کشید گوشیش رو از تو جیبش در آورد و گذاشت کنار گوشش.بعد از چند لحظه شروع به حرف زدن کرد :
الو.........گوشی رو بده شبنم ....بده می شناسه......تو بده با هاش کار دارم.....
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.برای چند ثانیه به چشمای من خیره شده بود ولی این بار اون سرش رو زیر انداخت.و دوباره شروع به حرف زدن کرد:
الو شبنم......گوش کن.....داد نزن ......خوب الان ندارم ....می دم بهت ......مهران برگرده بهت میدم.......نداشت ....مهران اونشب نداشت...نداشتیم به خدا......داشتیم که...گوش ...کن ....داشتیم که بهت می دادیم .......تو....یک لحظه گوش کن.......درست حرف بزن....تو بگذار ...من..
از روی تخت بلند شدو با عصبانیت داد زد :خفه شو ......حرف دهنت رو بفهم ....آره....مهران می شناختت که بهت نداد .....حقت بود.........منم بودم...بهت ....خفه شو آشغال لجن... و گوشی رو با اعصبانیت قطع کرد .زل زده بودم بهش .از اعصبانیت داشت سکته می کرد.(چند شب قبل شبنم از مهران مواد خواسته بود ولی مهران در حالی که داشت به شبنم نداده بود و برای همین اونروز شبنم حاضر نبود به پوریا مواد بده.)
با عجله در اتاق رو باز کرد و رفت طرفه دستشویی .حالش بهم خورد .پشت در دستشویی ایستاده بودم و نمی دونستم چی کار کنم.دیگه مغزم کار نمی کرد.۳-۲ دقیقه ای گذشت ولی پوریا بیرون نیومد .نزدیک در شدم و،آروم در زدمو گفتم:پوریا . حالت خوبه؟ همون وقت در دستشویی رو باز کرد .یکی دو قدمی رفتم عقب
رنگ صورتش مثل گچ شده بود .نشست روی زمین و به دیوار تکیه داد .نفس نفس می زد و آشفته بود.
.دستمو کنار زد و کفشاشو پوشید .
از ایوان رفت پائین .سرش گیج می رفت نمی تونست درست راه بره...
گفتم:حالت بده نمی فهمی
گفت:ساحل ولم کن
گفتم :نمی گذارم بری ..با این حالت....رانندگی ..چه جوری..؟
کنارم زد .دوباره گرفتمش ولی باز هم زدم کنار
با دو دست گرفتمش و گفتم:نمی تونی رانندگی کنی .
ولی این بار با عصبانیت برگشت کنارم زد و گفت: خفه شو.و از خونه خارج شد و درو محکم زد بهم.
با عجله رفتم توی سالن گوشی رو برداشتمو شماره ی حمید رو گرفتم.۲-۳ تا زنگ خورد تا برداشت نفس نفس میزدم .گفتم:حمید برو اینجا که بهت میگم.و آدرس خونه یی رو که اونروز پوریا رفت داخلش رو بهش دادم.
حمید با تعجب پرسید:آدرس کجاست؟
گفتم:پوریا اینجا بود.حالش بده.خیلی خیلی.برو اینجا دنبالش .
گفت:آدرس کجاست؟
گفتم:نمی دونم.شاید خونه مهران .تو رو خدا برو دنبالش حالش خیلی بد بود ....
۳-۴ساعتی از رفتن پوریا گذشته بود..حمید هیچ خبری به ما نداده بود .هر چقدر به گوشیش زنگ می زدم جواب نمی داد .روی مبل نشسته بودم .و مدام شماره ی حمید رو می گرفتم .با صدای باز شدن در خونه سریع از روی مبل بلند شدمو رفتم در سالن رو باز کردم .باران بود .همون وقت تلفن زنگ زد .دویدم طرفه تلفن . خودحمید بود .صداشو درست نمی شنیدم.خیلی سرو صدا می اومد .گفتم:حمید نمی شنوم چی شده ؟پیداش کردی؟.گفت:آره گوشی رو بده باران..
گفتم:حالش خوبه؟
گفت:آره زود باش بده باران.
باران گوشی رو از دستم گرفت .زل زده بودم بهش .خیلی نگران بودم .از طرز حرف زدن حمید معلوم بود که یک اتفاقایی افتاده .
باران از عقب نشست روی مبل و باراحتی پرسید:برای چی؟کی؟
گفتم:چی شده ؟
ولی باران جوابمو نداد ..گفنت:کدوم ؟
کدوم....کدوم خیابون ...
به من اشاره کرد تا یک کاغذ قلم براش بیارم.سریع از توی اتاقم آوردمو دادم .دستش .شروع کرد به نوشتن آدرس ....
گفت:من بیام؟باشه .کجا..کجاست ...خوب .......خوب ......باشه ....می آرم...باشه ...باشه..کا..کاری نداری..؟
گوشی رو قطع کرد و رفت طرفه اتاق حمید .گفتم:چی شده ؟گفت:هیچی .
یک پاکت از کشوی. میز حمید برداشت و خواست بره بیرون گرفتمش و گفتم:چیری شده؟حالش خوبه؟
باران نگاهی به من انداخت و گفت :آره..آره خوبه..
و رفت طرفه سالن .
گفتم:پس چرا نمی گی چی شده ؟
گفت:هیچی .گرفتنش .
با تعجب پرسیدم:پوریا رو ؟
گفت:آره .اگه می آیی زود حاضر شو .
اونشب به پوریا اجازه خروج از پاسگاه رو ندادند و برای باز جویی بازداشتش کردند.پوریا متهم به همکاری با باند قاچاق دختران و همچنین پخش مواد بود. بود.همون روز ،صبح پلیس مهران رو دستگیر کرده بود و خونه مهران تحت نظر پلیس بودپوریا بعد از خارج شدن از خونه یک راست به سمت خونه مهران رفته بود و اونجا دستگیر شده بود.
اونشب حدودا ساعت ۹ بود که خونه رسیدیم.در سالن رو که باز کردم صدای زنگ گوشیم از توی اتاقم می اومد.سریع کفشامو در آوردمو رفتم داخل اتاقم.معین بود .گوشی رو برداشتم.معین گفت:الو ...ساحل سلام
گفتم:سلام
-خوبی؟چرا جواب نمی دی؟؟
-نبرده بودمش.تو خوبی؟
-نمیدونم..... .ساحل چرا زنگ نزدی؟
حرفی نزدم.نمی دونستم چی بگم.
گفت: من فردا صبح پرواز دارم.فکر هاتو کردی؟
گفتم:معین..
گفت:ساحل نمی خوایی که به من....
نمی دونستم چی بگم.واقعا دوستش داشتم ولی می ترسیدم جواب مثبت بدم...سردرگم در افکارم بودم که گفت:
ساحل می خواهم خوب به حرفهام گوش کنی...ببین من توی این دوسال تو رو خیلی خوب شناختم..من .من تورو دوست دارم.دلم می خواهد زندگیم در کنار تو باشه می فهمی چی میگم؟.من قول می دم دو سال دیگه، بعد از برگشتنم با هم ازدواج کنیم .من مطمئنم که هر جای دنیا که باشم تو رو دوست دارم ولی بهم حق بده بدونم تو هم منتظر من ..دیگه ادامه نداد.
.احساس می کردم همه ی احساساتی رو که ازش حرف می زنه من هم نسبت به اون دارم.نمی دونم این احساس ها کم کم توی وجودم شکل گرفته بود یا نه ولی می دونستم که همیشه احساسم نسبت بهش متفاوت بوده و شاید خودم نمی خواستم باور کنم.
گفت:ساحل؟
گفتم:بله؟
گفت:منتظر من می مونی؟
نفس عمیقی کشیدمو آروم گفتم:آره.
روی صندلی های دادگاه نشستم .آخرین جلسه ی دادگاهه .دادگاه خیلی شلوغه .حمید طرف راستم و باران در طرف دیگم نشسته .با صدای بی تابی مادری که وارد دادگاه می شه و روی صندلی های پشت ما می شیننه .بر می گردم .اون مادر، یکی از ده ها و شایدم صد ها دختری هست که توسط این باند به خارج از کشور برده شده اند و الان هیچ اثری از اون ها نیست .اطرافم پر از دختر هایی هست که قربانی یک لحظه هوس مهران و امثال اون شدند .سرم رو می اندازم پائین .برای چند لحظه چشمامو می بندم ..خدا رو توی وجودم احساس می کنم.دستگیر شدن پوریا اون هم توی این موقعیت شاید بهترین پایانی هست که این ماجرا می تونه داشته باشه
چهره ی مامان ،بابا رو توی ذهنم تداعی می کنم .مطمئن ام اونها هم به اندازه ی من شایدم بیشتر خوشحال هستند .آروم چشمامو باز می کنم.حمید داره بلند می شه .سرم رو می آرم بالا .همه به احترام ورود قاضی ایستادند .از روی صندلی بلند می شم .
حالا دیگه سکوت همه ی فضای دادگاه رو در برگرفته .همه روی صندلی ها نشستند .انگار به کلی فراموش کرده بودم برای چی اینجا هستم .استرس وجودمو گرفته .نگاهی به باران می کنم که زیر لب دعا می خونه.سرم رو می اندازم پائین .قاضی شروع به صحبت کردن می کنه
الان قاضی داره جرم های مهران رو میخونه..نگاهی به اطرافم می اندازم .صورت دختری که کنار باران نشسته خیس اشک شده .بغض گلوم رو می گیره .دوباره یاد شبی می افتم که مهران می خواست داخل اتاقم بشه .سعی می کنم خودمو کنترل کنم .
دیگه کم کم داره نوبت به پوریا می رسه .مجازات سهیل ،مهران ،امید و بهرام خوانده شده .قاضی برای تک تک اونها اعدام رو حکم کرده. واقعا کمه.برای آدم کثیفی مثله مهران .اعدام هم کمه .نمی دونم اگه من جای قاضی بودم چه حکمی می دادم .جواب مادر هایی که تا آخر عمر لحظه به لحظه باید به این فکر کنند که دختر هاشون کجااند و چه بلایی سرشون آمده رو کی می خواهد بده؟
نمی دونم.اصلا نمیدونم.
ذجه های مادری که پشت سر من نشسته کم کم داره اشک من رو هم در می آره .
حمید با کمک وکیل پوریا توی جلسه های قبل دادگاه تونست اثبات کنه که پوریا جزو باند قاچاق دختران نبوده ولی نتونست ثابت کنه که پوریا توی پخش مواد نبوده یا حداقل پخش کننده اصلی نبوده.چون خود پوریا چند باری به مهران کمک کرده بود و براش مواد جابه جا کرده بود.و توی جلسات قبلی دادگاه بعضی از پخش کننده های جزئ بر علیه پوریا شهادت دادند که چند باری از پوریا مواد گرفتند .
قاضی داره مجازات پوریا رو می خونه.زیر لب یا علی می گم .نفسم توی سینه حبس شده .یک سال زندان و ۵۰ضربه شلاق .مجازاتی بود که قاضی برای پوریا در نظر گرفت .
اشک توی چشمام حلقه میزنه و چانه ام میلرزه.بغض گلوم رو سخت گرفته.
یک سال .به ظاهر کم هست ولی مطمئنا تحملش خیلی سخته .دیگه فضای دادگاه برام غیر قابل تحمل .به باران اشاره ای می کنم و از دادگاه خارج می شم .نزدیک آبسردکنی که کنار راهروی مقابل هست می رم.شیر رو باز می کنم و آبی بصورت م می زنم.نفس عمیقی میکشم.می دونم که باید خدا رو شکر کنم این ماجرا می تونست خیلی بد تر از این ها تموم بشه .
میرم سمت در دادگاه .دستگیره درو می کشمو درو باز می کنم .سرباز جلویی کنار مهران ایستاده و می خواهد اونو از دادگاه خارج کنه ولی زن ۴۰-۵۰ ساله ای که جلوی مهران ایستاده و گریه می کنه ،مانع می شه . داره گریه و التماس می کنه که مهران بهش بگه دخترش الان کجاست .دوباره بغض گلوم رو میگیره .نمی تونم التماس های اون مادرو تحمل کنم .از کنار سرباز می گذرم .روبروی سرباز آخری پوریا ایستاده .به دست هاش دستبند زدند .کنارش می ایستم .دیگه کنترل اشک هامو ندارم.پوریا به سختی سرش رو بالا می آره.اشک روی گونه هاش می ریزه .زل زده به چشمام.طاقت نمی آره .دوباره سرش رو زیر می اندازه از این که دیگه همه چیز رو راجع به مهران میدونه واقعا خوشحالم ...سرم رو بالا می آرم.بهم خیره شده.دست هامو میگیره توی دستش و توی چشمام نگاه می کنه .از چشماش معلومه که می خواهد چیزی بگه ولی نمی تونه.می دونم چی می خواهد بگه...سر باز جلویی بالاخره مهران رو از در می بره بیرون .سر باز ی که پشت پوریا ایستاده .آروم سر شانه پوریا میزنه و می گه :"برو جلو" آروم دست هاشو فشار میدم .لبخندی می زنم. و نگاهمو می اندازم روی زمین .
کنسرت مندلسون .....
اين صدای استاد احمدی هست که روی صندلی مقابل من نشسته.داور امسال استاد احمدیه.نگاهی به باران که روی صندلی نشسته می اندازم،لبخندی می زنه و آروم چشماشو به هم می زنه .ویالن رو بالا می برم و.......
"پایان داستان"
قلم تو تم من است.
به قلم سوگند،
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ،
به ضجه های دردی که از سینه اش می چکد سوگند ،
که تو تم مقدسم را نمی فروشم .
به دست زورش تسلیم نمی کنم
به کیسه زرش نمی بخشم
به سر انگشت تزویر نمی سپارمش .
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم .
چشمهایم را کور می کنم ،
گوشهایم را کر می کنم ،
پاهایم را می شکنم ،
انگشتانم را بندبند می برم ،
سینه ام را می شکافم ،
فلبم را می کشم ،
حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم،
اما
قلمم را به بیگانه نمی دهم.
قلم تو تم من است .
امانت روح القدس من است .
ودیعه مریم پاک من است .
در وفای او اسیر قیصر نمی شوم ،
زر خرید یهود نمی شوم ،
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم بر صلیبم کشند.
به چهار میخم کوبند،
تا او که استوانه حیاتم بوده است صلیب مرگم گردد،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد،
تا خدا ببیند که به نامجوئی بر قلمم بالا نرفتم.
تا خلق بداند که به کامجوئی بر سفره گوشت حرامم توتمم ننشسته ام .
تا زور بداند،زر بداند و تزویر بداند که:
امانت خدا را فرعونیان نمی توان از من گرفت.
ودیعه عشق را قارونیان نمی توان از من خرید.
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توان از من ربود.
هر کسی را ،هر قبیله ای را توتمی ست .
توتم من ،توتم قبیله من قلم است.
قلم زبان خداست ،قلم امانت آدمست، قلم ودیعه عشق است .
هر کسی را توتمی است .
و قلم توتم ماست.
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 1:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY