بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی :اول از همه عید مبعث را همه ی مسلمانا جهان مخصوصا آقای پورسرخ و همه ی هوادارانشون تبریک عرض می کنم .و بهد هم به خاطر آپ خیلی دیرم از همتون معذرت می خواهم .چون مسافرت بودم و یک تعدادی مشکل دیگه .
از مروارید جون هم می خوام تا آپ بعدی صبر کنند اگه اون اتفاقی که مد نظرشون هست نیوفتاد بعد بیاند اصفهان و .....................![]()
نکاتی در مورد داستان .
:راستش اول می خواستم غیر از خانواده ی ساحل کس دیگری را با چهره انتخاب نکنم اما الان نظرم عوض شده و می خواهم ۲ تا از شخصیت های دیگه داستان را با چهره معرفی کنم .
۱.استاد احمدی:جمشید مشایخی
۲.سهراب معین :هومن سیدی
قسمت ۹ داستان :
پوریا محکم در می زد .گفت:ساحل جرات داری بیا بیرون .نه جرات داری بیا .با پاش محکم کوبید تو درو گفت:کجا
بودی ؟با اتو بوس کجا رفتی؟چرا آموزشگاه نبودی ؟خندیدم و گفتم :ایکییو ی مغزت در حده صفره .تو هنوز
نفهمیدی سر کاری بود ؟پوریا گفت :بیا بیرون .ساحل بیا بیرون تا یک شوخی ای نشونت بدم .و محکم می زد تو در
کنی؟پوریا خیلی عصبانی بود .با عصبانیت تو ی چشمام زل زده بود .و دستاشو توی هم فشار می داد و در واقع
داشت سعی می کرد که دستشو کنترل کنه و نزنه تو گوشم .می خواست یک چیزی بگه اما از شدت عصبانیت
نتونست ..حرفی نزد و رفت توی اتاقشو در را محکم زد بهم .یک جورایی از دست خودم ناراحت بودم چون پوریا را
خیلی عصبی کرده بودم .با اینکه خیلی خسته بودم رفتم توی آشپزخونه و براش غذایی را که دوست داشت
درست کردم .بعد رفتم در اتاقش را زدم و در را باز کردم .روی تخت دراز کشیده بود.گفتم :پاشو بیا غذاتو
بخور .گفت :من نمی خواهم .دستشو گرفتمو کشیدم .2 زانو روی زمین نشسته بودم گفتم :بلند شو
دیگه .ببخشید .خوبه ؟نشست رو تخت دستشو گذاشت روی شونه هامو آروم گفت:قول بده دیگه هیچ وقت
همچین کاری نکنی .باشه ؟زل زده بودم تو چشماش .پوریا خیلی نگران من شده بود .گفتم:باشه .نمی دونستم
اینقدر نگران می شی .دیگه همچین کاری نمی کنم .یکم مکث کردم و گفتم:خوب حالا پاشو بیا سر میز .شامتو
بخور .1-2 روزی گذشت .توی این چند روز بخاطر اینکه استاد احمدی داشت کارهای سفر خارج از کشورشو درست
می کرد .کلاس تعطیل بود . سهراب معین مسئول هماهنگی کلاس ها بود.من از همه ی بچه های کلاس کم
سن و سال تر بودم . .اون با استاد خیلی ایاق بود و مثل من اونو از ته دل دوست داشت .اون از استاد وقت می
گرفت و بعد به بچه های دیگه خبر می داد .2-3 روز بعد .ساعت 9 شب بود .من و پوریا غشاممون را خورده
بودیم .من توی اتاقه پوریا بودم .روی یک صندلی کناره پوریا ،جلوی کام÷یوتر نشسته بودم .÷وریا آهنگ مورد
علاقشو گذاشته بود و به اینترنت وصل بود .صدای آهنگ خیلی بلند بود .همون وقت موبایل من زنگ زد .گوشی
من نزدیک پوریا بود .پوریا گوشی رابرداشت .یک نگاه به صفحهی گوشی انداخت و گوشی را داد به من .روی
صفحه نوشته بود .معین .من همه ی افراد را به اسمه فامیلشون توی گوشی می دادم .توی کلاس همه اونو
بجای سهراب معین صدا می زدند .گوشی رابرداشتمو از اتاق رفتم بیرون چون صدای آهنگ خیلی بلند بود .رفتم
توی اتاقمو در را بستم .گوشی رابرداشتمو گفتم:
-الو
-سلام
-سلام .خوب هستید ؟
-ممنون شما خوبید .خانواده خوب هستند
-خیلی ممنون سلام دارند خدمتون .
-با استاد احمدی تماس گرفتم .گفتند:شنبه بریم .بعد خودشون جلسه ی آخر را همون روز مشخص می کنند .
-خیلی ممنون
-راستی خانه ی خانوم حسینی زنگ زدم .خونه نبودند .موبایلشونم جواب نمی دند .اگه زحمتی نیست شما تا شنبه بهشون خبر بدید .
-باشه من بهش می گم .
– خیلی ممنون سلام برسونید .خداحافظ
-سلامت باشید .بهمچنین .خدانگهدار
می خواستم برم توی اتاقه پوریا که موبایلم دوباره زنگ زد .ساناز همکلاسی مدرسم بود :
-سلام
-سلام خوبی ؟
--ممنون .چقدر گوشیتون اشغاله .
-آره ÷وریا توی اینترنته
ساناز شروع کرد به حرف زدن 20 دقیقه داشت حرف می زد .یکدفعه ÷وریا آمد توی اتاق .گوشی را از دستم
کشید و قطع کرد .گفتم :چی کار می کنی ؟گفت :3 ساعته داری با این پسره چی می گی ؟اصلا این یارو کیه
؟گفتم هم کلاسی ویالنم بود .2 دقیقه باهاش حرف زدم .این ساناز بود که باهاش حرف میزدم گفت:چرا به اسم
کوچیک دادی تو گوشیت ؟خیلی از دست پوریا عصبانی بودم .بلند گفتم :اسم فامیلش معینه .اسم خودش
سهرابه گفت :اسم کوچیکش را از کجا می دونی ؟گفتم :مثله اینکه 1 ساله باهاش هم کلاسیم .خودش
گفته .گفت :پس باهاش حرفم میزنی ؟گوشی را ازدستش کشیدم و گفتم :نه مثله اینکه تو راست راستی یک
چیزیت میشه .از اتاق رفتم بیرون.اینترنت را قطع کردمو و با تلفن خونه زنگ زدم به ساناز و تموم شدن شارژ
گوشیم را بهونه کردم.
بالاخره شنبه رسید .÷وریا گفت :من میبرمت .من هم که اصلا حوصله ی کل کل کردن با پوریا رانداشتم ،قبول
کردم ..کلاس که تموم شد .استاد گفت :شاید جلسه ی آخر نتونم .÷س امروز به خونه خبر بدید تا به مناسبت
آخرین جلسه با هم بیریم کافی شا÷ .من هم که استاد احمدی را مثله بابای خودم دوست داشتم نمی تونستم
بهش بگم نه.من هر وقت به استاد احمدی نگاه می کردم یاد بابای خودم می افتادم .اون از نظر اخلاقی خیلی
شبیه بابای من بود .اون هم منو خیلی دوست داشت .چون من از همه ی شاگردش بیشتر باهاش کلاس
داشتمو و خیلی منو می شناخت .از 7-8 سالگی بعلاوه دوست قدیمی بابام خم بود .کلاس تموم شد و استاد
گفت .5 دقیقه دیگه میریم .زنگ بزنید به خونه هاتون که نگرانتون نشن .من خیلی دلم می خواست برم ولی
مطمئن بودم ÷وریا اجازه نمی ده .توی این فکر بودم که چه جوری به پوریا بگم که خودش زنگ زد .گوشی را
برداشتم و گفت :سلا م.گفت:سلام .خوبی ؟
-ممنون .تو خوبی ؟
-آره بد نیستم .زنگ زدم بگم من امروز کار دارم نمی تونم بیام دنبالت .خودت با اتوبوس برو .کارم طول می کشه
-باشه .میرم
-ساحل تنها میریها
-باشه بابا .
-ساحل بخاطر آن شب معذرت می خواهم .نمی خواستم اینطوری بشه .از دست من ناراحتی؟
-نه .طوری نیست .کاری نداری ؟
-نه .فقط مواظب خودت باش .رسدی خونه یک زنگ به من بزن .
-باشه خداحافظ
-خداحافظ .فقط
-فقط چی ؟
- مطمئن باشم تنها میری ؟
-آره .بابا تنها میرم .کاری نداری ؟
-نه .خدافظ .مواظب باش .
-باشه خداحافظ .
خیلی خوشحال شدم .گوشی را گذاشتم توی کیفم و با همه ی بچه هاو استاد احمدی پیاده رفتیم به طرف
کافی شاپ.1 دقیقه بعد پوریا زنگ زد و گفت :داری میری دیگه ؟گفتم :آره گفت:تنها .مگه نه ؟گفتم :آره تنها .
گفت :خوب خداحا فظ .به 2 دقیقه نرید که دوباره زنگ زد .گوشی رابرداشتم .گفت :ساحل الان کجائی
؟گفتم :منتظر اتوبوس .گفت :تنها هستی ؟گفتم :آره .گفت :کسی اذیتت نکرد .گفت م :نه .حالا می گذاری سوار
اتو بوس بشم و برم خونه یا می خواهی هر دقیقه زنگ بزنی بپرسی من کجام ؟گفت :چیز .نه >یعنی آره .برو
خونه دیگه زنگ نمی زنم ..خداحافظ .گفتم :خداحافظ .2 دقیقه بعد دوباره زنگ زد .گوشی را خاموش کردم .چلوی
بچه ها خجالت می کشیدم .رسیدیم کتفی شام سر 4 تا از میز ها نشستیم .من که استاد را خیلی دوست
داشتمو از اینکه می خواست بره خیلی ناراحت بودم .یر اون میزی نشستم که استاد نشسته بود .معین هم آمد
سر همون میز کنار استاد نشست .بهار هم سر همون میز نشست . استاد سفارشو داد و نشست سر میز که
یکدفعه یکی از دوست های قدیمیشو دید از سر میز بلند شد و رفت سر میز اون ها . که باهاش حال و احوال
کنه .همون وقت گوشی بهار زنگ زد و بهار رفت بیرون تا گوشیش را جواب بده . من معین سر میز بودیم .معین
داشت با من درباره ی مسابقات ویالن 2 سال پیش که چه اتفاقی براش افتاده بود .برای من تعریف می کرد .من
هم خیلی کنجکاو بودم تا ببینم چی باعث شده معین موفق نشه تا همچین اتفاقی برای خودم نیفته .20-30 بعد
از کافی شاپ اومدیم بیرون .استاد احمدی گفت :3 شنبه جلسهی آخر .بچه توی این چند هفته آخر خوب تمرین
کنید ها ..زل زده بودم به استاد احمدی اشک توی چشمام حلقه زده بود .به این فکر می کردم که بعد از رفتن
استاد چقدر دلم براش تنگ می شه .بچه هغا یکی یکی خداحافظی می کردند .و می رفتند .استاد احمدی آمد
÷یش منو گفت :ساحل چیه ؟چرا اینقدر ناراحتی ؟بغض گلوم را گرفته بود .سرم را تکون دادم و گفتم :کاش نمی
رفتید .دلم خیلی براتون تنگ می شه .گفت :من دلم برای تو و همه ی بچه ها تنگ می شه .تازه مگه چقدر می
خواهم بمونم ؟1 ساله بر می گردم .خندید و گفت:ایشالله رتبه نمی یاری و ساله دیگم میای پیشه خودم . خندم
گرفت.گفت :شوخی کردم .ایشاالله رتبه میاری .فقط باید هول نکنی .آروم و صبور باش توی چند هفتهی باقی
مونده خوب تمرین کن .من مطمئا با این استعدادی که تو داری حتما رتبه می آری. بعلاوه تو خیلی تمرین داشتی
هیچ کدوم از بچه ها ی کلاس من از 7-8 سالگی شروع نکردند .تو 10 ساله داری کار می کنی .نگران
نباش .حتما رتبه می آری .گفتم :ممنون .خدا کنه .گفت :مطمئن باش . با استاد و بقییه بچه ها خداحافظ کردمو
راه افتادم .اصلا یاد ÷وریا نبودم .یکدفعه یادم افتاد .یک تاکسی در بست گرفتمو را افتادم .وقتی رسدم خونه پوریا
هنوز نرسیده بود .رفتم توی اتاقم با گوشی بیسیم همینطور که داشتم با عجله لباسمو عوض می کردم .زنگ زدم
بهش .اما گوشی را برنداشت .لباسامو عوض کردمو آمدم توی سالن که ÷وریا در سالن را باز کرد .خیییییییییییلی
عصبی بود .گفتم :سلام .آمد جلو و خیلی محکم زد توی دهنم ..از دهنم خون آمد شیر ظرفشور را باز کردمو دهنمو شستم .÷وریا دستشو گذاشت سر شونم و می خواست سرم را بیاره یالا اینقدر
محکم شونمو کشید که از عقب افتادم روی زمین آشپزخونه .افتاد روی منو و محکم زد تو صورتم .گفت :با این ÷سره چه
غلطی می کردی ؟ساحل چی کار می کردی ؟می خواستم براش تو ضیح بدم اما پوریا مهلت نمی داد .مرتب می
زد تو صورتم .پوست صورتم میخیلی می سوخت .هر چقدر خواستم برای پوریا تو ضیح بدم .مهلت نمی داد .بلند
. کمربندشو در آورد .زل زده بودم تو چشماش باورم نمی شد بخواهد من را با کمربند بزنه .اشک توی چشمام
حلقه زده بود .پوریا کمربند را برد بالا توی چشمهای ممن نگاه می کرد .پشیمون شد کمربند را پرت کرد
اونطرف .برگشت و دستشو گذاشت روی لبه های ظرفشور .دستاشو فشار می داد روی لبه .دندون ها شو محکم
می کشید روی هم به سختی یک نفسه عمیق کشید و گفت :پاشو برو تو اتاقت .داد زد :ساحل تا یک بلایی
سرت نیووردم برو تو اتاقت .
بغض گلوم را گرفته بود .دویدم طرف اتاقمو و در رابستم .خیلی حالم بد بود .باورم نمی شد پوریا همچین کاری
کرده باشه . تا آخر شب از اتاقم نیومدم .بیرون .خیلی ناراحت بودم و بغض گلوم را گرفته بود .یاد بچگیهام افتادم تا
10-9 سالگی پوریا همیشه منو "گله" صدا می کرد .خیلی دلم برای اونروز ها تنگ شده بود .دلم برای مامان و
بابا یک ذره شده بود .مامان هیچ وقت منو نمیزد ولی حالا پوریا ............
فیلم مسافرت عید پارسال را برداشتم و آروم رفتم توی سالن .و گذاشتم توی ویدئو ..دلم برای مامان خیلی خیلی
تنگ شده بود .فیلم مسافرت شمال 2-3 سال پیش بود .جلوی ویلا .حمید داشت فیلم می گرفت .پوریا با فواره ی
جلوی ویلا که ماله آب دادنه چمن ها بود منو و باران را خیس میکرد ولی ما هر کار می کردیم نمی تونستیم
خیسش کنیم وحمید هم که داشت فیلم می گرفت و قه قه به منو باران می خندید .یک دفعه مامان با یک پارچ
آب آمد و از پشت سر یک پارچ آب خالی کرد روی سر پوریا .و ما کلی بهش خندیدیدم .صدای تلویزیون را یکم کم
کردم که پوریا بیدار نشه .اشک از گوشه ی چشمام می ریخت روی گونه هام .یاد اون روز ها افتاده بودم .نشسته
بودم روی زمین و به مبل تکیه داده بودم.پوریا آمد روی مبل نشست .اشک هامو ÷اک کردم ویدئو را خاموش
کردمو و بلند شدم تا برم ÷وریا دستمو گرفتو و نشوندم روی زمین و گفت :بشین می خواهم باهات حرف بزنم .با
تردید حرف میزد گفت :ساحل صبح با اون ÷سره تو کافی شاپ چی کار می کردی؟گفتم:حس نمی کنی این
سوال را باید قبل از اینکه به خودت اجازه بدی به من سیلی بزنی می پرسیدی؟به من صورت من زل زده
بود .گفتم:جای سیلی هایی هست که عصر زدی .یادت که نرفته .پرتم کردی روی زمینی تا اونجایی که می
تونستی زدی تو صورتم .چشماشو انداخت روی زمینو سرش را آروم برد پائین .گفت:اون پسره کی بود ؟
گفتم:معین . ما با استاد احمدی رفته بودیم همهی بچه های کلاس .چون جلسهای آخر بود .پوریا تازه فهمید که
چی به چی بوده .گفت:چرا به من نگفتی ؟گفتم:مطمئن بودم اجازه نمی دادی . پوریا خیلی از دسته خودش
ناراحت شده بود که اینقدر زود قضاوت کرده.تکیه داد و آروم گفت:معذرت می خوام.سرم را گذاشتم روی پای پوریا
بغضم شکست و گفتم:پوریا چرا همه چی داره اینجوری می شه؟ چرا دیگه به من اعتماد نداری ؟چیزی شده
؟کسی حرفی زده؟به خدا دروغه من همینی هستم که میبینی .چرا هر دقیقه به من زنگ میزنی تا بپرسی با
کی هستم .من غیر از تو آخه با کی می تونم باشم ؟.به خدا من باهیچ پسری دوست نیستم .چرا در مورد من
اینجوری فکر مکنی .چی شده که اون همه اعتماد به شک تبدیل شده تا جائی که امروز می خواستی منو با
کمربند بزنی . .پوریا فقط داشت منو نگاه می کرد .سعی می کرد گریش نیفته .حرفی برای گفتن
نداشت .گفتم:پوریا تو بهترین کس من هستی .من هیچ کس را به اندازه ی تو دوست ندارم .دلم نمی خواهد
بهترین کسم راجع به من اینطوری فکر کنه.اشک تو چشمای پوریا جمع شده بود .پوریا با دستش سرم را آورد بالا
اشک هامو پاک کرد .صورتمو گرفت تو دستاهاش .و گفت :تو هم بهترین کس من هستی .من خیلی دوستت
دارم عزیزم .قول می دم که دیگه همچین اتفاقی نیفته .هیچ وقته هیچ وقت .
بکوش تا عظوت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری
نوشته شده توسط ساحل در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 11:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY