بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

سلام به همگی:

 

 

 

 ممنون از همه ی شما دوستان عزیز که به وبلاگ من سرمیزنید .به کسانی هم که تازه به وبلاگ من

 

 

 

سرزدند خوش آمد میگم .از عسل جون و آنا جون هم ممنونم که از داستان انتقاد کردند و منو خیلی

 

 

 

خیلی خوشحال کردند .راستش باید بگم :خیلی دلم میخواست توی این قسمت جواب سوال مشترکتون

 

 

 

 را بدم ولی وقت نکردم توی این قسمت بنویسم .البته اگه خوب دقت کنید جواب سوالتون را میگیرید

 

 

 

ولی به هر حال جواب واضح را حتما توی قسمت بعد میبینید .راستش از قسمت بعد یک تحولی هم توی

 

 

مسیر داستان صورت میگیره .خدارا  شکر مروارید جون هم  باخواندن داستان  از کاری که میخواست

 

 

بکنه .صرفه نظر کرد

 

 

نکاتی در مورد داستان:

 

۱.راستش اوایل گفتم یک بار دیگه میگم:شخصیت پوریای داستان هیچ ارتباطی با آقا پوریا نداره و اگه توی داستان توهینی میشه .من هیچ قصد توهین به آقای پورسرخ را ندارم

 

 

۲.راستش توی این قسمت ۳ تا از شخصیت های دیگه ی داستان را با چهره معرفی میکنم:

 

 

مینا:زهرا مستوفی(راستش الان میگید مثله سریال دوران سرکشی شد .راستش نمیتونستم مینا را با کسی غیر از زهرا مستوفی تصور کنم )

 

 

 

سعید:محمد صادقی(مثله بالایی)

 

 

 

مهران:حسام نواب صفوی

 

 

 

 

قسمت دهم داستان:

 

 

 

 

فردای اونروزساعت 9:30 صبح بود که مینا زنگ زد .من گوشی را برداشتم .

 

-    الو

 

   -  سلام ساحل جون

 

-         سلام عزیزم .خوبی ؟وای نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده

 

    -ممنون .خوبم .من هم خیلی دلم برات تنگ شده .

 

    -آقا سعید خوبه؟

 

    -آره اون هم خوبه.اضاع خوبه؟خوش می گذره ؟

 

    -آره .خوبه .امشب  با آقا سعید بیایید خونمون باشه ؟برای شام

 

 -    نه عزیزم .بگذار برای وقتی باران هم اومد .

 

 -    نه .بیا دیگه .بیایید .پس من همه چیز را آآماده می کنمو .

 

 -   نه آخه .

 

    -نه دیگه .ما منتظریم .باشه ؟

 

 -      ماشاالله فرصت که نمی دی .باشه .میاییم .ولی برای خودت زحمت می شه .

 

 -      نه بابا چه زحمتی . پس منتظرما .

 

 

 -         باشه .سلام به آقا پوریا برسون

 

 -         سلامت باشی .تو هم سلام برسون .خداحافظ

 

 -         خداحافظ عزیزم

 

گوشی را قطع کردم .رفتم توی اتاقه پوریا خواستم در را باز کنم که در قفل بود .گفتم :پوریا در را باز کن .

 

 

2-3 بار در زدم تا پوریا در را باز کرد .

 

 

 

 و روی تخت نشست . گفتم:چرا هر چی در می زنم در را باز نمی کنی ؟

 

        پوریا :خواب بودم

 

 

        حال پوریا زیاد خوب نبود .

 

 

    گفتم: مینا و سعید شب میاند اینجا .باید بری میوه بخری

 

 

 

-         شام هم که باید از بیرون بگیری چون با دست پخت منو تو آبروریزی می شه .

 

-          باشه .

 

 

         گفتم :پوریا حالت خوبه؟

 

 

           گفت :آره .فقط نمی دونم چرا اینجا اینقدر پشه هست .

 

 

گفتم: پشه کجا بود .؟

 

گفت:حس نمی کنی ؟ چند روزه خیلی زیاد شدند ..

 

گفتم:چه می دونم .من را که نگزیدند .پاشو بیا کمک کن .کلی کار داریم .پاشو زشته .حالا مینا میگه این دو تا چقدر شلخته اند .

 

گفت:باشه یک نیم ساعت دیگه میام

 

 

 

گفتم :باشه .

 

 

تا شب همه ی کارها را کردم .پوریا هم خرید ها را کرد .

 

 

 

شب ساعت 8 بود که لباسامو پوشیدم و آماده شدم .

 

 

 

پوریا هم اماده شده بود .شالم را سر کردم و رفتم توی سالن نشستم روی مبل تا مینا و سعید بیاند .خیلی

 

 

 خوشحال بودم .دلم برای مینا یک ذره شده بود .پوریا از اتاقش اومد بیرون و نشست روی مبل

 

 

 

2-3 دقیقه بعد گفت :ساحل این شاله قشنگ نیست پاشو یک چیزه دیگه سرکن .گفتم:وا. به این قشنگیه

 

 

 

گفت:نه .پاشو یک چیزه دیگه سرت کن .اون روسری آبیه بهتره .گفتم:نه این قشنگ تره .این را تازه باران برام

 

 

 خریده .خیلی نازه .گفت :ساحل پاشو دیگه . گفتم: روز اول که گفتی این خیلی به من میآد؟ گفت : هنوزم

 

 

 میگم .ولی اون روسریه بهتره .موهاتم کمتر پیداست

 

 

 

گفتم:وا.این مگه چشه؟

 

 

گفت:پاشو عوض کن دیگه . بخاطر من

 

 

پوریا توی اون مدت خیلی نسبت به همه چیز حساس شده بود

 

 

گفتم:باشه و رفتم همون روسری آبی ای را که پوریا گفت سرم کردم.از اتاقم آمدم بیرون نشستم روی مبل و

 

 

گفتم:این هم روسری آبیه .گفت:این خیلی بهت میآد  .10-  20دقیقه بعد مینا و سعید آمدند

 

 

مینا را بغل کردم خیلی خیلی  خوشحال بودم چون  مینا را از صمیمه قلب دوست داشتم . با مینا خیلی حرف

 

 

 زدم..در مورد همه چیز مخصوصا مسابقات ویالن. خیلی آرومم کرد چون برای مسابقات واقعا استرس داشتم

 

 

و دلم میخواست زحمات خودم و حمید و استاداحمدی را بیخود هدر نکنم . .ساعت 11 بود که مینا و سعید

 

 

برای رفتن حاضر شدند .مینا خداحافظی کرد و رفت دمه ماشین .وقتی سعید داشت خداحافظی میکرد

 

 

خندید و گفت:ساحل خانوم یک فکری بحال این آقا داداشتون بکنید       گفتم :چطور مگه؟      گفت: فکر کنم

 

 

 

 خیلی ذهنش مشغوله .توهم شنوایی زده .حسابی .

 

 

یک خنده ای به پوریا کرد و گفت :حالا فکرش کجاست خدا عالمه و کلی سر به سره پوریا گذاشت

 

.

 

مینا گفت:سعید بیا بریم دیگه .بگذار بخوابند.گناه دارند  .

 

 

 

سعیدگفت:باشه بقیش برای بعد .فعلاخداحافظ همگی

 

 

                                                    

سه شنبه ساعت2 بعد از ظهر کلاس ویالنم بود .پوریا گفت :من میبرمت من هم که می خواستم شک پوریا

 

 

 را برطرف کنم گفتم :باشه .و با پوریا به آموزشگاه رفتم .ساعت 3:40 بود که کلاس تموم شد .بعد از یک

 

 

خداحافظی خیلی غمناک به خصوص برای من بالاخره  استاد احمدی سوار ماشینش شد و رفت.هنوز

 

 

 

ماشین استاد خیلی دور نشده بود ولی حس میکردم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده . .بچه ها هم یکی

 

 

 

 یکی شروع به رفتن کردند .پوریا به گوشیم زنگ زد و گفت :کارش طول می کشه و باید یکم منتظر

 

 

 

بمونم .قبول کردمو نشستم روی صندلی های جلوی آموزشگاه .تقریبا همه ی بچه ها رفته بودند .معین آمد

 

 

 

 جلو و گفت :اااا .می آند دنبالتون ؟            گفتم : بله برادرم می آد. می خواست بشینه ولی انگار بهونه ی

 

 

 

 مناسب را پیدا نکرد .جلوی آموزشگاه جز منو معین دیگه کسی نبود .همون وقت یک پسری از جلوی من رد

 

 

شد و متلک انداخت .سرم را زیر انداختم .همین بهونه ی مناسبی بود برای نشستن معین روی صندلی های

 

 

 

جلوی آموزشگاه.معین گفت : می مونم تا برادرتون بیاند .من هم که میدونستم اگه پوریا معین را آنجا ببینه

 

 

 

برای هردومون بد می شه گفتم : نه .ممنون .تشریف ببرید .مزاحمتون نمیشم .گفت:نه چه

 

 

مزاحمتی .میمونم .اینجا  محیطش خیلی خوب نیست .گفتم:اینجوری مزاحمتون میشم .برید .الان دیگه برادرم

 

 

 می آند .اما معین گفت:نه خواهش میکنم و نشست روی صندلی ها .خیلی نگران رسیدن پوریا بودم .معین

 

 

آمد نزدیک من نشست و گفت : می خواستم در مورد یک موضوعی باهاتون حرف بزنم .    گفتم:راستش الانه

 

 

 

 که برادرم بیاند می خواهیند بگذاریم برای یک روزه دیگه؟گفت:نه 2 ماهه که می خواهم این حرف را بزنم .فکر

 

 

 می کنم همین الان هم خیلی دیره .گفتم: خوب ........بفرمائید         .گفت:ساحل ببین به اندازه ی کافی

 

 

توی این مدت رودر واسی کردم و همین باعث شده نتونم حرفم را بزنم .اما الان دیگه تصمیم دارم باهات رک

 

 

 حرف بزنم .ببین من تو رو 1 سال و خورده ای هست که می شناسم .ساحل چه طوری بگم راستش می

 

 

خواستم............ .ببین من توی این یک سال از اخلاقت خیلی خوشم آموده .فکر می کنم به اندازه ی کافی

 

 

 باهم آشنا شده باشیم .راستش می خواستم بهت پیشنهاد ازدواج بدم .گفتم:چی؟گفت :ازدواج .خیلی

 

 

 

 تعجب کرده بودم انتظار هر حرفی را از معین داشتم بجز پیشنهاد ازدواج .آمدم حرف بزنم که معین گفت: ببین

 

 

 

 من الان از تو انتظار جواب ندارم .تو تا مسابقات فکر هاتو بکن اگه موافق بودی من با خانوادم برای خواستگاری

 

 

 

 می آم .خیلی هول شده بودم .معین گفت:من می خواهم برای ادامه تحصیل برم آمریکا و بعد هم اونجا

 

 

 

 زندگی کنم .ساحل من واقعا تو رو دوست دارم .متاسفانه خیلی وقتم کمه چون 1 هفته بعد از مسابقات

 

 

 

باید برم .و گرنه دلم نمی خواست اینجا و توی این شرایط بهت پیشنهاد ازدواج بدهم .

 

 

 

 

 

ساحل من دوستت دارم .قول میدم خوشبخت بشی .برای تو هم شرایط تحصیل بهتر می شه.شرایط زندگی

 

 

هم همینطور ..معین اجازه حرف زدن نمی داد .یک نگاه به ساعتم انداختم 25 دقیقه گذشته بود .الان بود که

 

 

پوریا می رسید .گفتم:آقا معین شما الان برید من بعدا جوابتون را می دهم گفت : ساحل چرا اینقدر اصرار

 

 

داری برادرت را نبینم؟ .گفتم :ببینید .بهتره برادرم مارا با هم نبینه . شما بفرمائید من خودم بعدا باهاتون تماس

 

 

 میگیرم .معین گفت :ساحل فکراتو بکن .قول میدم خوشبختت کنم .گفتم: .بعدا باهاتون تماس میگیرم .معین

 

 

سوئیچ ماشینشو در آورد و سوار ماشین شد رفت تا به سر کو چه برسه .همون وقت پوریا رسید .پوریا دوید

 

 

 

دنبال ماشین معین اما به اون نرسید .خداراشکر معین متوجه پوریا نشد .گفتم:پوریا چی کار می کنی ؟پوریا

 

 

 

روش رابرگردوند و منو نگاه کرد .خیلی خیلی عصبانی .نمی دونستم پوریا چرا اینقدر عصبی بود .وقتی اون

 

 

 

رسید .معین توی ماشینش بود گفتم:چرا اینجوری کردی؟ .دستم رامحکم گرفت و کشوند طرف

 

 

 

ماشین .گفتم :پوریا این کارا یعنی چی؟در عقب ماشین راباز کرد و منو هل داد توی ماشین یک مردی هم

 

 

 

سن و سال پوریا نشسته بود جلوی ماشین .گفتم:سلام .همون جور که جلوشو نگاه میکرد خیلی مودبانه

 

 

گفت:سلام

 

 

پوریا  رفت نشست پشت فرمونه ماشینو درو محکم زد بهم گفتم:پوریا چیزی شده ؟گوشی موبایلشو از جلوی

 

 

 ماشین برداشتو انداخت توی دل من .صفحه ی گوشی رانگاه کردم نوشته بود :ساحل .time:30min

 

 

 

 

با عجله گوشیم را از توی کیفم آوردم  بیرون نوشته بود :پوریا

 

 

خیلی هول کرده بودم .یادم افتاد صفحه کلید موبایلم را قفل نکرده بودم و گذاشته بودم توی کیفم .و شماره

 

 

گیر سریع صفحه ی موبایلم شماره ی پوریا را گرفته و پوریا همه ی حرف های معین را شنیده بود .

 

 

 

گفتم:من به ..............        پوریا حرفمو قطع کردو و گفت:تو ی خونه در این مورد حرف میزنیم . گفتم :من

 

 

اصلا .....

 

.داد زد :ساحل الان نمی خواهم هیچ حرفی بشنوم .جلوی مهران خجالت میکشید و یکی از دلایل عصبانیت

 

 

 خیلی زیادش این بوده که آبروش را جلوی مهران برده بودم .

 

 

 

دیگه حرفی نزدمو تکیه دادم به صندلی ماشین.چشمم به آئینه کنار دست مهران افتاد داشت منوخیلی

 

 

 مرموزانه نگاه میکرد .وقتی متوجه نگاه من شد .خودشو جمعوجور کردو سرمش را زیر انداخت .خیلی ناراحت

 

 

 بودم. که پوریا همه چیز راشنیده بودم .تازه تصمیم گرفته بودم اعتماد پوریا رانسبت به خودم جلب کنم ولی با

 

 

 اون بد شانسی همه چیز خراب شده بود .وقتی رسیدیم سر کوچه ی خودمون .مهران گفت:همین جا پیاده

 

 

میشم .پوریا گفت:نه میرسونمت .مهران گفت:نه خیلی ممنون .زحمتت نمیدم .فعلا خداحافظ .خانوم

 

 

خداحافظ .آروم گفتم:خداحافظ .

 

و از ماشین پیاده شد .رسیدیم خونه .پوریا ماشین را جلوی خونه پارک کردو در عقب را باز کردو دستمنو

 

 

 

محکم کشید بیرون .در خونه را باز کرد و منو هل داد توی حیاط  پوریا داشت در حیاط را میبست .دولا شده بود

 

 

 

 

 و داشت زبونه ی پائینیه درو میبست .رفتم نزدیکش و گفتم:پوریا اینجوری نیست که تو فکر می

 

 

 

کنی .گفت:ساکت شو .گفتم :من .. اصلا ... پوریا همونطور که بلند شد با پشت دستش محکم کوبید توی

 

 

 دهن من.خیلی دردم گرفت .پوریا دوباره زد تو صورتمو و گفت:خجالت نکشیدی؟صاف صاف واستادی به حرف

 

 

 

های این مرتیکه گوش کردی؟میخواستم براش توضیح بدم ولی اون خیلی محکم تر زد تو صورتم .دستمو گرفت

 

 

 

و برد توی سالن . کیفم را از دستم کشیدو موبایلمو ازتوش در آورد .دستامو برده بودم پشت سرم  و به دیوار

 

 

 

 

تکیه داده بودم .ترسیده بودم .دیگه نمی تونستم روی حرکت بعدی پوریا حساب کنم .پوریا تلفن را از پریز در

 

 

 

آورد و گفت:از امروز حق نداری با هیچ کس تلفنی حرف بزنی .تلفن و گوشی منو برد توی اتاقش .پوریا خیلی

 

 

 

 

عصبانی بود .جرات نداشتم حرفی بزنم .سرم به شدت درد می کرد و صورتم می سوخت .پوریا گفت :کلید

 

 

 

 

خونه گفتم:چی؟دادزد کلید خونه تو کیفت نیست .کجاست؟   گفتم:میخواهی چی کار ؟ آمد جلو و گفت :ببند

 

 

 دهنت را گفتم:این چه طرز حرف زدنه ؟محکم  زد تو صورتمو گفت:خفه شو .رفت در اتاقمو باز کرد و کشوی

 

 

میز تحریرم را کشید بیرون و همه چیزشو ریخت بیرون .گفتم:چی کار میکنی؟گفت:کلید .کلید خونه 

 

 

               .خیلی ترسیده بودم .کلید توی اونیکی کیفم بود .درش راباز کردمو کلید را در آوردم .کلید را محکم

 

 

 از دستم کشید بیرون .

 

گفت:از امروزحق نداری با تلفن حرف بزنی حق نداری پاتو از در خونه بگذاری بیرون .آمد جلوی من واستاد دولا

 

 

 شدو سرش را آورد جلوی صورتمو گفت:ساحل اگه به کسی زنگ بزنی یا پاتو بی اجازه ی من بگذاری

 

 

بیرون .من میدونم و تو .از خونه رفت بیرون و درا قفل کرد . رفتم توی دستشویی تا صورتمو بشورم .چون خیلی

 

 

 

 میسوخت و یک طرف صورتمم زخم شده بود .شیر دستشور رابازکردمو .آب زدم به صورتم وقتی صورتمو توی

 

 

 

 آئینه دیدم سرخ سرخ شده بود.بغض گلوم راگرفته بود .گریم افتاد .و کلی گریه کردم وقتی از دستشویی

 

 

 

اومدم بیرون همون وقت صدای معین را شنیدم .داشت روی پیغامگیر موبایلم .حرف میزد .فکر میکردم .پوریا

 

 

 

گوشیم را با خودش برده باشه.

 

 

 

در اتاقش راباز کردم .صدا از کشوی میزش بود .معین داشت دوباره پیشنهادش راتکرار می کرد .میدونستم

 

 

 

که دیگه پوریا به هیچ وجه راضی نمیشه با معین حرف بزنم .و اگه یک باره دیگه معین زنگ میزد .حتما برای

 

 

معین هم مشکل درست میشد .من معین را دوست داشتم ولی به عنوانه یک هم کلاسی یعنی یک جورایی

 

 

 فقط بهش عادت کرده بودم .و اصلا هم دلم نمی خواست برم خارج و از پوریا و باران و حمید دور باشم. .رفتم

 

 

 

 از توی جعبه ی آچار ها .پیچ گوشتی و چکش را آوردم و قفل میز پوریا را با هزار بد بختی شکستم .موبایلمو

 

 

 

در آوردم و زنگ زدم به معین .

 

 

 

الو

 

 

 

    -  سلام اقا معین

 

 

 

 

-        سلام

 

 

 

   -         مشکلی که برات پیش نیومد ؟

 

 

 

-         نه .راستش زنگ زدم بگم .لطفا دیگه به همراهه من زنگ نزنید .

 

 

 

-         -ساحل میخوام باهات حرف بزنم .هنوز خیلی حرفها مونده که باید بهت بزنم .

 

 

 

-ببینید .جواب من منفی .من عنوان یک هم کلاسی براتون احترام قائلم .اما من جوابم منفیه

 

 

 

-         چرا؟

 

 

چون من خیلی از شما کوچکترم .و بعلاوه .الان اصلا قصد ازدواج ندارم

 

 

 

-ساحل من تو رو خیلی دوست دارم ..به نظر من سن مهم نیست ما فقط 9 سال تفاوت سنی داریم

 

 

 

 

-نه ببینید .من الان میخواهم پیش خانوادم باشم و نمی خواهم به هیچ وجه از اونها جدا شم .

 

 

 

 

معین خیلی اصرار کرد و هرچقدر خواستم گوشی را قطع کنم .بازم ادامه داد.

 

 

 

وسط سالن بودم با موبایلم حرف میزدم .فکرشم نمی کردم پوریا به این زودی برگرده .خیلی وقت بود که اینقدر زود

 

 

 

خونه نمی آمد .پوریا در سالن را باز کرد .از ترس سر جام خشکم زده بود .حتی نتونستم .تلفن را قطع کنم .زل زده

 

 

 بودم تو چشمای پوریا .رنگم صورتم مثله گچ سفید شده بود .دستهام میلرزید .پوریا در رابست و آمد موبایلو از

 

 

دستم کشید بیرون اسم معین را روی صفحه خوند و گوشی راقطع کرد .خیییییییییییییییلی عصبی شد .دستمو

 

 

 کشید و هولم داد توی اتاقم در را از پشت سرش قفل کرد .با عصبانیت تموم زل زده بود تو چشمام .اشک توی

 

 

 چشمام جمع شده بود .خیلی میترسیدم .رفتم جلو ی پوریا و با صدای لرزون گفتم:درا چرا قفل میکنی؟

 

 

 

 

هلم داد روی زمین.کتشو در آورد و انداخت روی تختم . .کمربندشو در آورد و برد بالا به این فکر میکردم که اگه پوریا

 

 

 

منو با کمربند بزنه چی میشه .پوریا ضربه ی اول و زد .خواستم کمربند را از دستش بکشم .اما اون دوباره منو هل

 

 

 

 

 داد روی زمینو و شروع کرد به زدن من .همینطور با کمربند منو میزد .خیلی میسوخت و درد میآمد ..حالم خیلی بد

 

 

 

شده بود. پوریا داد میزد : من نگفتم :زنگ نزن؟ساحل نگفتم زنگ نزن ؟پوریا محکم منومیزد .پاهاموجمع کرده بودم

 

 

 

تو شکممو داد میزدم پوریا تو رو خدا  بسه دیگه............... .نزن پوربا...........جون مامان بس کن ......پوریا اصلا

 

 

حال خودشو نمیفهمید .انگار اصلا نمیفهمید داره چی کار می کنه.داد میزد :من دوست ندارم خواهرم با یک پسره

 

 

 

 غریبه حرف بزنه .دوست ندارم سوار ماشین مرد غریبه بشه .میفهمی؟ .کافی شاپم باهمین پسره بودی

 

 

 

 آره؟ساحل مگه نگفتم زنگ نزن .هان؟

 

 

 

تمام بدنم میسوخت .سرم گیج میرفت .پوریا.کتشو برداشت و از اتاقم رفت  بیرون .

 

 

 

روی زمین اوفتاده بودم .خیلی بدنم درد میکرد .اشک توی چشمام جمع شده بود .و بغض گلوم رو سخت گرفته

 

 

 

 

بود ..بازحمت پاشدمو در اتاقم را قفل کرد .رفتم روی تختم دراز کشیدم .زل زده بودم به عکس مامان .اشک از

 

 

گوشهی چشمم روی گونه هام میریخت .÷وست صورتم بد جوری می سوخت .بخصوص وقتی اشک هام میریخت

 

 

 روشون.روم رابرگردوندم .و به سقف اتاقم خیره شده بودم .وقتی یاد کتک های که با کمربند از پوریا خورده بودم

 

 

 

 

 

 میآفتادم .احساسه خیلی بدی بهم دست میداد .ملحفه را کشیدم روی سرم . .توی ذهنم مدام داشتم با خودم

 

 

 

 

کلنجار میرفتم .دلم میخواست یک جوری خودمو راضی کنم که حق با پوریا بوده.دلم نمیخواست باورکنم کسی که

 

 

بعد از مرگ مامان وجودش یکی از بزرگترین دلایل ادامه ی زندگیم بوده . حالا بدون هیچ دلیلی منو..........

 

 

 

دلم میخواست هر جور که شده تقصیر را به گردن خودم بندازم.اما نمی تونستم . .سرم درد می کرد .حسابی

 

 

 کلافه شده بودم . از اتاقم رفتم بیرونو رفتم توی حمام.هر وقت دلم میگرفت میرفتم زیر دوش گریه میکردم .اونجا

 

 

بهترین جا برای شکستن بغضم بود .چون دیگه کسی نمیپرسید چرا گریه میکنم .دیگه به گریه کردن زیر دوش

 

 

 

 عادت کرده بودم . .زیر دوش نشسته بودم .کمرم میسوخت .سعی میکردم زیاد به درد کمرم توجه نکنم.پوریا بد

 

 

 

 

 جوری غرورم را شکسته بود .به خودم میگفتم:تقصیر خودت بود .پوریا راست میگفت .نباید به حرف های معین

 

 

 

 

 

 

گوش میدادی.نباید باهاش حرف میزدی .پوریا هم حق داره .مثله همهی داداش های دیگه  .اون هم به غیرتش

 

 

 

 

 

 

برخورده. ولی وقتی به کمرم نگاه میکردم که چقدر سرخ شدهبود  .میدونستم که پوریا داره عوض میشه و من

 

 

 

دارم فقط خودم را گول میزنم .اینقدر ناراحت بودم که حتی نتونستم گریه کنم .آب سوزش کمرم رابیشتر میکرد .از

 

 

 

 

 

حمام آمدم بیرون .رفتم توی اتاقم و مو هامو خشک کردم .نشستم روی تختم .حالم خیلی بد بود از اینکه

 

 

 

 

 

نمیتونستم با کسی تماس بگیرم و یا از خونه برم بیرون حس خیلی بدی داشتم .حس میکردم تبدیل به یک زندانی

 

 

 

 

 شدم یک زندانیه بی گناه.خیلی گرسنه بودم .رفتم توی اشپزخونه و غذایی را که میخواستیم برای ناهار بخوریم

 

 

 

ولی بخاطر.....نشده بودم .کشیدم توی بشقابو نشستم روی صندلی میز تا بخورم خیلی زیاد کشیدم چون واقعا

 

 

 

 

گرسنه بودم تند تند میخوردم .که یک دفعه غذا توی گلوم گیر کرد .یک لیوان برداشتم از شیر ظرفشور پرش

 

 

 

 

کردم .پوریا در سالن را باز کرد .همونطور که آبو میخوردم .روم رابرگردوندم .پوریا داشت منو نگاه میکرد وقتی

 

 

دیدمش .هول شدم . لیوانی که تو دستم بود .افتاد روی زمین .نمیدونستم چیکار کنم.روی زانو هام نشستم کمرم

 

 

 

 

 خیلی میسوخت شروع کردم به جمع کردن خورده های شیشه .پوریا آمد تو آشپزخونه.قطعا میدونست کمرم

 

 

 

چقدر میسوزه.گفت:پاشو غذاتو بخور نمیخواهد جمعشون کنی .توجهی نکردم گفت: گفتم پاشو غذاتو

 

 

 

 

بخور .دستهام بد جوری میلرزید بی خود هول کرده بودم .پوریا آمد در یخچال را بازکرد و شیشهی آب را آورد

 

 

 

 

بیرون .بلند شدم که برم توی اتاقم .پوریا همونطور پشتش به من بود و داشت آب میریخت توی لیوان گفت:تا آخر

 

 

 

 

بشقابتو میخوری .بعد میری.من هم که یک جورایی از پوریا میترسیدم .جرات نکردم .حرفی بزنمو نشستم سر میز

 

 

 

 

 

 و شروع کردم به تند تندخوردن غذاهام .پوریا آبشو خوردو و رفت توی دستشوی دستاشو شست بعد رفت توی

 

 

 

 

 

اتاقش تلفن را آورد وصل کرد . دوباره اومد توی آشپزخونه.یک بشقاب غذا برای خودش کشید و نشست سر

 

 

 

میز .بغض سنگینی  گلومرا گرفته بود .دلم میخواست هرچه زودتر غذامو تموم کنموبرم توی اتاقم .پوریا شروع کرد

 

 

 

 

 

به غذاخوردن.همون وقت تلفن زنگ زد .پوریا همونجور که روی صندلی نشسته بود .دستشو دراز کردو تلفن بیسیم

 

 

 

 

 را از کنار گاز برداشت . هیچی شارژ نداشت .تلفن رفت روی پیغام گیر باران بود .گفت:سلام.شما ها کجائید .چرا

 

 

موبایلاتون را جواب نمیدی.؟ساحل خیلی بی معرفتی یک وقت یک زنگیها .اسمسی هم نمیخواهد بدی. .پوریا تو

 

 

هم که از اون نامرد تر .ساحل خوش میگذره؟چه سوالی .آره چراکه نگذره با پوریا معلومه که  خوش میگذره.پوریا

 

 

 

تازه این ساحل رادرست کرده بودم اگه برگشتمو دیدم دوباره لوسش کردی من میدونمو تو .نتونستم خودمو کنترل

 

 

 

 کنمو بغضم شکست .صندلیم راکشیدم عقب از روی صندلی بلند شدمو رفتم طرفه اتاقم .

 

 

 

 

 

"پایان این  قسمت"

 

 

 

گر تو خواهی سزبلندی با همه یکرنگ باش              قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

 

 

 

در درد ها دوست را خبر نکردن خود نوعی عشق ورزیدن است .

 

 

   این حقیقت را پذیرایم که میگویند :

 

 

      رشته ی امید بی حاصل گسستن ،بعتر از بیهوده دل بستن

 

 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم .                      موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 2:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت