.بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی هوادارای گل :
حالتون خوبه؟ پیشاپیش نیمه شعبان رو به همه ی شما تبریک میگم.و از تون می خواهم توی این روز های قشنگ
برای پدر مهناز عزیزم که واقعا یکی از بهترین هوادارانه آقای پور سرخ هست و خیلی زحمت می کشیه دعا
کنیدامیدوارم سلامتی کاملشون را بدست بیارند ..و همینطور برای امتحانات خیلی سخته مینو جون .
. .
جواب نظرات :
فرنوش جون و تارا جون:من این بار همه پست هامو گذاشتم توی صفحه که اگه برای کسی باز نمی شد این بار
باز بشه و بتونند بخونند
فرزانه جون:داستان تا اول مهر تموم میشه .و مینا هم همون روانشناسی هست که همسر سعید همکار پوریا بود .
باور کن یک دوست واقعی:شما اگه قسمت اول داستان را می خوندید اینطوری اشتباه قضاوت نمی کردی .من
همون جا گفتم این داستان یک شباهتایی به فیلمنامه داره مثلابرای هر نقش یک بازیگر انتخاب شده .حرفی هم
که تو آپ قبلیم زدم منظورم این بود که شخصیت پوریای داستان با آقای پورسرخ متفاوته.من اصلا نمی خواهم از
احساساته کسی سوئ استفاده کنم.من هم آقای پور سرخ رادوست دارم اون هم به عنوان یک هنرمند .باید اینو
بدونید من هیچ ربطی به ساحل داستان ندارم .و به شما هم پیشنهاد می کنم نه فیلم ببینید و نه داستان یا
رمان بخونید چون ممکنه احساساتی بشید یا بگید نویسنده ی اونها خیلی خیالاتیه.
قسمت یازدهم داستان:
رفتم توی اتاقمو در را بستم .خوابیدم روی تخت .نمی تونستم خودمو کننترل کنم .خیلی گریه می کردم .سرم را
گذاشته بودم روی بالش و اشک میریختم .باورم نمی شد کسی كه تو دنیا بیشتر از همه دوستش داشتم
منو ........
پوریا بقیه ی غذاش را نخورد، رفت توی اتاقش .و روی تخت دراز کشید .یاد سفارش های مامان افتاد.مامان هم
می دونست من بعد از خودش با هیچ کس به اندازه ی پوریا صمیمی نبودم.مامان روی تخت بیمارستان خوابیده
بود .خودشم می دونست که دیگه داره آخرین لحظات زندگیشو می گذرونه .دست پوریا را گرفت تو دستش
وهمونطور که نفس نفس میزد گفت :هیچ وقت ساحل و تنها نگذار.قول بده همیشه حمایتش کنی .پوریا کاری
کن
هیچ وقت احساس نکنه منو و احمد(پدر ساحل) در کنارش نیستیم. . ساحل خیلی حساسه یک وقت تنهاش
نگذاری ها. پوریا همونطور که گریه میکرد دستش را کشید روی سر مامانو اروم توی گوشش گفت:قول میدم .
اشک از گوشه ی چشمهای پوریا ریخت روی بالش .سرش را برگردوند تا آواژور بالای تختش را خاموش کنه که
چشمش به عکس منو مامان و خودش افتاد .قابو برداشت .و خوب نگاهش کرد .دستش را کشید روی عکس منو
گفت :چقدر بهت گفتم زنگ نزن؟...........از روی تخت بلند شد . می خواست بیاد و از دلم در بیاره .آمد در اتاقم را
باز کرد .چراغ اتاقم روشن بود .اینقدر گریه کرده بودم که خوابم برده بود ..آمد بالا ی سرم .نگاهش به صورتم افتاد
که هنوز جای انگشت هاش روی اون مونده بود .دستشو کشید روی صورتمو اشک هامو پاک کرد .آروم زیر لب
گفت : عزیز مم ،نمیخواستم اینجوری بشه .از امشب همه چیز درست میشه .قول می دم دیگه هیچ وقت همچین اتفاقی نیفته.به اتفاقاتی که اونروز
افتاده بود فکر می کرد .بالاخره از کنار تختم بلند شد .اشک هاشو پاک کرد .چراغ اتاقم را خاموش کرد و در رو
آروم بست .
فردا صبح زود بیدار شدم ولی از اتاقم بیرون نرفتم .منتظر بودم تا پوریا بره بیرون ولی پوریا برخلاف همیشه نرفت
ساعت 3 بود خیلی گرسنه بودم بالاخره مجبور شدم از اتاق برم بیرون .در اتاقم را باز کردم .پوریا نشسته بود
جلوی تلویزیون .سرم را زیر انداختمو رفتم توی آشپزخونه .رفتم سر یخچال و یک چیزی برداشتم خوردم .دیگه از
اینکه بخواهم برم توی اتاقمو یک گوشه بشینم و به اتفاقات روز قبل فکر کنم خسته شده بودم .موندم توی
آشپزخونه و شروع کردم به غذا درست کردن .ساعت 5 بود که غذا آماده شد برای خودم کشیدم و نشستم سر
میز ..پوریا هنوز جلوی تلویزیون نشسته بود .و زل زده بود به صفحه تلویزیون .به تلویزیون نگاه
کردم .اخبار ناشنوایان بود .پوریا اصلا توجهی به تلویزیون نداشت .بوی غذا همه ی سالن و آشپزخونه را
برداشته بود. دلم برای پوریا میسوخت .می خواستم براش غذا ببرم اما غرورم اجازه نداد .شروع کردم به خوردن
غذا .یک دفعه پوریا از روی مبل با عجله بلند شد و رفت طرفه دستشویی .حالش بهم خورد .از دستشویی اومد
بیرون ..می خواستم ازش بپرسم چرا حالش بده ولی بازهم نتونستم .به 2 دقیقه نکشید که حال پوریا دوباره بد
شد ..بالاخره طاقت نیووردم. رفتم پهلوی پوریا و گفتم:حالت خوبه؟زل زده بود توی چشمام ..گفت :آره .گفتم:برات
غذا بیارم ؟ اشک توی چشماش جمع شد.بغض گلوش را گرفته بود . گفت :نه .رنگ و روی پوریا پریده بود .بقییه
غذامو نخورد .بشقاب را جمع کردم و رفتم طرفه اتاقم .در اتاقمو باز کردم .
پوریا گفت:بیا یشین .روم را برگردوندم و نگاهش کردم . چشماشو آروم بهم زد و گفت :بیا بشین اینجا .
رفتم نشستم روی مبل هنوز هم کمرم می سوخت .حال پوریا اصلا خوب نبود .حس می کرد یک چیزی داره روی
پوستش راه میره .مدام با دستش می کشید روی پوستش .از روی مبل بلند شد و رفت توی آشپزخونه .یک لیوان
برداشت و در یخچال را باز کرد .یکم آب ریخت توی لیوان و درو بست .همینطور که آبو می خورد زل زده بود
من ..آبشو خورد و از آشپزخونه آمد بیرون .داشت می اومد روی مبل بشینه که سرش گیج رفت و افتاد روی
زمین .کنترل را گذاشتم روی میز و دویدم طرف پوریا .گفتم :چی شد؟ گفت:چیزی نیست.خودشو کشوند طرف
دیوار و
همونطور که نشسته بود به دیوار تکیه داد . اشک تو چشمای پوریا جمع شده بود .گفتم :می خواهی بریم
دکتر؟.حالت خوب نیست .لباس بپوشم ؟ زل زده بود تو چشمای من .گفتم:پوریا طوری شده؟ سرش را تکون داد و
گفت :نه . پوریا با دستاش بازو هاشو می مالید حالش خیلی بد بود .همونطور که به دیوار تکیه داده بود .آروم روی
زمین خوابید .صورتش عرق کرده بود .گفتم:پوریا حالت خوب نیست پاشو بریم .رفتم تو اتاقمو لباس
پوشیدم .گفتم:پاشو بریم پوریا .پاشو .گفت:نه .حالم خوبه ..دستاشو می کشید روی پاهاش .داشت ناله می
کرد .از توی اتاق بالشتش را آوردم و گذاشتم زیر سرش .گفتم:پوریا به خدا حالت بده .یک دفعه حالش بد شدو
رفت توی دستشویی .حالش بهم خورد .اشک توی چشمام جمع شده بود .با صدای بلند گفتم:پوریا حالت
بده .لجبازی نکن .پاشو بریم .گفت:نه.دستش را می کشید روی صورتش .پاهاشو جمع کرده بود توی
شکمش .
دستاشو به سختی مشت می کرد .به زحمت بلند شد نشست .اشک از گوشه ی چشمای پوریا روی گونه
هاش می ریخت . .گفتم :چی شده ؟من نباید بفهمم ؟آروم زیر لب گفت:هیچی ..........هیچی حالش لحظه به
لحظه بدتر می شد .داشت زجر می کشید .گفت :یک پتو به من میدی ؟گفتم :چی؟ گفت: پتو .نه 2 تا
بده ..گفتم :پوریا هی می گم حالت بده بگو نه .توی این گرما پتو میخواهی؟ اشک تو چشمام جمع شد و گفتم :چرا لجبازی می
کنی ؟حالت بده پاشو بریم بدن پوریا داشت می لرزید .رفتم تو اتاقو براش پتو آوردم پتو ها را دور خودش پیچید .به
سختی یک کلید از توی جیبش در آورد .و گفت :کلید کمدمه .برو مبایلت را بردارو بیا اینجا . با تعجب زل زده بودم به
پوریا .صداش را برد بالا و گفت :کاری را که گفتم بکن .رفتم توی اتاقشو موبایلم را برداشتم .و از اتاق اومدم
بیرون ...یک نگاه به من کرد .لباس بیرون پوشیده بودم .گفت :مینا زنگ زد و گفت بری خونشون دلش برات تنگ
شده ..گفت:برو خونشون من 1-2 ساعت دیگه میام دنبالت .گفتم :خودم برم؟ یکم مکث کرد و گفت:اره ....
گفتم :یک روز دیگه میرم .الان حالت خوب نیست .گفت:نه .الان برو .حالم خوبه .گفتم :چه عجله ای دارای یک روز
دیگه میرم .صداشو برد بالا و گفت:نه الان برو .
گفتم :باشه .گفت :ساحل رسیدی یک زنگ به من بزن .گوشیت را برداشتی
؟گفتم :آره .گفت :خاموشش نکنی ها گفتم:نه. گفت :تنها برو .گفتم :باشه .ولی پوریا
حالت ........حرف منو قطع کردو گفت:حال من خوبه نگران من نباش .گفتم :پوریا بگذار بمونم . پوریا
حالش خیلی بد بود همونطور که ناله می کرد گفت :ساحل تو را خدا برو .داشتم نگاهش می کردم .کلید
خونه را برام انداخت و گفت:برو .
از خونه اومدم بیرونو رفتم طرفه ایستگاه اتو بوس هوا خیلی گرم بود . .منتظر اتوبوس بودم که یادم افتاد
هامو عوض کنم .که صدای زنگ خونه اومد .پوریا با عجله از دستشو یی اومد بیرون و به زحمت رفت کنار
آیفون و دکمه را زد . در سالن را باز کرد و همون جا کنار در روی زمین نشست .حال پوریا اصلا خوب
نبود .از سوراخ در داشتم نگاهشون می کردم .منتظر بودم تا مهران بره .فکر می کردم یک کاره کوچیک
داره و زود می ره .مهران اومد داخل .یک نگاه به پوریا انداخت و گفت :ا .ا .ا . ببین با خودش چی کار
کرده .پوریا گفت :آوردی .گفت :آره .مهران نشست جلوی پوریا .از جیبش یک سرنگ در اورد و داشت با
سرنگ ور می رفت .پوریا گفت: می کشم .یالا بده .گفت:می خواهی تا نیم ساعت دیگه تو خماری
بمونی .دیونه .هر چی بهت می گم .که گوش نمی دی .همینطور ادامه بدی ۴ روز دیگه هیچ بویی حس
نمی کنی .دست پوریا را گرفت .آستینش را زد بالا و دست پوریا را گذاشت روی زانوش.گفت:اه .این هم
که معلوم نیست .از توی جیبش یک چیز کش مانند در آورد و محکم بست بالای دست پوریا .داشت
دنبال رگ پوریا می گشت ..پوریا گفت :زود باش دیگه .مهران گفت :الان صبر کن .آهان پیداش
کردم .سرنگ را تزریق کرد .پوریا همون جا نشسته بود حالش بد بود .گفت:پس چرا فرقی نکرد مهران
گفت :۱ دقیقه مهلت بده .هی می گی می خواهم ترک کنم ،می خواهم ترک کنم .خوب شد ؟آخه اگه
من نرسیده بودم که الان داشتی می مردی .راستی پریروز بود اونهمه کوکائین از من گرفتی کجا شون
بردی؟پوریا آروم گفت:ریختمشون .مهران گفت :واقعا که خل شدی .عصبی می شم، عصبی میشم .خوب
شد حالا؟هر چی بهت می گم ربطی به کوکائین نداره .گوش که نمی کنی.هر کی ممکنه عصبی
بشه .تقصیر خواهرت بود به تو چه ؟هر کس جای تو بود بدتر می کرد .همون وقت گوشی مهران زنگ زد
یک کاره فوری براش پیش اومد .گوشی را قطع کرد .به پوریا گفت:بهتری؟پوریا گفت :آره .بهترم .گفت :من
یک کاری برام پیش اومده .گفت:با من کاری نداری ؟پوریا با سرش گفت نه .مهران گفت :پس فعلا .و در سالن
را باز کرد .پوریا گفت:ممنون .مهران روش را برگردوند یک لبخندی زد و گفت :امشب یادت نره .و رفت
بیرون .باورم نمی شد .واقعا حس می کردم دارم خواب می بینم .شک بهم وارد شده بود .حالم خيلي بد شد .در
اتاق را با عجله باز کردم .و رفتم طرف سطل . توی سطل را نگاه کردم .یک سرنگ خونی بود .گوشه ی سرنگ را
گرفتم و از سطل آوردم
بیرون .نمی دونستم باید باور کنم یا نه .همون وقت پوریا از اتاقش اومد بیرون .وقتی منو دید رنگش مثل گچ سفید
شد و گفت:تو اینجا چه کار می
کنی؟
یک لحظه از جا پریدم . سرنگ از دستم افتاد .حالم خیلی بد شد .رفتم طرف دستشویی و آب زدم به صورتم .باورم
نمی شد .دلم می خواست توی
دستشویی می موندمو و بیرون نمی رفتم .دلم نمی خواست باور کنم پوریا هم .............
از شدت ناراحتی توی سرم داشت می سوخت .صورتم را گرفتم زیر شیر دستشور .وقتی یاد سرنگ خونی می
افتادم واقعا وحشت می
کردم .اعتیاد .مسخره بود ولی واقعیت داشت .دلم می خواست باور نکنم ولی حرف های مهران و سرنگ خونی
به من همچین اجازه ای نمی داد .سرم
را کامل گرفتم زیر شیر آب ..خیلی عصبی و ناراحت بودم .در دستشویی و باز کردم و
رفتم توی سالن پوریا اینقدر هول کرده بود که همون جا خشکش زده بود.زل زده بودم تو چشماش جرات اینکه
همچین سوالی کنمو نداشتم .می ترسیدم .میترسیدم که تایید
کنه .واقعا باور همچین مسئله ای غیر ممکن بود .بالاخره همونطور که صدام می لرزید و بغض گلوم را گرفته بود
گفتم:پوریا ....تو......جون من
بگو مهران دروغ می گفت .بگو هر چی دیدم و شنیدم توهم بوده .گریم افتاد و گفتم :پوریا چی کار کردی؟
پوریا خودشو جمع و جور کرد و گفت:چرا چرت و پرت می گی؟ و رفت طرفه اتاقش. خیلی از دستش اعصبانی
بودم .صدام را بردم بالا و گفتم:
چرت و پرت می گم ؟ پس اون سرنگ چی بود ؟مهران چی می گفت ؟پوریا گفت برو بابا .بلوزش را کشیدم را
روش را برگردوندم طرف
خودم .گفتم:کجا ؟چرا جواب منو نمی دی ؟ داد زدم و گفتم :پوریا معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟
پوریا گفت:ببند دهنتو
داد زد: اینکه من دارم چی کار میکنم به خودم مربوطه. به تو هم هیچ ربطی نداره.اصلا تو به چه حقی فال گوش
واستادی؟ساحل اینو بکن تو
گوشت .کارای من هیچ ارتباطی به تو نداره .فهمیدی؟
خیلی عصبانی بودم .گفتم:آره به من ربط نداره ولی به حمید ربط داره کیفم را از روی مبل برداشتمو موبایلم را از
توش در آوردم .پوریا خیلی خیلی
عصبانی بود .گفت:ساحل اون گوشی رابده من .شماره حمید را گرفتم .سریع گوشی را از دستم گرفت و کیفم را
برداشت چیز هاشو ریخت روی میز
و کلید را از بین چیز میز های کیفم پیدا کرد .و رفت طرفه در سالن .درو قفل کرد و رفت طرفه اتاقش .کشیدمشو
گفتم:کجا فکر کردی وایمیسم
هر کا ری دلت میخواد بکنی ؟اگه اون بار که در و قفل کردی چیزی نگفتم چون حتی اگه در و هم قفل نمیکردی تلفنم قطع نمیکردی من باز به کسی
چیزی نمیگفتم . اما این بار خیلی فرق داره نمی گذارم خودت را بدبخت کنی ..یالا اون گوشی را بده به من .
پوریا زل زده بود تو چشمام.خیلی اعصبانی بود .گوشی را انداخت برای منو گفت :این
هم گوشی .جرات داری زنگ بزن .
سریع شماره ی حمید رو گرفتم .نزدیک معدن بود و صدای گوشیش را دیر میفهمید
.چون حفاری داشتند .موبایلمو گذاشتم روی گوشم پوریا محکم
زد تو صورتم .گوشی را قطع کردو گفت:دختره ی پررو .اشک تو چشمام جمع شد
و نشستم روی مبل.
رفت توی اتاقشو درو بست .رفتم دم در اتاقش با پاهام محکم میکوبیدم تو در و
میگفتم :یالا بیا بیرون.پوریا بیا بیرون بگو داری چه غلطی می کنی .من احمقو بگو .
کردم غیرتی میشدی.نگو خمار بودی تلافیشو سر من بد بخت در می آوردی .پوریا
داد زد ساحل میبندی دهنت را یا .گفتم:یا چی ؟می خواهی بزنیم؟
بگو خجالت نکش .دارم یواش یواش عادت میکنم . پوریا درو اتاقشو باز کرد.ترسیدمو
یک قدم رفتم عقب.پوریا دستمو گرفت و بردم طرفه اتاقم
هولم داد تو اتاقم و گفت: اون دهنتو ببند و اینقدر چرت و پرت نگو
در اتاقو قفل کردو رفت توی سالن .نشستم رو تختمو .اشک هامو پاک کردم.نمی
تونستم خودمو کنترل کنم .سرم را گذاشتم رو بالش و زدم زیر
گریه .باور کردنی نبود .
وقتی به اتفاقاتی که ممکنه برای یک معتاد بیفته فکر میکردم .تنم میلرزید .خیلی
وحشتناک بود.واقعا باور همچین مسئله ای اون هم در مورد پوریا
خیلی سخت بود.سرم درد میکرد.کمرم هنوز از جای کمربند های شب قبل میسوخت
.اشک گونه هامو خیس کرده بود.زل زده بودم به عکس
مامان.نمیدونستم باید چی کار کنم.باید یک جوری به حمید خبر میدادم اما چه
طوری؟پوریا زرنگ تر از این حرفها بود که به این راحتی دم به تله
بده.
.وقتی یاد عکس هایی که همیشه از معتادها نشون می دادند می افتادم .حالم بد
میشد .نمی تونستم قبول
کنم که باید بشینم و منتظر باشم تا یک روز پوریا را توی اون وضعیت ببینم.ساعت 10
بودپوریا حالش خوب نبود .5-6ساعتی بود مواد نکشیده بود
خمار بود . در اتاقمو باز کرد و اومد یک بشقاب غذا گذاشت روی میزم و گفت : من
میخواهم برم ساحل پاتو از در اتاق بیرون نمیگذاری
به خدا به کسی یک کلمه حرف بزنی من میدونم و تو.فهمیدی؟همونطور که روی
تخت خوابیده بودم.نشستم روی تخت .یکم مکث
کردمو گفتم:مهمونی خوش بگذره؟گفت:اونش دیگه به تو ربطی نداره .گفت: به نفعته
حرفام یادت نره .و رفت طرفه در .سریع از روی تخت
بلند شدمو رفتم از اتاق بیرون رفتم جلوی در سالن و گفتم :به خدا نمی گذارم بری
پوریا می خواهی خودت را بدبخت کنی؟گفت:چرت و پرت
نگو .برو تو اتاقت میخواهم درو قفل کنم.یالا.گفتم:نمیرم .پوریا تو دیگه چرا؟پوریا تو را
خدا نرو .پوریا حالش بد بود و باید مواد میکشید آمد جلو و
گفت:ساحل بیا این طرف حوصلتو ندارم.گفتم:عمرا بیام .گفت:ساحل اون روی من بالا
نیار .گفتم:پوریا به خدا بیچارت می کنند .جون من نرو تو رو
خدا .پوریا دستش را گذاشت رو شونمو منو کشید کنار هولش دادم .اشک هامو پاک
کردم و واستادم جلوی در و گفتم:نمیگذارم بری.پوریا .دستمو
کشید و گفت:بیا این طرف ببینم .گفتم:پوریا جون مامان نرو ..پوریا خیلی کلافه بود
گفت: ساحل برو تو اتاقت می خواهم درو
ببندم..گفتم:نمیرم .نمیگذارم هم توبری پوریا گفت:دیگه داری حوصلمو سر می بری
. دستمو کشید و بردم طرفه اتاق .دستمو کشیدم بیرون و رفتم
جلوی در سالن خیلی عصبانی بودم .گفتم:می خواهی بری خودت را بد بخت کنی
؟دیوونه شدی؟می خواهی بری پیش یک مشت کثافت؟بری پیش
اون مهران عوضی؟آره؟گفت:ساحل بفهم چی می گی ؟تو حق نداری در مورد مهران
اینطوری حرف بزنی ..حالاهم به زبون خوش برو تو اتاقت تا
مجبورنشدم یک جوره دیگه حالیت کنم.اشک تو چشمام جمع شده بود. داد
زدم:نمیرم
.یک سیلی خیلی محکم زد تو صورتم .ولی هنوزم
جلوی در واستاده بودم.از جلوی در کشیدم کنارو به زور بردم طرفه اتاق .پوریا را هل
دادم کنارو گفتم:می خواهم زنگ بزنم به حمید گفت:دیگه
چی؟هلم داد تو اتاق و گفت:برو تو اتاق ببینم.آمدم بیام بیرون محکم زد تو صورتم و از
عقب افتادم روی زمین .درو قفل کرد و رفت از خونه بیرون .دیگه واقعا نمی دونستم
باید چه کار کنم .پوریا خیلی تغییر کرده بود .مرتب عصبی می شد و قتی هم که
عصبانی می شد نه می فهمید چی می گه و نه چی کار میکنه.بد جوری احساس
تنهایی میکردم .خیلی دلم می خواست یک کسی را داشتم تا باهاش حرف میزدم
پوریا ساعت ۳ برگشت.با صدای چرخوندن کلید توی قفل از خوابی که شاید ۳-۴
دقیقه بیشتر طول نکشیده بود بیدار شدم .پوریا قفل در اتاق منو باز کرد و رفت توی
اتاقش.بلند شدمو رفتم توی اتاق پوریا. درو بستمو گفتم:مهمونی خوش گذشت؟
حال پوریا خوب بود. .تازه مواد کشیده بود.حرفی نزد و نشست روی تختش
.گفتم:حدس های خوبی نمی شه در مورد مهمونی ای که تا ساعت ۳ صبح باشه زد
.پوریا گفت:ساحل دوباره شروع نکن .نشستم روی صندلی اتاق وگفتم:هیچ وقت فکر
نمی کردم از اینجوری مهمونی ها خوشت بیاد اما انگار خیلی هم بد نگذشته
روی تختش دراز کشید و گفت:خسته ام .حوصله ی کل کل هم ندارم پاشو برو بخواب
.
گفتم:فکر نمی کردم یک آدم بتونه تا این حد عوض بشه.پوریا گفت:ساحل چرا چرت و
پرت می گی؟ من همونم پوریا ام .دیگم حوصله ی بحث ندارم .پاشو برو بیرون چراغم
خاموش کن.گفتم:تا اونجایی که یادمه پوریای یکسال پیش کوکائین نمی کشید . هیچ
وقت از 10 شب دیرتر نمی آمد خونه . دسته بزن نداشت .حتی یک بار هم سر من
داد نکشید.اما حالا چی؟
سر كوچكترين مسئله اي با من دعوا مي كني به من اعتماى نداري نمي دونم شايد
فكر مي كني من هم مثل اون زن هاي كثافت اي هستم كه شب هاتو باهاشون سر
مي كني شایدم فکر می کنی مثله اون مهران عوضی هستم .پوريا گفت:مواظب
حرف زدنت باش . هیچ زنی تو مهمونی ما نبود .مهران اصلا اون طوری نیست که در
موردش حرف می زنی .دیگه هم دلم نمی خواهد در مورد مهران حرفی بشنوم .و
ملحفه را کشید روی صورتش .رفت روی تخت کنار پوریا نشستم.روی میز كنار
تخت.موبایل پوریا بود .روم رو برگردوندمو یک نگاه زیر چشمی به پوریا کردم .هنوز
ملحفه روی صورتش بود .همونطور که صورتم رو به پوریا بود با دستم .آروم از پشت
سر موبایلش را برداشتمو گذاشتم توی جیب شلوارم و بلوزم را انداختم روی
شلوارم.می خواستم بلند شم ولی ترسیدم پوریا شک کنه. آروم ملحفه رو از روی
صورت پوریا کشیدم .بغض گلوم را گرفته بود.دستمو کشیم رو صورتشو گفتم:قربونت
برم به خدا بد بختت می شی .گریم افتاد و گفتم:جون هر کی دوست داری دیگه
ادامه نده.اشک هام ریخت روی صورت پوریا .بلند شد نشست کنار منو دستشو
کشید رو صورتم اشک هامو پاک کرد و و گفت:من تو رو دوست دارم.ساحل چرا
اعصاب هر دو مون را میریزی بهم .این بچه بازی ها چیه که در می آری؟پاشو برو تو
اتاقت نگران من هم نباش .
گفتم: به هر قیمتی که شده نمی گذارم خودت را بد بخت کنی. .از رو تخت بلند
شدمو رفتم طرفه در. پوریا گفت : اون موبایلم بگذار همون جایی برداشتیش .عصبانی
شدم .موبایلو انداختم تو دلشو داد زدم :باشه.هر غلطی که دلت می خواهد بکن و
درو محکم کوبیدم به هم.
"پایان این قسمت"
به امید ظهورش ...................................
نوشته شده توسط ساحل در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY