"بسم الله الرحمن الرحیم"
سلام به همگی:
امیدوارم که حال همگی خوب باشه و این 3 روز تعطیلی به همه خوش گذشته باشه.
خوب دیگه حرفی ندارم به جز اینکه همچنان برای پدر مهناز عزیزم دعا کنید و برای
مینو جون هم دعا کنیدکه امتحانات سختشو به خوبی پشت سر بگذاره.
از همه کسانی که نظر دادند ممنون .و سعی می کنم انتقادات را تو داستانم اثر بدم .بازم ممنون.
"باور کن بک دوست واقعی":راستش شاید خیلی تعجب کنید ولی من تا حالا رمان نخوندم .نه بخاطر دلیلی که
قبلا گفتم.بخاطر اینکه وقتشو نکردم و خیلی هم برام جذاب نیست.ولی از فیلم دیدن خیلی خوشم می آد.و نقد
فیلم.و داستان کوتاه خواندن..در مورد داستان هم حرفتون را قبول
دارم .داستانه من یک چیزی بین رمان و فیلم نامه است. و سعی کردم رابطه ها را رویایی نکنم و بیشتر یک
داستان اجتماعی بنویسم در مورد مشکلات زندگی.به هر حال ممنون که وقت می گذارید و داستان منو می
خونید .
فرنوش جون:عزیزم من بلد نیستم میل بزنم .می تونم براتون آف بگذارم؟یا اگه مشکلی نیست توی نظرات وبلاگم بگم؟
راستش برای آخرین بار باز هم می گم .بخصوص از این قسمت که ممکنه این مشکل خیلی پیش بیاد: بازهم
معذرت می خواهم اگه توهینی به پوریا ی داستان می شه .و بازهم می گم من هیچ قصد توهین به آقای پورسرخ
را ندارم .
قسمت دوازدهم داستان :
فردای آنروز .سر میز نشسته بودم و داشتم صبحونه می خوردم.پوریا اومد نشست
سر میز .و گفت:صبح بخیر.حرفی نزدم . پوریا شروع کرد به خوردن صبحونه. نگاهش
می کردم.زل زده بودم بهش .از شدت ناراحتی نمی تونستم حرف بزنم.2-3 گذشت
.سعی کردم خودمو کنترل کنم تا گریم نیفته.گفتم : فکر می کنی تا کی اوضاع
اینطوریه؟ تا کی پول موادت را داری ؟ تا کی مهران بهت مواد می ده؟
اشک ریخت رو گونه هامو و گفتم:تا کی صورت قشنگت همین چهره را داره؟ به اینا
فکر کردی؟گفت: امتحان وبالنت کی هست؟تاریخش کی شد؟گفتم:.خودت را گول
میزنی.می خواهی بهت بگم 1 سال دیگه داری چه جوری زندگی می کنی ؟ پوریا
گفت:تمومش کن ساحل .گفتم:خیلی عجله داری .این تازه اوله راه .اوایلش
شیرینه.کوکائین می کشی .با دوستات مهمونی می گیری.اما وقتی بخودت می آیی
می بینی توی یک کثافتی گیر کردی که فقط یک راه داری اون هم اینه که توی اون
کثافت غرق بشی. .پوریا عصبانی شد .از روی صندلی بلند شد و گفت: تو دیونه ای
گفتم:باشه من دیونه. ولی همینیه که هست .می دونی آخرش به کجا میرسی ؟
مجبوری بخاطر پول موادت هر کثافت کاری ای بکنی .گفت:خفه شو در ها را قفل کرد
و از خونه رفت بیرون.رفتم توی اتاقم. ویالنمو برداشتمو شروع کردم به زدن .پوریا
ساعت 5 آمد خونه .خیلی خسته بود رفت توی اتاقش .یک پلاستیک مشکی دستش
بود .رفتم از سوراخ در دیدم بسته را گذاشت توی میز تحریرش .می خواستم هر جور
شده با پوریا حرف بزنم ولی نمی دونستم چه طوری بالاخره یک لیوان شربت
برداشتمو رفتم توی اتاقش .درو بستم .روی تخت خوابیده بود .گفتم:بیداری؟جواب نداد
.نشستم روی زمین .به پوریا خیره شده بودم .خیلی دلم براش می سوخت .نمی
تونستم خودمو کنترل کنم.صورتم خیس اشک شده بود .یاد بسته افتادم.آروم در کشو
را باز کردم.
داخل پلاستیک رو نگاه کردم . .یک پلاستیک پر از سرنگ بود. زدم زیر گریه
باورم نمی شد دیگه پوریا داشت واقعا به یک معتاد تزریقی تبدیل می شد .پوریا از
خواب بیدار شد و گفت:چی شده؟
روم را برگردوندم و نگاهش کردم .پوریا گفت:سر کشو چی کار داری ؟از رو تخت بلند
شد و سریع اومد سر کشو و دید که در پلاستیک رو باز کردم. گفت:ساحل برو بیرون
.داد زد:ساحل برو بیرون .اشک هامو پاک کردمو رفتم بیرون .همون وقت موبایله پوریا
زنگ زد .حمید بود .گفت :سلام چطوری؟
پوریا گفت :به.سلام .خوبی؟خوش میگذره؟.
حمید: .نه بابا چه خوشی ای .اعصابمون را ریختند بهم .هر روز یک چیزی نیست
.کارگرها رو کم کردند .کار کند پیش میره.فکر کنم حالا حالا ها نتونم بیام مرخصی .تو
چی کار می کنی؟خوبی؟ساحل خوبه ؟راستی چرا تلفن خونه را جواب نمی دید؟
پوریا:آره همه خوبیم .اون هم داره برا ویالن تمرین می کنه. دارند سیم کشی خط
های جدیدو می کنند .خط های ماهم فعلا قطعه.
حمید گفت:گوشی را بهش بده .یک ماهه بود با هیچ کدومتون حرف نزدم. دلم براتون
خیلی تنگ شده.پوریاقبول کرد چون نمی خواست حمید باز هم زنگ بزنه.
اومد توی اتاقم .گوشی را گذاشته بود توی اتاق خودش .گفت:حمید پشت گوشی
.می آی مثل آدم با هاش حرف میزنی .ساحل به خدا یک کلمه حرف زیادی زدی من
میدونمو تو .قبول کردم.
رفتم توی اتاق پوریا و گوشی را گرفتم :
گفتم:سلام
حمید گفت:سلام .چه طوری ؟خوش می گذره؟
گفتم:اره خوبه .
گفت: از ویالن چه خبر
گفتم:.دارم تمرین می کنم .تو خوبی؟
گفت:هی بد ک نیستم .کارا ریخته بهم .
گفتم:کی میایی؟
گفت:فکر نکنم حالا ها بتونم بیام .خیلی سرم شلوغه .
گفتم:اینطوری خیلی خسته می شی .نمی تونی یک روزه بیای ؟
پوریا یک چشم غره به من رفت
حمید گفت: بگو یک ساعت .اینقدر اوضاع بهم ریختس که خدا می دونه
بغض گلوم را گرفته بود .می خواستم هر جور شده به حمید بگم .
حمید گفت:ساحل سر معدن کارم دارم .کاری نداری؟
یک نگاه به پوریا کردم .دستام می لرزید از پوریا می ترسیدم .بالاخره گفتم:حمید پوریا
مع..
پوریا سریع گوشی را از دستم گرفت و دستش را گذاشت روی دهنم .
حمید گفت:پوریا قطع وصل شد.الان می آم
پوریا گفت:چی ؟
گفت:با کارگرها بودم .دارند صدام می کنند .کاری نداری؟
پوریا :نه .
حمید:از ساحلم خدافظی کن .
پوریا :باشه خداحافظ
حمید:خداحافظ
پوریا از دستم .خییییییییییییییلی عصبانی شده بود .گوشی را قطع کرد و دستشو از
روی دهنم برداشت .ترسیدم .بلند شدم وایستادم .محکم زد تو صورتم .و گفت:آدمت
می کنم.
دستمو کشید و برد توی اتاقم .هلم داد تو اتاق و گفت:4 روز که گشنگی خوردی دیگه
بلبل زبونی نمی کنی . درو قفل کرد و رفت توی اتاقش .
شب ساعت 9 بود که پوریا رفت بیرون .خیلی گرسنه بودم .روی تخت دراز کشیده
بودم و به این فکر می کردم که چه طوری می تونم به حمید بگم .اما پوریا هیچ راهی
باقی نگذاشته بود .ویالنمو برداشتمو شروع کردم به زدن.ساعت 11-12 بود پوریا هنوز
نیومده بود.وهم برم داشته بود .نمی دونم چرا ولی می ترسیدم .خیلی خیلی گرسنه
و تشنه بودم .اصلا خوابم نمی برد .ساعت 1 بود که برق رفت .خیلی می ترسیدم
.اتاق تاریک تاریک شده بود .سرم را گذاشته بودم روی بالش .و اشک از گوشه ی
چشمام می ریخت روی بالش .باد می اومد و زنجیر در حیاط را می کوبید به
در.دستامو دور پاهام قلاب کرده بودم .هنوز برق نیومده بود.یک دفعه باد شدید شد و
از توی حیاط یک چیزی افتاد روی زمین .تازه دو سه دقیقه بود که خوابم برده بود یک
دفعه ازخواب پریدم بالا یک خواب وحشتناک دیده بودم .هنوز تو حالو و هوای خوابم بود
.دویدم طرفه در و خواستم درو باز کنم.با پام می کوبیدم به در.فکر می کردم پوریا
اومده.گفتم:پوریا درو باز کن اونجایی؟خودتی؟جون مامان درو باز کن .پوریا من می
ترسم .درو باز کن.غلط کردم .خوبه؟.در باز کن دیگه.....نا امید نشستم و تکیه دادم به
در .داشتم با خودم حرف می زدم تا نترسم .گلوم خیلی خشک بود و معدم از شدت
گرسنگی می سوخت .کلافه و عصبی شده بودم .از اینکه پوریا توی اتاق حبسم کرده
بود .احساس خیلی بدی داشتم .اتاق تاریک تاریک بود .سگ روی تختمو گرفته بودم
توی بغلم و فشارش می دادم .ساعت 2:30 بود که برق اومد .دستمو کشیدم روی
چشمام تا درست ببینم ..یکم خیالم راحت شد .ولی واقعا تشنه بودم.دهنم خشک
،خشک بود .ساعت 3 بود که صدای در اومد .اول ترسیدم ولی وقتی صدای موتور
پاترل پوریا توی گوشم پیچید مطمئن شدم که خودشه .پوریا در خونه را بست و وارد
سالن شد .اومد دم در اتاقمو و گفت:ساحل بیداری؟اول اومدم خواهش کنم تا درو باز
کنه ولی ترسیدم درو باز نکنه .دیگه تحمل موندن توی اتاق را نداشتم.حرفی نزدم
.پوریا درو زد و گفت:ساحل کجایی؟ حرفی نزدم پوریا بعد از دو سه بار در زدن یکم
نگران شد .پشت دیوار قایم شده بودم .خیلی از دست پوریا عصبانی بودم .واقعا توی
اتاق بهم فشار عصبی وارد شده بود .در اتاق رو باز کرد.سریع هلش دادم اونطرف و
دویدم طرفه آشپزخونه .پوریا خیلی تعجب کرده بود .شیر ظرفشور را باز کردم و با
دستم از شیر آب خوردم .دستامو پر از آب کردم و زدم به صورتم .صورتمو گرفتم زیر
شیر آب .نفس نفس میزدم .رفتم در یخچال را باز کردم از توی پلاستیک نون یک تکه
نون برداشتم و گاز زدم .خیلی گرسنه بودم .تند تند می خوردم .که توی گلوم گیر کرد
.سریع شیر ظرفشور رو باز کردم و آب خوردم.روم را برگردوندم .پوریا زل زده بود به من
.گفتم:چیه؟نگا داره ؟ اومد طرفه آشپزخونه .چاقو رو برداشتم و گفتم:جرات داری بیا
جلو .پوریا همونطور که به من خیره شده بود از عقب رفت توی سالن .و نشست روی
مبل .نونم رو برداشتمو رفتم توی حیاط روی ایوون نشستم و چاقو را گذاشتم کنار
دستم .باد خنکی به صورتم خورد ..یک نفس عمیق کشیدم .انگار دم گرفته بودم
.نفس نفس میزدم.خیلی خسته بودم .سرم را تکیه دادم به دیوار و به حیاط خیره
شدم.از شدت خستگی چشمام می سوخت ..خیلی حالم بد بود.اشک توی چشمام
حلقه زده بود..دلم برای والیبال هایی که توی حیاط با باران و پوریا می کردیم لک زده
بود.یه طناب می بستیم به عرض حیاط..یک طرفه اون منو پوریا بودیم و طرفه دیگه
باران و حمید.چشمامو آروم روی هم گذاشتم.اشک از گوشه ی چشمام سرازیر
شد.دلم برای مامان تنگ شده بود .بغض گلوم را گرفته بود .دلم برای شونه های
مامان تنگ شده بود .دلم می خواست بغلش کنم .و بهش بگم چقدر دلم براش تنگ
شده چقدر بهش نیاز دارم .به صبر حوصله اش به مهرونی و گذشتش و به وجودش
پلکهامو آروم گذاشتم روی هم و سعی کردم چهره ی مامان را توی ذهنم تداعی
کنم. از شدت خستگی خوابم برد .پوریا اومد توی حیاط و دید خواب برده.دستشو
گذاشت رو شونم، آروم تکونم داد و گفت :ساحل پاشو تو تختتت بخواب .اما اونقدر
خسته بودم که هیچی نمی شنیدم .پوریا بلندم کرد و بردم روی تخت خوابوندم .صبح
ساعت 9 بود .آروم چشمامو از روی هم باز کزدم .در اتاقم بسته بود .سریع از روی
تختم بلند شدمو رفتم طرفه در .دستگیره ی در را کشیدم پائین در باز شد .خیالم
راحت شد. چون تحمل اینکه باز هم توی اتاقم بمونم رو نداشتم.پوریا سر میز صبحونه
نشسته بود .رفتم توی دستشویی صورتمو شستمو بعد رفتم توی آشپزخونه از روی
میز یک تکه نون برداشتمو یک لقمه برا خودم گرفتم و رفتم طرفه سالن .از دست پوریا
واقعا ناراحت بودم .پوریا گفت:بیا بشین اینجا می خواهم با هات حرف بزنم.حرفی
نزدم رفتم جلوی تلویزیون نشستمو لقمه ای که برای خودم گرفته بودم رو
خوردم.همون وقت گوشی پوریا زنگ زد .یک نگاه به صفحه ی اون انداخت و رفت توی
حیاط و گوشی را جواب داد .4-5 دقیقه بعد
اومد داخل سالن و در بست .زل زده بود به من . نشست روی مبل .سیگارش و در
اورد و با فندک روشنش کرد .گفت: پشت گوشی به این پسره چی گفتی که 1 هفته
است ول کن نیست؟
حرفی نزدم .کسی که به گوشی پوریا زنگ زده بود معین بود .معین ول کن قضیه نبود
.تا اونروز چند بار به گوشی پوریا زنگ زده بود .پوریا یکم مکث کرد و گفت:دوستش
داری؟ حرفی نزدم .از دست پوریا خیلی عصبی بودم .گفت:پسره بدی نیست.خیلی
عصبانی شدم داد زدم :چون پسره بدی نبود .زدی تو صورتم ؟چون پسر بدی نبود با
کمربند افتادی به جونم .؟ گفتم :
بگو ساحل مرد .نه بگو دارم ساحل را زجر کش می کنم .بگو دارم جلوش عزیز ترین
کسشو پر پر می کنم.رفتم توی اتاقمو درو محکم زدم بهم .
چند روز گذشت هنوز دیر اومدن های پوریا ادامه داشت ولی دیگه در اتاق را قفل
نکرد.یک شب ساعت 9 بود که پوریا لباس پوشید تا بره بیرون .اومد توی اتاقمو
گفت:بیرون نمی ریها
گفتم:راهی باقی گذاشتی ؟گفت:من گفتم که حواست رو جمع کنی .و رفت .اونروز
خیلی خسته بود م برای همین زود خوابم برد .ساعت صبح5 بود که بیدار شدم.فکر
کردم پوریا اومده رفتم در اتاقش را اروم باز کردم .اما پوریا اتوی اتاقش نبود .دستشویی
،حموم و هر جا که به عقلم می رسید را گشتم .ولی خبری از پوریا نبود .نگرانش
شده بودم .دیگه خوابم نبرد .ساعت 12 ظهر شد و پوریا نیومد .رفتم از جعبه ابزار یک
پیچ گو شتی و انبر دست برداشتم و سعی کردم قفل درو بشکنم ولی بی فایده بود .
.هر کار کردم نتونستم بازش کنم دیگه نمی دونستم باید چه کار کنم .خسته ، کلافه
وعصبی شده بودم . حالم ازاون وضعیت بهم می خورد .وقتی به این فکر می کردم که
ممکنه چه اتفاقاتی برای پوریا افتاده باشه .گریم می گرفت .رفتم جلوی تلویزیون
نشستم و تلویزیون را روشن کردم .ساعت 5 بود .مستندی در مورد معتادان بود.نشون
می داد که رگ های دست معتاد های تزریقی بعد از مدتی دیگه پیدا نیست و
مجبورند برای تزریق با بدبختی دنبال رگ بگردند . در مورد رفتارشون و تاثیرایی که روی
زندگیشون می گذاشت حرف میزد.سرم را گذاشتم روی دسته ی مبل و گریه کردم
.با صدای تلویزیون که خود به خود زیاد شده بود از خواب بیدار شدم .ساعت حدود
6 عصر بود .پوریا هنوز نیومده بود .حالم خیلی بد بود .دیگه گیج شده بودم .برای پوریا
واقعا نگران بودم .رفتم توی اتاقش تا دوباره بگردم شاید موبایلمو پیدا کنم ولی هر
چقدر گشتم نتونستم .پیداش کنم .نا امید نشستم روی تختم .نگاهم به کیسه
بوکس پوریا افتاد 4-5 هفته ای می شد که پوریا سراغش نرفته بود .خوابیدم روی
تخت پوریا .یاد بچه گیم افتادم .بعد از مرگ بابا تا چند ماه من خیلی می ترسیدم و
بعضی شب ها کنار پوریا می خوابیدم .پوریا واقعا با من مهربون بود .9 ساله بودم که
پدرمو از دست دادم .پوریا برای اینکه نبود بابا را احساس نکنم سعی می کرد هر
کاری که بابا برام می کرد رو برام انجام بده.برام کتاب داستان می خوند .با هم شعر
حفظ می کردیم.منو می برد پارک .و کلی کار دیگه .به ساعت نگاه کردم نیم ساعت
گذشته بود.از روی تخت بلند شدمو رفتم توی سالن .دیگه واقعا نگران شده بودم
.هیچ وقت پوریا اینقدر دیر نکرده بود .ساعت حدود 9 بود.روی مبل .خوابم برده بود .با
صدای باز شدن در سالن از خواب بیدار شدم .پوریا اومد داخل سالن.حالش خیلی بد
بود،درو قفل کرد. خودش رو می کشوند به دیوار و می رفت طرفه اتاقش .از روی مبل
بلند شدم .خیلی عصبی بودم .گفتم:معلوم هست کدوم گوری هستی؟پوریا حالش
اصلا خوب نبود .رفتم جلوش رو گرفتموداد زدم: داری چه غلطی می کنی؟اشک توی
چشمام حلقه زد و گفتم: نگفتی نگرانت می شم.دلم هزار راه رفت .رنگ و روی پوریا
پریده بود .کلافه بود .گفتم:تا نگی کدوم گوری بودی نمی گذارم بری .به من توجهی
نمی کرد .خودشو کشوند توی اتاقش .امدم برم توی اتاقش که پوریا با همون حال
بدش گفت:پاتو بگذاری تو اتاق ،من می دونمو تو .خیلی عصبی بود.یکم ترسیدم ولی
باز هم خواستم برم توی اتاق که برگشت و هلم داد روی زمین از عقب افتادم روی
زمین در اتاقشو زد به هم از روی زمین بلند شدم رفتم نزدیک در و گفتم:.به درک .آره
.حقمه. اصلا به من چه که نگران تو باشم.تو لیاقت دلسوزی نداری .دیگه هم به من
ربطی تداره می خواهی برو می خواهی نرو .می خواهی برگرد .می خواهی برنگرد.
خیلی ناراحت بودم ولی باز هم خدارو شکر می کردم که بر گشت خونه .نشستم
روی مبل .صورتم خیس اشک بود .دیگه از کارای پوریا خسته شده بودم .1-2 دقیقه
بعد صدای پوریا را شنیدم که با ناله میگفت:ساااااااااااااااااحل.تو رو خدا بیا
.ساححححححححححححل. .دویدم طرفه اتاقش .دستش خونی بود .روی زمین
نشسته بود و به تختش تکیه داده بود.همونطور که نفس نفس میزد با صدای آروم
گفت :بیا نزدیک .یک دستمال کاغذی از روی میزش برداشتمو گذاشتم روی تکیه
کوچکی از دست پوریا که زخم شده بود .پوریا اون دستشو اورد جلو و گفت :بزن .توی
دست پوریا را نگاه کردم .یک سرنگ بود .به سرنگ خیره شده بودم .گفت:باتو ام
بزن.دیگه .از روی زمین بلند شدمو و گفتم: تا امروز چی کار می کردی .الان هم همین
کارو بکن ورفتم طرفه در اتاق .همونطور که ناله می کرد و حالش بد بود با صدای
آرومش گفت:ساحل جون مامان نرو .روم رو برگردوندمو و گفتم:نرم که چی بشه .من
همچین کاری نمی کنم .پوریا گفت :ساحل تو رو خدا .به چشمای پوریا نگاه کردم .دلم
نیومد برم .نشستم کنارش .و گفتم :به خدا بلند نیستم .گفت:بزن. می تونی و
خواست دستشو بیاره بالا و سرنگ رو بده به من که حتی این رو هم نتونست .داشت
زجر می کشید.گریم افتاده بود .سرنگ را از تو دستش برداشتم .تا اونروز همچین
کاری نکرده بودم .بردم نزدیک دستش .دستام می لرزید .رگ پوریا پیدا نبود . تنها
چیزی که پیدا بود جای تعداد زیادی سر سرنگ تزریق شده بود .گفت:ساحل پاشو برو
یک تکه کش بیار .یالا .دویدم طرف اتاق باران و از توی جعبه سوزن و نخ یک تکه کش
آوردم.و اومدم توی اتاق.حال پوریا داشت لحظه به لحظه بد تر می شد .گفت:ببندش
بالای دستم .بستم .گفت:محکم تر .سرش را از عقب گذاشت روی تختش
.گفت:ساحل تو رو خدا زود باش .دارم میمیرم .با بالای دستم اشک هامو پاک کردمو
گفتم:الان .صبر کن .کش را بستمو سرنگ رو بردم طرفه دست پوریا .دستام می لرزید
.گفتم:به قران بلد نیستم . گفت:ساحل فرو کن.گفتم:نمی تونم .پاهاشو می کوبید رو
زمین و گفت :ساحل تو رو خدا زود باش.رگ پوریا تقریبا پیدا شده بود ولی دستهام
خیلی می لرزید.سرنگ را انداختم روی زمینو گفتم:نمی تونم .گفت:دیوونه یالا
.همونطور که گریه می کردم ،گفتم:بکشش من نمی تونم .با پاهاش زد به پاهای منو
گفت:دیگه ندارم .یالا ساحل.خیلی دلم براش می سوخت .بغض گلوم رو گرفته بود
دوباره سرنگ را برداشتم و بردم طرفه دست پوریا . زیر لب بسم ا.. گفتمو با دستهای
لرزونم سرنگ را فرو کردم تو دست پوریا .پوریا گفت:آخخخخخخخخخخخخخخ .کوکائین
ها را تزریق کردم .و سرنگ را کشیدم بیرون.
پوریا خیلی دردش اومد دستش رو گذاشت روی جای سرنگ و روی زمین خوابید.و
چشماشو گذاشت روی هم .هنوز حالش خوب نشده بود.چند دقیقه طول می
کشید.به دیوار اتاق تکیه داده بودم و ناخودآگاه اشک میریختم.پوریا پاهاشو می کشید
روی زمین .و دندون هاشو روی هم فشار می داد .رفتم کنارش نشستم . و
گفتم:بهتری؟. ولی تازه 1-2 دقیقه گذشته بود .تا مواد اثر می کرد 6-7 دقیقه ای طول
می کشید . کرده همه ی بدنش درد می کرد .دستاشو می کشید روی
صورتش.حرفی نزد .حالش واقعا بد بود .صورتش عرق کرده بود.جوابمو نداد .4-5 دقیقه
ای گذشت .حال پوریا داشت کم کم بهتر می شد .دستمو کشیدم روی صورتشو
گفتم:حالت خوبه؟ نگاهم کرد و پلک هاشو آروم بهم زد .همونطور که بغض گلوم را
گرفته بود گفتم:ببین داری با خودت چی کار می کنی .پوریا گفت:گوشی منو میدی؟از
روی میز گوشی پوریا را دادم دستش . آروم بلند شد نشست و به سختی تکیه داد
.شماره ی مهران رو گرفت:و با زحمت دستشو آورد بالا و گوشی را گذاشت کنار
گوشش. مهران گفت:الو
-مهران بیا خونه ما کارت دارم
- حالت خوبه؟چرا نفس نفس میزنی؟
- بیا برات می گم .فقط تو راهت .
یک نگاه به من کرد و گفت:پاشو برو بیرون .زل زده بودم بهش .گفتم:برو تو اتاقت تا
نگفتمم هم حق نداری پاتو بگذاری بیرون .من هم که همچین یکم ازش حساب می
بردم از اتاق رفتم بیرون ولی پشت در فال گوش واستادمو نرفتم توی اتاقم.پوریا
گوشی را دوباره گذاشت روی گوشش و گفت:دمه یک داروخونه یکم گاز و باند و
بتادین بگیرو بیا
- چیزی شده؟
- بیا برات می گم .فقط زود باش تو رو خدا .
-الان می آم .
پوریا گوشی را قطع کرد و گذاشت کنارش .از سوراخ در نگاهش می کردم .بالش
تختش و گذاشت روی زمین و وارونه روی زمین دراز کشید .حالش بد بود .اخماش
توی هم بود و دندون ها شو روی هم فشار می داد .دستشو می کشید روی قالی
.یک اتفاقایی افتاده بود چون پوریا قاعدتا نباید بعد از مصرف کوکائین مشکلی براش
پیش می اومد .می دونستم که پرسیدن از پوریا فایده ای نداره.4-5 دقیقه بعد زنگ
خونه را زدند .پوریا منو صدا زد .یکم مکث کردمو در اتاق پوریا را باز کردم .پوریا
گفت:ساحل در خونه را باز می کنی و میری تو اتاقت و تا نگفتم بیرون نمی آیی
.گفتم:چیزی شده ؟گفت:نه .فقط زود باش درو باز کن.مهران پشته در. و کلید را
انداخت برام .گفت:کلید هارو می دی مهران ..تا من نگفتم از اتاقت بیرون نمی آیی
فهمیدی؟ حرفی نزدمو از اتاق اومدم بیرون..رفتم آیفون را برداشتمو
گفتم:کیه؟گفت:مهران هستم .درو باز کردم .و رفتم توی حیاط .مهران گفت:سلام
.اجبارا سلام کردم .از مهران متنفر بودم .باعث و بانی همه ی بد بختی های پوریا
همین مهران بود .گفتم:شما می دونید چرا حال پوریا بده ؟خیره شده بود به من.اصلا
صدامو نشنید .روسریمو کشیدم جلو و گفتم:میدونید؟به خودش اومد و
گفت:چیو؟گفتم:که چرا حال پوریا بده ؟ گفت:نه .به من حرفی نزد .وگفت:کلید رو لطفا
بدید .حالم ازش بهم می خورد کلید رو دادم بهش و رفتم توی اتاقم .خیلی زور داشت
که یک غریبه بخواهد در خونه ی خودمو رو روی خودم قفل کنه.مهران رفت توی اتاق
پوریا .پوریا گفت:درو قفل کن .و مهران هم درو قفل کرد .از اتاقم اومدم بیرون و بی سر
و صدا و تند تند رفتم طرفه اتاق پوریا ولی جز ناله ی پوریا چیز دیگه ای نشنیدم .
بعد از 1-2 ساعت مهران رفت .از اتاقم اومدم بیرون و رفتم طرفه اتاق پوریا خواستم
درو باز کنم ولی قفل بود .گفتم:پوریا درو باز کن .گفت:خستم می خواهم
بخوابم.گفتم:باز کن کارت دارم .گفت:فردا صبح گفتم:پوریا چیزی شده؟گفت:نه .می
خواهم بخوابم .حرف زدن با پوریا فایده ای نداشت .پوریا خودسر تر از اونی بود که
بخواهد حرف خواهر کوچکترش رو گوش کنه.فردا صبح ساعت 9 بیدار شدم و رفتم
توی آشپزخونه میز صبحونه را چیدم و رفتم توي اتاق پوریا .در باز بود .گفتم:پاشو بیا
صبحونه بخور.گفت:برام می آری تو اتاق؟گفتم:میز رو چیدم بیا سر میز.گفت:نه تو
اتاق می خورم.من هم که می خواستم هر جور شده به پوریا ثابت کنم که دوستش
دارم قبول کردمو صبحونه را گذاشتم توی سینی و بردم برای پوریا روی تختش
نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود .سینی را گذاشتم بغلش. گفت:بخاطر دیشب
ممنون .اومدم باهاش حرف بزنم که گفت:میری بیرون ؟.خیره شده بودم بهش .گفت:
می خواهم تنها باشم
حرفی نزدمو از اتاقش رفتم بیرون .عصر بود .پوریا بیرون نرفته بود و نشسته بود جلوی
تلویزیون.رفتم کنارش نشستم.و گفتم:دلم برای باران تنگ شده.میخواهم بهش زنگ
بزنم.گفت:همون 1 بار که با حمید حرف زدی بس بود .گفتم:نه .قول می دم حرفی
نزنم.گفت:نه.بی خود هم اصرار نکن.گفتم: دیشب چی شده
بود؟گفت:هیچی.گفتم:برای هیچی به من گفتی برم تو اتاقم ؟برای هیچی با مهران
رفتی تو اتاق و درو بستی ؟گفت:ساحل دوباره شروع نکن .سیگارشو در آورد و
روشنش کرد .اومدم حرف بزنم که گفت:ساحل یا می شینی اینجا فیلمتو می بینی
یا میری تو اتاقت .من هم که می خواستم سر از کارش در بیارم حرفی نزدمو
نشستم و وانمود کردم دارم تلویزیون را می بینم .دود سیگار پوریا داشت حالمو بهم
می زد .رفتم طرفه در سالن .گفت:کجا ؟گفتم:بوی گند سیگارت داره حالمو بهم می
زنه.و در سالن را تا نیمه باز گذاشتم و برگشتم نشستم جلوی تلویزیون .روی مبل
.یک برنامه ی خیلی طولانی بود .پوریا همینطور سیگار می کشید .یک بسته را تموم
کرد .روش را کرد به منو گفت:ساحل روی میزم یک پاکت سیگار هست .می
آریش؟حرفی نزدم. .گفت:ساحل با تو ام .بسته سیگار منو بیار .دوباره توجهی نکردم
. با کنترل تلویزیون را خاموش کرد و گفت:مگه با تو نیستم ؟ حرفی نزدم .داد زد کر
شدی؟ عصبانی بودم .داد زدم :نخیر .بسته دیگه یک پاکت کشیدی .گفت:به تو چه
که چقدر کشیدم .پاشو برو بیار.گفتم:تو می خواهی بکشی .خودت هم میری می
آری.گفت:ساحل با زبون خوش پاشو برو بیار .لجبازیم گل کرده بود .گفتم:مثلا نیارم
چی می شه؟گفت:تا دو دقیقه دیگه پاکت دستم نباشه .میفهمی..نمی تونستم
روی کاراش حساب باز کنم .یکم ازش می ترسیدم..ترجیح دادم کوتاه بیام .رفتم توی
اتاقشو از روی میزش پاکت سیگارو برداشتم ، رفتم توی سالن و انداختم توی
دلش.تلویزیون را روشن کرد.بسته رو برداشت و تا نخ اخرشو کشید .تا دو سه روز
پوریا از خونه بیرون نمی رفت .و فقط مهران براش کوکائین می آورد.روز چهارم ساعت
9 شب بود .می خواست بره خونه ی مهران .رفت توی اتاقش و عصبی اومد بیرون
.توی آشپزخونه داشتم غذا می خوردم.پوریا گفت:چرا هیچ کدوم بلوز های منو اتو
نکشیدی؟گفتم:این هم وظیفه ی منه؟یک بلوز هاشو انداخت روی میز اپن و
گفت:پاشو اینو اتو بزن.گفتم :خودت بزن من دارم شام می خورم گفت:ساحل عجله
دارم .یالا .عصبانی از روی میز بلند شدم رفتم جلوشو و گفتم:من شدم کلفت
تو؟گفت:ساحل با من جر و بحث نکن که اصلا حوصله ندارم.گفتم:باشه .ولی من اتو
نمی زنم.گفت:میزنی.گفتم:نمی زنم .گفت:می زنی چون من می گم .گفتم:نمیزنم
چون دلم نمی خواهد گفت:ساحل مثله بچه ی آدم اینو اتو بزن .اعصاب ندارم ا
.گفتم:به درک .که اعصاب نداری .محکم زد توی صورتم .گفتم: اگه فکر کردی من با
کتک برات لباس اتو میزنم .کور خوندی .خودت می شینی اتو میزنی به من هم هیچ
ربطی نداره.نشستم سر میز قاشق ام را پر کردم و آوردم بالا که بخورم. .گفت:آره
راست می گی .با کتکت آدم نمی شی . پاشو برو تو اتاقت می خواهم درو قفل
کنم.زود باش عجله دارم.دلم نمی خواست یک بار دیگه اونشب تکرار بشه.قاشق را
گذاشتم توی بشقاب .از روی صندلی بلند شدمو .بلوز را از دستش کشیدم
و اتوش زدم، گذاشتمش روی مبل .بلوز را پوشید و داشت می رفت که گفت:بلوز
سرمه ای منو برای فردا بشور .عصر می خواهم بپوشم. رفت.از دست پوریا عصبانی
بودم توی این چند روزی که توی خونه بود.همه ی کارهاش را من انجام داده
بودم.نشستم روی مبل وتلویزیون را روشن کردم فردای آنروز ساعت9 صبح پوریا از
خونه رفت بیرون تا از داروخونه سرنگ بخره..رفتم طرف اتاقش تا بلوزش را برای عصر
بشورم.دستم را کردم تو جیبش که چیزی توش نباشه که یک برگه بود خواندمش.
.نشستم روی تخت پوریا باورم نمی شد.برگه را گرفته بودم جلوی صورتمو به برگه
خیره شده بودم.فقط گریه می کردم.برگه را توی مشتم له کردم.و سرم را گذاشتم
روی زانو هامو گریه کردم.2-3 دقیقه بعد پوریا اومد ودر اتاق را باز کرد.پاکت سرنگ ها
را گذاشت روی میزش و نشست روی تخت .تکیه داد به دیوار .و گفت:ساحل دیشب
حال خودم خوب نبود وگرنه اتو میزدم.ببین اگه حرفم را گوش میکردی اونجوری
نمیشد.حالا هم دیگه گریه نکن پاشو برو توی اتاقت.ولی من هنوز داشتم اشک
میریختم.گوشی اش را در آورد.سرم را آوردبالا و گفت:می خواهی باباران حرف
بزنی.اینقدر گریه میکردم که نمی تونستم حرف بزنم.با سرم گفتم:نه
گفت:پس چرا گریه میکمنی؟مشت دستمو بازکردم.برگه را از توش برداشت و
بازش کرد .دستش را کشید روی صورتش و تکیه داد به دیوار و ساکت شد.نفس
نفس میزدم.اشک هامو پاک کردم .میخواستم حرف بزنم ولی اشک ها بهم اجازه
نمی دادند.همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:خیلی درد داشت.آره؟دوباره گریم
افتاد.بغض گلوی پوریا را گرفته بود.دستش را گذاشت روی صورتم که خیس اشک
شده بود و سرم رو گذاشت روی شونه هاش و گفت: مهم نیست.
برگه حکم 50 ضربه شلاق برای پوریا به خاطر مصرف مشروبات الکلی بود.
گفتم:مهم نیست؟پوریا باورم نمی شه مشروب می خوری.تو رو خدا تمومش کن
.دیگه . پوریا چرا با خودت اینجوری می کنی؟الان باید برای بوکس تمرین می کردی
.باید ترم 2 دانشگاهت را می گذروندی .الهی بمیرم خیلی درد اومد نه؟.اشک هامو
پاک کرد و گفت:ساحل گریه نکن.درد نداشت.گفتم:برای همین داشتی از
دردمیمردی؟حتی نمی تونستی یک سرنگ تزریق کنی.من برای خودت میگم .چرا
حرف های منو باور نمی کنی؟پوریا مهران برای همیشه کنارت نیست.4 روز دیگه که
پولت تموم شد .بهش التماس هم کنی مواد نمی ده.گفت:مهران با همه فرق می
کنه.من از اول مهر میرم دانشگاه.این یک چیز عادیه.من هر وقت دلم خواست نمی
کشم.گفتم:پوریا می دونی مصرف الکل یعنی چی؟پوریا تو رو خدا بس کن.همون وقت
موبایل پوریا زنگ زد .صفحه موبایلش را نگاه کرد .دستمو گرفت بلندم کرد و
گفت:اینقدر خودت را اذیت نکن .و بردم طرفه در .از اتاق رفتم بیرون.هنوز داشتم گریه
می کردم.پوریا تلفن را جواب داد .3-4 دقیقه بعد منو صدا زد .رفتم تو اتاقش.گفت:هنوز
که داری گریه می کنی .اشک هامو پاک کردم.و زل زدم تو چشماش .گفت :بیا
بشین اینجا می خواهم باهات حرف بزنم .نشستم کنار پوریا روی تخت .گفت :وسط
حرف من نمی پری .بحث رو هم عوض نمی کنی.
ببیندیگه 17 سالته اگه از من هم بپرسی می گم زوده .اگه کسی غیر از معین بود
.شاید اصلا حرفشم نمی زدم.ولی معین پسره خوبیه.از هر لحاظ آدم
خوبیه.تحصیلاتش خیلی خوبه.الان هم که بورسیه دانشگاه انگلستان شده.از لحاظ
اخلاقی هم آدم خوبیه چون توی یکی دو هفته .چند بار دیدمش و با من حرف زده.از
لحاظ فرهنگ خوانوادگی هم سطحشون بالاست.توی ویالن هم که مثل خودته.فکر
می کنم.یکی دو سالی هست که می شناسیس .تفاوت سنی ساحل خیلی مهم
نیست.به هر حال مرد باید بزرگتر باشه.حالا خودت می دونی.فقط عجولانه تصمیم
نگیر .خوب فکر هاتو بکن گفتم: پوریا کاش می فهمیدی چقدر نگرانتم.کاش می
فهمیدی چقدر دوست دارم. به معین بگو نه.گفت:نمی خواهی بیشتر فکر کنی
؟گفتم:نه.و رفتم توی اتاقم .سرم را گذاشتم روی بالش و زدم زیر گریه.من معین را
دوست داشتم .دلم می خواست بزرگتر بودم.دلم می خواست.معین ایران می
موند.من نمی تونستم از پوریا و باران و حمید جدا بشم.شاید اگه معین ایران می موند
و یکم بزرگتر بودم جوابم مثبت بود ولی اونروز و توی اونشرایط نمی تونستم .چون
واقعا برای پوریا نگران بودم و دلم می خواست هر جور شده از دست مهران نجاتش
بدم.سه چهار روز گذشت.پوریا هر شب توی مهمونیشون مشروب مصرف می کرد.و
وقتی می اومد خونه مست بود.حال خودشو نمی فهمید.توی یک فضای دیگه بود.بوی
مشروب می داد .تلو تلو می خورد و حرف چرت و پرت میزد.یک شب پوریا اومد
خونه.ساعت 2 شب بود.سرم از درد داشت منفجر می شد..اعصابم خورد و به شدت
نگران پوریا بودم.دیگه اعصابم از دست کاراش خورد بود و خستم کرده بود.اونشب
خیلی مصرف کرده بود .در خونه را باز کرد .داشتم قرص بروفن میخوردم.بخاطر سر
درد شدیدم.درست راه نمی رفت داشت باخودش یک چیزی می گفت و می
خندید.اومد توی آشپزخونه نشست پشت میز و گفت:شام را بیار . خیلی عصبی
بودم.گفتم:من شامم را خوردم.گفت:ماله منو بیار.گفتم: دیگه نداریم.گفت:ساحل من
شام می خواهم .گفتم:به درک.می خواستی مثله آدم زود بیایی خونه و شام
بخوری.حالاهم پاشو برا خودت درست کن که یادت باشه ساعت 2 کسی نمی آد
خونه.گفت: می آری یا . گفتم برو بابا و رفتم توی اتاقم.پوریا خیلی عصبانی بود .اصلا
نمی فمید داره چه کار میکنه.در اتاقو باز کرد و داد زد من شام می خواهم .جلوی
تختم واستاده بودم.گفتم:به درک .به من هیچ ربطی نداره.دیگه هر غلطی که دلت
می خواهد بکن.اصلا برو بمیر .دیگه نیا خونه.دیگه اصلا برام مهم نیست.حالا هم برو
می خواهم بخوابم .پوریا گفت:خفه شو باید برای من شام درست کنی .گفتم:بایدی
در کار نیست گشنته ؟برو برای خودت درست کن. گفت:من شام می خواهم
.گفتم:عمرا درست کنم. زد تو صورتم .گفتم:گمشو از اتاق من بیرون. کمربند شو در
آورد و.................
فردای آنروز پوریا خونه نبود.ساعت 12 ظهر بود .نشسته بودم سر میز و ناهار می
خوردم .دستها و کمرم به شدت می سوخت .نمی تونستم خودمو کنترل کنم.اشک
می ریخت روی گونه هام. دیگه واقعا از پوریا می ترسیدم.حالم خیلی بد بود .دلم
حسابی گرفته بود.پوریا اومد خونه.جرات اینکه از سر میز بلند شم را نداشتم .اشک
هامو پاک کردم.پوریا دستاشو شست و اومد سر میز نشست.گفت:خوبی؟چقدر دیر
بیدار شدی؟
بغض گلوم را گرفته بود.گفت:بیرون هوا حسابی گرمه.اومد غذاشو بخوره که چشمش
به دستام افتاد که جای کمربند روش بود .قاشقشو گذاشت توی بشقاب و
گفت:بیرون رفتی؟داد زد :ساحل بیرون رفتی؟حرفی نزدم.گفت:کجا رفتی ؟.سرم زیر
بود . از روی صندلی بلند کرد آستینمو کامل زد بالا و داد زد :اینا چیه؟.اشک تو
چشمام جمع شده بود . می لرزیدم.زد تو صورتمو گفت:دارم با تو حرف می زنم.داد زد
:اینا چیه؟کی زده ؟ساحل چرا حرف نمی زنی .؟زد تو صورتم داد زد :لعنتی با تو ام
.محکم می زد تو صورتم و ول کن نبود. داد زد:ساحل کی زده؟
اول فکر می کردم داره اذیت میکنه ولی واقعا یادش نبود.
داد زد :می دونم بیرون رفتی فقط بگو کی زده؟میزد تو صورتم.پوست صورتم خیلی
می سوخت.داد زدم: بسه دیگه.خودت زدی.گریم افتاد و رفتم طرفه اتاقم .اومد
دستشو گذاشت رو شونمو منو برگردوند و گفت:دروغ نگو .ساحل کی زده؟رفتم تو
اتاقم و خوابیدم روی تخت .صورتم گذاشته بودم روی بالش و
گریه می کردم . در اتاق را باز کردو گفت:ساحل کی زده؟
از روی تخت بلند شدم.داد زدم :یادت رفته مشروب خورده بودی؟دیشب زدی ؟شام
نداشتیم منو گرفتی زیر کتک .خیلی عوضی هستی .حالم ازت بهم می خوره .برو از
اتاقم بیرون .نمی خواهم ببینمت .برو دنبال کثافت کاری هات .دست از سرم بردار.
من چی کارت کردم؟دست از سرم بردار عوضی .و در اتاق را زدم بهم پوریا داشت
یادش می افتاد .رفت از اتاق بیرون .ماتش برده بود.نشست پشت در اتاقم.به یک
نقطه خیره شده بود.باورش نمی شد
"پایان این قسمت"
لحظات شادی خدارا ستایش کن
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن
لحظات درد آور به خدا اعتماد کن
و در تمام لحظات خدا را شکر کن
وقتی پشت به آفتاب می کنی چیزی جز سایه ی خودت را نمی بینی.
نوشته شده توسط ساحل در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY