بسم الله الرحمن الرحیم
سلام:
ممنون از لطف همه ی شما .و ممنون از انتقاداتتون که در پیش برد داستان خیلی موثره.آغز ماه مبارک رمضان را به همه ی شما تبریک می گم و التماس دعا دارم و گرچه همه این کارو می کنیم ولی بازهم خواهش می کنم برای سلامتی و موفقیت آقای پورسرخ دعا کنید.خو برای شادی روح پدر مهناز عزیزم خوب امشب هم که شکرانه را می گذاره.من که دارم لحظه شماری می کنم.فکر می کنم خیلی قشنگه باشه.یعنی با وجود آقای پورسرخ حتما هست.خوب بریم سراغ جواب نظرات .
فرزانه جون:عزیزم ساحل توی پاسگاه اینقدر با دیدن پوریا شکه شده بود که دیگه به هیچ عنوان نمی تونست کاری کنه.
مهشاد جون:عزیزم یک سره که نمی خوردند .کم کم و آروم آروم.بعد ساحل هم بخاطر هر دوش ناراحته .ولی مشروب باعث می شه دیگه نفهمه چی کار می کنه پس طبیعتا از مشروب بیشتر
هیلدا جون:1.عزیزم ساحل یک بچه ی مامانی و یکم لوس .و بعد از مامانش خیلی خیلی به پوریا وابسته شده بود .و واقعا دلش نمی اومد کاری بکنه ولی از نظر دفاع کاری از دستش بر نمی اومد دفعه ی قبل هم نوشتم ساحل چند بار خواست کمربتد رو بگیره ولی فاییده ای نداشت.زورش به پوریا نمی رسید و بعلاوه همچین انتظاری هم نداشت که بخواهد از قبل....
2 .پیچ گوشتی هم که قبلا نوشته بودم.ساحل خیلی سعی کرد درو با پیچ گوشتی باز کنه ولی نتونست.یعنی بلد نبود . و نتونست .اگه مهران تونست به خاطر این بود که کارش این بود .در مورد شک به تلفن هم که 1 همه خیلی خیلی به پوریا اعتماد داشتند و فقط ممکن بود نگران بشند.که وقتی صدای ساحل و پوریا را شنیدند دیگه نگرانی ای به وجود نیومد .و در مورد گوشی تلفن هم ساحل خیلی وقت ها عادت داشته که صدای گوشیشو نشنوه یا جاش بگذاره.تلفن هم که پوریا بهونه کرد که سیم ها قطعه.
قسمت چهاردهم داستان:
سرهنگ داشت در مورد تعهد می گفت و نصیحت می کرد ولی من تنها صدایی که می شنیدم صدای نفس نفس های پوریا بود که اون همه پله را سریع اومده بود بالا .احمقانه بود ولی دلم می خواست پوریا داد میزد یا می زد تو صورتم تا حداقل یکم از عصبانیتش کم می شد .ولی پوریا فقط داشت میریخت تو خودش .سرهنگ بعد از اینکه حرفهاشو زد سرباز دم درو صدا زد و گفت :این خانوم یک دقیقه بیرون باشند.پوریا خواست بیاد دنبالم که سرهنگه گفت:با شما می خواهم حرف بزنم و شروع کرد به نصیحت کردن پوریا که حواسش را جمع کنه و زمونه بده ها از این جور حرفها .از پشت در داشتم گوش می کردم.سربازه دم در زیاد حواسش به من نبود .بيشتر حواسش به اون دختر و پسر هایی بود که روی صندلی نشسته بود.چاره ای نداشتم .سریع دویدم طرفه پله ها .یکی از سرباز ها دوید دنبالم و لی توی یکی از راهرو ها گمم کرد. اون یکی درو باز کرد و گفت:در رفت آقا.دختره در رفت.پوریا سرباز رو زد کنار و گفت :بی عرضه.داشتم می دویدم طرفه در خروجی پاسگاه .پوریا هم داشت می اومد دنبالم .یک لحظه روم را برگردوندم تا ببینم با پوریا چقدر فاصله داره که از پله ها محکم خوردم زمین.پوریا داشت می اومد دنبالم .پاهام خیلی درد می کرد باسختی بلند شدمو دویدم و از پاسگاه رفتم بیرون.پوریا خیلی سریع تر از من می دوید .دیگه داشت نفسم بند می اومد .پوریا هر لحظه بهم نزدیک تر می شد.پام گیر کرد به یکی از سنگ فرش های پیاده رو که بد نصب شده بود و با صورت خوردم زمین.پوریا داشت دیگه می رسید بهم .دستم کشیده بود روی زمین و خیلی می سوخت .پوریا داشت با عصبانیت نگاهم می کرد .از جام به سختی بلند شدمو دویدم توی کوچه ی بغلی ولی بن بست بود نه کوچه.پوریا اومد داخل کوچه.عقب عقب می رفتم.خیلی ترسیده بودم.تاریک تاریک بود .هیچ خونه ی ای توی بن بست نبود به جز در یک پارکینگ قدیمی.پوریا داشت می اومد جلوتر .دیگه به در پارکینگ گیر کرده بودم.دستمو اومد بگیره که هلش دادم.خیلی عصبانی بود .محکم زد تو صورتم.گفتم:من خونه نمی ام ها .گفت:خفه شو.با این کثافت ها تو اون خونه چه غلطی می کردی .یکدفعه عصبانی شدم . واقعا زور داشت که بعد از اون همه بد بختی تازه بخواهم جواب بدم که چرا تو ی اون خونه بودم کنترلم رو از دست دادم وزدم تو صورتش.زل زده بود بهم .باورش نمی شد بزنم تو صورتش.گفت:برو بتمرگ توی مشین .خیلی ترسیده بودم.محکم دستمو گرفت و کشید .هر چقدر خواستم دستمو در بیارم فایده ای نداشت.پوریا محکم دستمو گرفته بود .اومد جیغ بزنم که دستشو گذاشت روی دهنم.زورم بهش نمی رسید.با پاهام کوبیدم به پاهاش ولی فایده ای نداشت.بردم طرفه ماشین و نشوندم روی صندلی جلو.خواستم پیاده ش که سریع راه افتاد .گفتم:من می خواهم پیاده شم .زدم روی جلوی ماشین و داد زدم .وایسا پیاده می شم.گفت:خفه شو .فقط خفه شو .دیگه داشتم از ترس می مردم.از پاسگاه دور شده بودیم و هیچکس توی خیابون نبود .در ماشین رو باز کردمو گفتم:وایسا می ندازم خودمو پائین .وایسا به خدا می ندازموووووو.مجبور شد بایسته.
خواستم از ماشین پیاده شم ولی محکم بازو مو گرفت و گفت:کجا؟فکر کردی می گذارم بری .می خواهی بیشتر از این ابرومو ببری ؟.ساحل به قران پاتو از ماشین بگذاری بیرون،زیرت می گیرم .گفتم:خفه شو عوضی .دستمو به زور از دستش کشیدم بیرون و از ماشین پیاده شدم.پوریا از ماشین پیاده شدو اومد دنبالم.پام بد جوری پیچ خورده بود و نمی تونستم درست بدوم.پوریا رسید بهم.تکیم داد به دیوار و محکم زد تو صورتم. گفت:مثل آدم بیا سوار ماشین شو.گفتم:نمی آم.گفت:غلط می کنی.دختره ی پر رو .تا ساعت 3 شب کدوم قبرستونی بودی؟هولش دادم عقب .با هم درگیر شدیم.نا خواسته با زانوش محکم کوبید توی دلمو و خواست ببرتم .دستامو گرفته بودم تو دلم .خیلی درد گرفته بود .اشک می ریختم و می خواستم از دستش فرار کنم ولی با ضربه ای که تو دلم خورده بود غیر ممکن بود .خیلی درد گرفته بود .از درد لبامو گاز می گرفتم.هلم داد توی ماشین .دیگه از درد حتی نمی تونستم .حرف بزنم .فقط پاهامو جمع کرده بودم تو دلم و داشتم از درد گریه می کردم. رسیدیم خونه.هنوز دلم درد می کرد.ماشین را پارک کرد توی حیاط.از ماشین پیاد شد تا درو ببنده.از ماشین به سختی پیاده شدمو همونطور که دستم رو گرفته بودم تو دلمو و کمرو از شدت درد خم کرده بودم.دویدم طرفه سالن.درو باز کردمو رفتم داخل .اتاق حمید نزدیک ترین اتاق بود به در سالن.رفتم داخلش و خواستم درو قفل کنم ولی کلید داخلش نبود .خواستم برم تو اتاق خودم که صدای در سالن که پوریا بازش کرده بود را شنیدم.دیگه هیچ راهی نداشتم.رفتم.گوشه ی اتاق حمید پشت میزش قایم شدم.نفس نفس میزدم.پاهامو جمع کرده بودم تو دلم سعی می کردم اروم نفس بکشم ولی نمی تونستم بغض بد جوری گلوم را گرفته بود.همه ی بدنم داشت می لرزید.ىلم خيلي ىرى ميكرىزپوریا در اتاق حمید رو باز کرد.صدای نفس نفس زدن منو که شنید مطمئن شد که همون جام .اروم در اتاق را قفل کردو چراغشو روشن.داشتم از ترس می مردم.پوریا اومد بالای سرم واستاد..به سختی بلند شدم ایستادم.پوریا کمر بندشو در آورد .از ترس زبونم بند اومده بود .همونطور که بخاطر درد دلم دولا شده بودم دویدم طرفه در ولی در قفل بود .داد زدم کمک ..........کمک .......تو رو خدا.........یکی بیاد کمک و فقط جیغ می زدم. .و می کوبیدم به در .گفتم:کثافت بیا این درو باز کن.پوریا دستمو گرفت و پرتم کرد وسط اتاق و با سگک کمربند ...............
مثله دیونه ها شده بود .هر چقدر ازش خواهش کردم فایده ای نداشت .چند بار بلند شدمو و خواستم کمربند و ازش بگیرم ولی هم پوریا زورش بیشتر از من بود و هم من با اون دل درد شدید نمی تونستم از خودم دفاع کنم.دستامو قلاب کرده بودم دور سر و گردنم که به اونها نخوره .توی عمرم اونقدر جیغ نکشیده بودم.وقتی سگک کمربند ها می خورد توی کمرم حس می کردم دیگه نفسم بالا نمی آد همه ی بدنم درد می کرد.بالاخره کمربندشو پرت کرد گوشه ی اتاق و رفت بیرون. رفت توی حیاط و نشست روی اییون.سیگارشو در آورد و روشنش کرد و تا صبح همون جا نشست و سیگار کشید .ساعت 6 صبح بود رفت توی اتاقش .یکم کوکائین تزریق کرد و روی تختش و دراز کشید .چشمامو باز کردم ساعت 5 بعد از ظهر بود.این همه مدت را از خستگی و درد خواب بودم.بدنم خیلی خیلی می سوخت .روی زمین افتاده بودم.مانتوم خونی شده بود و همه ی بدنم کبود. آروم گریه می کردم.به سختی از روی زمین بلند شدم.خواستم لباسمو عوض کنم ولی لباسم به زخم هام چسبیده بود .بلند شدم واستادم ولی از شدت درد پاهام دوباره خوردم زمین.دستمو گرفتم به تختمو دوباره از جام بلند شدم. رفتم طرفه حمام .دستام خیلی درد می کرد و کمرم رو نمی تونستم صاف کنم.همه ی بدنم درد می کرد و می سوخت .بیشتر از 4-5 دقیقه طول نکشید که از شدت سوزش بدنم مجبور شدم بیام بیرون.پوریا توی آشپزخونه پشت میز نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی میز .یک لیوان آب جلوی دستش گذاشته بود.هنوزم از دستم عصبانی بود که چرا باعث شدم اون همچین کاری بکنه.با صدای باز شدن در حمام سرش رو آورد بالا.نمی تونستم راه برم .حمام رفتن باعث شده بود زخم هام خیلی بیشتر بسوزه.همونطور که خودمو به دیوار تکیه داده بودم.رفتم طرفه اتاقم .ضعف خيلي شدیدی بدنم رو گرفته بود.لباسم كه روی زخم هام می کشید باعث می شد زخم هام خیلی بیشتر بسوزه .یک لحظه چشمام سیاهی رفت دستمو گذاشتم روی دستگیره ی در و در اتاقمو به سختی باز کردمو خواستم برم توی اتاقم ولی از شدت ضعف سرم گیج رفت افتادم روی زمین و از حال رفتم.پوریا دوید طرفه مو گفت:ساحل چی شد؟ساحل..........ساحل .
چشمامو که باز کردم،روی تخت بیمارستان بودم بخش اورژانس خواهران. پوریا بیرون روی صندلی ها نشسته بود .پرستار داشت زخم های کمرمو پانسمان می کرد.خیلی می سوخت .گریه ام افتاد .پرستاره دستشو کشید رو سرم و گفت:به هوش اومدی عزیزم.ساحل خانوم آره؟گریه نکن الان تموم می شه.یک زنی بود 33-34 ساله
پانسمان که تموم شد برگردوندم و آستینمو زد بالا یک سرم بهم وصل کرد .اومد نزدیک صورتمو و گفت:برادرت زده؟چشمامو زدم بهم و همونطور که بغض گلوم را گرفته بودسرم را تکون دادم.گفت:با چی زده تو دلت؟ اشک از گوشه ی چشمام ریخت روی بالش.حرفی نزدم گفت:می خواهی به کسی زنگ بزنم؟فقط زل زده بودم بهش .دیگه به هیچ کس اعتماد نداشتم .همونطور که از شدت سوزش اشک از گوشه ی چشمام می ریخت روی گونه هام .آروم گفتم:نه.گفت:باشه .هر جور دوست داری.ولی اگه خواستی بهم بگو .دستشو کشید روی سرمو رفت از اتاق بیرون پوریا از روی صندلی بلند شد و گفت:حالش چطوره؟پرستاره گفت:برو بگو مادرش بیاد.پوریا گفت:نداره. پرستاره دلش برای من سوخته بود و از دست پوریا عصبانی بود.جواب پوریا را نداد و رفت.پوریا رفت جلوشو و گفت:با شما دارم حرف می زنم.حالش چطوره؟ پرستاره یک نگاه تحقیر آمیزی به پوریا کرد و گفت:برو خدا رو شکر کن.با لگدی كه تو شکمش زده بودی ممکن بود دیگه نتونه بچه دار بشه .می فهمی اینو؟ و رفت طرفه اتاق های دیگه.پوریا یاد شب قبل افتاد که با زانوش زده بود توی دلم. حالش خودشم خیلی بد بود .نشست روی صندلی .اعصبابش لز دست جفتمون حسلبی خورد بود.صندلی های پشت در اتاق .روی تخت دراز کشیده بودم.گریه می کردم.وقتی یاد کتکت هایی که ازش خورده بودم می افتادم بغض گلوم را می گرفت و اشک توی چشمام حلقه می زد.3-4 ساعت گذشت.پرستار اومد توی اتاق .سرمم دیگه داشت تموم می شد .سرم را در آورد و یک پنبه گذاشت روش و گفت:بلند شو عزیزم .کمکم کرد بلند شدمو و از اتاق بردم بیرون پاهامو می کشیدم روی زمین..کمرم،دستام و دلم حسابی درد می کرد.پوریا از روی صندلی بلند شد.به سر و وضعم یک نگاه انداختو نگاهشو انداخت روی زمین.پرستار گفت:بگیرش نمی تونه درست راه بره..پرستار دستش رو کشید رو سرمو گفت:مواظب خودت باش.پوریا کمکم کرد و بردم طرفه ماشین.خوابیدم عقب ماشین .هوا تاریک شده بود .ساعت 10 شب بود .زل زده بودم به ستاره ها و یاد مامانم افتاده بودم.پوریا ماشین را روشن کرد و راه افتاد .اشک از گوشه ی چشمام می ریخت .دیگه یک ترس شاید مسخره نسبت به همه به خصوص پوریا پیدا کرده بودم. نمی تونستم به کسی اعتماد کنم.پوریا از توی بیمارستان زنگ زده بود به مهران و مهمونی را کنسل کرده بود .واقعا دلم برای مامانم تنگ شده بود و دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم.هیچکسو نداشتم که بهش اعتماد کنم حتی اعتمادمو نسبت به باران ، حمید و مینا هم از دست داده بودم.چون پوریایی که از همه بهتر بود همچین بلاهایی رو سرم در آورده بود وای به حال بقییه .واقعا از پوریا می ترسیدم.رسیدیم خونه.پوریا ماشین رو برد داخل و خواست در خونه را ببنده.با سختی از ماشین پیاده شدم.دستمو گرفته بودم به بدنه ی ماشین و رفتم طرفه در سالن به پله ها که رسیدم خوردم روی زمین.پوریا درو زد به همو اومد طرفم بلندم کرد و گفت:چی کار می کنی؟بردم توی اتاقم و از اتاق رفت بیرون.روی تخت دراز کشیده بودم و گریه می کردم.چشمم به ویالنم افتاد و یاد مسابقات که 2-3 روز بعد بود افتادم.به سختی ویالن را برداشتم تا ببرم بالا ولی نتونستم چند بار سعی کردم ولی بی فایده بود..اصلا به این فکر نکرده بودم.ویالن و گذاشتم کنارم.سرم را گذاشتم روی تخت و زدم زیر گریه.دستام اینقدر درد می کرد که اصلا نمی تونستم ویالن را بالا ببرم چه برسه به اینکه بخواهم بزنم.فقط خدا خدا می کردم که دستام خوب بشه.ولی 2 روز گذشت ساعت 6 عصر باید می رفتیم برای مسابقه.پوریا اصلا یادش نبود .از شدت ناراحتی داشتم می مردم.اونهمه زحمتم به هدر رفته بود .ساعت 6:10 عصر بود.یاد استاد احمدی افتاده بودم.یاد مامان که چقدر دلش می خواست من بتونم موفق بشم.یاد اولین روزی که دست بابام رو گرفته بودم .یک دختر بچه ی 8 ساله بودم و رفتم دم آموزشگاه استاد احمدی یاد روز خداحافظی با استاد احمدی.
توی این دو روز پوریا با من یک کلمه هم حرف نزده بود. خونه نبودش .روی تخت اتاقم نشسته بودم.دولا شدم .قاب عکس مامان را که گذاشته بودم کنارم ،روی تخت بوس کردم.همونطور که به مامان زل زده بودم و اشک می ریختم گفتم:مامان ...به خدا نمی تونم وگرنه می رفتم.....تیغی را که 5 دقیقه ای می شد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم آورده بودم و کنارم گذاشته بودم برداشتم.گذاشتم روی رگ دستم.می خواستم رگ دستمو بزنم ولی می ترسیدم .از اینکه بعدش چی می شه .از اینکه اگه زنده بمونم پوریا چی کارم می کنه و اینکه خدا منو می بخشه یا نه. ولی تصمیم خودمو گرفته بودم.توی این مدت اینقدر شکست عاطفی خورده بودم که دیگه هیچ دلیلی برای زنده موندن نداشتم.آروم گریه می کردم. یک عذاب وجدان شدید گرفته بودم ولی احساسه دلتنگیم نسبت به مامان نمی گذاشت صرف نظر کنم . همونطور که هق هق می کردم آروم گفتم:مامان دلم برات تنگ شده.من ...مامان ..من خیلی صبر کردم....مامان......واقعا بهت احتیاج دارم.....خودت می دونی مجبور شدم...... می خواهم بغلت کنم........دیگه نمی تونم.................. .حتی برای یک لحظه ........چشمامو محکم فشار می دادم رو هم .تیغ را گذاشتم روی رگ دستم.و داشتم رگ دستمو خراش می دادم .جرات این کار رو هم نداشتم.دستام می لرزید .یواش یواش داشتم تیغ رو روی رگ دستم می کشیدم.خون رو روی دستم حس کردم.چشمامو آروم باز کردم .ولی دو سه قطره بیشتر نبود .چشمامو بستمو دوباره فشار دادم. کم کم داشت زیاد می شد.خیلی می سوخت .لبمو گاز می گرفتمو و دندون هامو روی هم فشار می دادم.چشمامو باز کردم .هنوز خیلی مونده بود تا زده بشه.دستم خونی شده بود .همون وقت پوریا در اتاقمو باز کرد .اینقدر هول زدن رگمو داشتم که صدای در خونه را نشنیده بودم.وقتی درو باز کرد .خیلی خیلی هول شدم.سریع رنگم پرید .لرزش دستام دو چندان شد .ازروی تختم بلند شدم همونجور که تیغ توی دستم بود و داشت از دستم خون می اومد دستمو سریع بردم پشت سرم .اینقدر ترسیده بودم که نمی فهمیدم دارم از شدت ترس دارم دستامو فشار می دم و تیغ داره دستمو می بره .پوریا گفت:تو دستت چیه ؟گفتم: هی ...هیچی گفت :ببینم تو دستتو .گفتم:هیچی نیست .داد زد ببینم:اینقدر ازش می ترسیدم که مجبور شدم.دستمو بیارم جلو.تیغ کف دستمو بریده بود و دستم پر خون شده بود .البته سطحی بود.پوریا سریع دستمو گرفت و برد توی اتاقش از توی میز اتاقش باند ها رو برداشتو با عجله بردم طرفه دستشویی .سریع شیرو باز کرد و دستمو گرفت زیر شیر . .دستم خیلی نبریده بود ولی معلوم شد که می خواستم رگمو بزنم .شیرو بست و أروم ؤى تو صورتمو گفت:معلوم هست چته؟ اون از رفتارت با مهران.اون از پیرشب که تا 3 نصفه شب بیرون بودی این هم از الان که رگت را میزنی؟ چیه؟چته؟بغض گلوم را گرفته بود .خیلی ازش می ترسیدم. آوردم بیرون همون وقت موبایله پوریا زنگ زد خواست برش داره ولی دید هنوز داره از دستم خون می آد .نشوندم روی زمین و با باند شروع کرد به بستن دستم.دستم می لرزید . موبایل رفت رو پیغام گیر .معین بود .گفت:آقای بقایی؟آقایی بقایی اگه می شنوید گوشی را بردارید .چرا هنوز ساحل نیومده؟ آقای پوریا لطفا گوشی را بردارید .اتفاقی افتاده؟ساحل الان باید اینجا باشه.پوریا خیلی جا خورد اصلا یادش نبود.برگشت منو نگاه کرد.اشک ریخت رو صورتم.یک لحظه اشک توی چشماش جمع شد ولی سعی کرد خودشو کنترل کنه.به سختی بلند شدمو رفتم طرفه اتاقم.اومد جلوم و گفت:کجا ؟ حرفی نزدم.و خواستم از کنارش رد بشم ولی نگذاشت.گفت :کجا ؟می خواهی دوباره یک بلایی سر خودت بیاری؟
پوریا دستمو گرفت و بردم توی اتاق خودش نشوندم روی تخت و گفت:از کنار من جم نمی خوری.اونروز تا شب پوریا از کنارم تکون نخورد .شب ساعت 10 بود .مهران زنگ زد گفت:که پوریا بره اونجا ولی پوریا چون ازینکه رگمو بزنم می ترسید قبول نکرد و موند توی خونه.روی تخت پوریا نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم .به یک نقطه خیره شده بودم وقتی یاد شب قبل می افتادم همه ی بدنم می لرزید .پوریا رفت سر کشوی میزش و کوکائینی رو که صبح از مهران گرفته بود ،آورد بیرون با یک سرنگ و یک آب مقطر .کوکائین رو با آب مخلوط کرد و با سرنگ کشیدشون .آستین خودشو زد بالا و فرو کرد توی دستش.اشک توی چشمام حلقه زده بود.توی این مدت پوریا هیچ وقت جلوی من خودش تزریق نکرده بود.هنوز هم پوریا رو دوست داشتم ولی خیلی خیلی ازش می ترسیدم و اصلا بهش اعتماد نداشتم.نه تنها به اون بلکه اعتمادمو نسبت به همه از دست داده بودم.گفت:به حمید چی گفتی؟حرفی نزدم.گفتکزنگ زدی به حمید چی گفتی ؟گفتم:هیچی.گفت:به باران گفتی؟گفتم:نه.گفت:ساحل دروغ نگو.می خواهم بدونم چی گفتی.گفتم:هیچی نگفتم.روش را برگردوند طرفمو گفت:کاریت ندارم .ساحل چی گفتی؟می ترسیدم.خیلی ازش می ترسیدم.گفتم:به جون مامان من هیچی نگفتم.سرش را انداخت زیر و دیگه حرفی نزد. ساعت 10 شب بود که باران زنگ زد به گوشی پوریا
- سلام
- سلام.چطوری؟
-خوب نیستم .تیممون باخت .
-چرا؟
- چه می دونم .خوب بازی نکردیم.اون ها هم خیلی قوی بودند و تمرین کرده بودند.اصلا ولش کن .خودت خوبی؟ساحل خوبه؟
-آره اون هم خوبه.
- اون بار گفت ویالنش امروزه؟هر چقدر بعد مسابقه بهش زنگ زدم گوشی شو برنداشت.طبق معمول این گوشی دکوریه.حالا چی شد .خوب داد؟
-اا.آره .خودش که راضی بود .
-گوشی بده باهاش حرف بزنم.دلم خیلی براش تنگ شده.
-تازه خوابیده.
-خوب پس صداش نزن.کاش قبول بشه.دلش به همین یه مسابقه خوشه.
-آره.آره.
من فردا بلیط گرفتم با سارا می آییم .
رنگش پرید
-ااا .چه زود.؟
- دیگه کاری ندارم.
-آره راست می گی.چیز کن.مواظب خودت باش .ساعته چند می آیی ؟
-فکر کنم .4-5 عصر .
-خوب برم دیگه.کاری نداری؟
-نه.مواظب باش تو راه
-باشه .به ساحل هم سلام برسون .خداحافظ.
-خداحافظ
دیگه جرات حرف زدن با پوریا را نداشتم.گفت:تو رو تخت بخواب من هم روی زمین .گفتم:نه ..رفتم طرفه در اتاق .گفت:کجا گفتم:بالشم رو بیارم بلند شد و اومد دنبالم .بالشم و با ملحفه ام ،برداشتم هنوز توی اتاق من بودیم .گفت:چرا چیزی نگفتی؟حرفی نزدم. رفتم توی اتاق پوریا و روی زمین خوابیدم.پوریا خوابید روی تختش و گفت:باران بود زنگ زد.....دلم ....نمی خواهد باران یا حمید چیزی بدونند.برگشت و منو نگاه کرد و گفت:باشه؟
آروم گفتم :باشه و ملحفه را کشیدم روی صورتم.همه ی بدنم درد می کرد و کمرم می سوخت.زیر ملحفه بودم.واقعا با تمام وجودم ازش می ترسیدم.ملحفه رو از رو صورتم زد کنار و گفت:ساحل کاری نمی کنی .هوم؟ زل زده بودم بهش .سخت بود ولی هنوزم دوستش داشتم.آروم گفتم:باشه.
خیلی طول کشید تا خوابم برد..صبح ساعت 8 بیدار شدم.پوریا توی اتاق نشسته بود .گفت:ساحل پاشو صبحونه بخور.دلم می خواست هیچ وقت بیدار نمی شدم.اشک توی چشمام حلقه زده بود به سختی از روی زمین بلند شدم .رفتم صورتمو شستمو رفتم سر میز .داشتم از گرسنگی می مردم.دستام خیلی خیلی درد می کرد .با پوریا صبحونه خوردیم.پوریا گفت:ساحل نمی خواهم یک کلمه در این مورد به باران حرفی بزنی ؟می فهمی ؟سرم رو تکون دادم.پوریا از این که به باران یا حمید حرفی بزنم می ترسید ولی خوب کاری نمی تونست بکنه تا ساعت 2:30 پوریا دنبالم بود و تنهام نگذاشت .ساعت 2:30 بود که زنگ زد به باران .
باران گفت :اصفهانم .و خودم با تاکسی می آم.پوریا خیلی نگران بود .روی مبل نشسته بودیم.روی مبل خوابم برده بود پوریا نزدیکم نشسته بود و زل زده بود به صورتم.جای خراش هایی که شمشاد ها روی صورتم ایجاد کرده بودند هنوز بود.دیگه حسابش از دستش در رفته بود که کدومش را خودش زده کدومش را ....
دستشو آروم کشید روی صورتم.یک دفعه از خواب پریدم بالا. خیلی ترسیده بودم.پوریا دستشو کشید عقب.یکم ازش دور شدم.یه مکثی کرد و گفت:اگه باران پرسید صورتت چی شده می گی خوردی زمین .باشه؟سرم رو تکون دادم.گفت:دستت هم می گی با چاقو بردی؟ساحل به خدا یک کلمه حرف بزنی من می دونم و تو .امد نزدیکم و گفت:فهمیدی؟خیلی ازش می ترسیدم .یکم رفتم عقب و گفتم:آره.
گفت:گریه هم به هیچ عنوان نمی کنی.ویالنم می گی دادی.
بغض گلوم را گرفته بود .اشک از گوشه ی چشمام می ریخت روی صورتم .همون وقت زنگ در خونه را زدند .باران طبق معمول کلیدشو یادش رفته بود.پوریا گفت:کیه؟باران گفت:باز کن .منم .
پوریا یک نگاه به من کرد .صورتم خیس اشک بود .دستمو گرفت بلندم کرد و گفت:برو صورتتو بشور.درست هم راه برو.باران می فهمه.رفتم توی دستشویی و صورتمو شستم.از دستشویی اومدم بیرون.باران در سالن را باز کرد و گفت:سلام.با پوریا دست دادند و رو بوسی و خلاصه اومد نزدیکم گفت:سلام چطوری؟بغلم کرد و نشوندم اونجا
گفت:نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود .منو گرفته بود توی بغلش.
گفت:خوبی خوش می گذره ؟
زل زد تو چشمام گفت:نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.دستموکشیدم روی صورتش.باورم نمی شد بارانی که تا چند روز پیش اینقدر بهش احتیاج داشتم حالا پیشم باشه.ولی دیگه خیلی نمی تونستم بهش اعتماد کنم.دستمو از رو صورتش برداشت و گفت :دست چی شد ه؟چرا صورتت...گفتم:خوردم زمین.گفت:کجا؟گفتم:تو حیاط .. دستمو بوس کرد و تو چشمام نگاه کرد یک لبخندی زد و گفت: خوبی؟
بغلش کردم.توی اون وضعیت روحی وجود باران می تونست شاید یکم آرومم کنه.اشک توی چشمام حلقه زده بود به روی خودش نیورد.
با باران و پوریا روی مبل نشسته بودیم.باران گفت:زنگ زدم حمید گفت:3 هفته مرخصی بشون دادند و فردا پس فردا می آد.نگرانی پوریا خیلی بیشتر شد.باران یک نیم ساعتی نشست حرف زد و از مسابقه هاشون تعریف کرد.نمی دونستم چرا ولی دیگه به باران هم نمی تونستم اعتماد کنم..فقط زل زده بودم به باران .باران گفت:چیه؟آروم شدی؟ یک لبخند اجباری زدم..خندید.10-15 دقیقه بعد رفت توی اتاقش و بعد هم رفت که یک دوش بگیره .پوریا گفت:اینجوری می خواهی کسی نفهمه؟این یعنی چی که حرف نمی زنی؟ بخواهی اینجوری ادامه بدی من می دونم و توو رفت توی اتاقش
دست خودم نبود .یک ترس مسخره همه ی وجودمو گرفته بود .باران بعد از حمام رفت توی اتاقش و خوابید .ساعت 8 شب بود که بیدار شد.پوریا شامو درست کرده بود.با باران سر میز نشستیم.باران گفت:خوب تعریف کن ویالن خوب زدی؟جوابشو کی میدند؟بغض گلوم را گرفته بود.پوریا یک نگاه به من کرد و گفت:گفتند اگه رتبه آوردند ، بهشون زنگ می زنند .سرمو انداختم زیر و شاممو خوردم.فردای اونروز .باران تلفن را وصل کرد و گفت: ا .اینکه درسته.حمید می گفت قطع کردند..پوریا گفت:لابد تازه درست شده.
ساعت 11 صبح بود که تلفن زنگ زد.باران برداشت.معین بود.باران گفت:شما؟گفت:معین هستم.باران منو صدا زدو گفت ساحل بیا تلفن.گفتم:کیه؟گفت:اقا معین .پوریا که نشسته بود روی مبل و میوه می خورد میوه تو گلوش گیر کرد و رفت توی آشپزخونه.همونطور که داشت آب می خورد اشاره کرد که :جلوی باران...........
گوشی را برداشتم.و گفتم:الو .گفت:ساحل معلوم هست کجائی .چرا نیومدی مسابقه؟مشکلی پیش اومد؟
هر چقدر زنگ زدم خونتون که کسی بر نداشت .موبایل داداشت که رو پیغام گیر بود و خودتم که بر نمیداشتی.
ساحل؟
گفتم:بله؟گفت:حالت خوبه؟گفتم:آره
گفت:خیلی منتظرت موندم.بغض گلوم را گرفته بود.گفت:نمی خواهی بگی چرا نیومدی؟حرفی نزدم.گفت:نمی تونی صحبت کنی؟ساکت بودم.گفت:ساحل معلم هست حواست کجاست.گفتم:چیه؟گفت:تو یه چیزیت شده.ساحل در مورد ازدواج فکراتو کردی؟همونطور که بغض گلوم را گرفته بود گفتم:نه.پوریا اشاره کرد زود قطع کنم.گفتم:کاری نداری؟گفت:ساحل می خواهم ببینمت .گفتم:نمیشه.گفت:من باید ببینمت .گفتم:نمیشه .پوریا داشت منو نگاه می کرد.گفتم:کاری ندارید ؟گفت:ساحل سفرم عقب افتاد نمی خواهی یکم بیشتر فکر کنی؟یکم مکث کردم و گفتم:خداحافظ.
"پایان این قسمت"
زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست.
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست.
زندگی رفتن و راهی شدن است.زندگی جنبش راهی است
از سر آغاز وجود تا جایی که خدا می داند
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت؟
خودمانيم!!!...
زمين اين همه نامرد نداشت.
نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 4:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY