"بسم الله الرحمن الرحیم"
سلام به همگی:
نماز روزه ی همگی قبول .ممنون از همه ی نظرات انتقادات و پیشنهادات .ببخشید که الان جواب نظرات رو نمی گم چون خیلی سرم درد می کنه با هزار بد بختی داستان رو تایپ کردم.
بعدا ان شا الله تو نظرات می گم .یک موضوع می مونه در مورد ادامه داستان که من فکر می کردم می تونم تا اول مدرسه ها تمومش کنم.ولی الان می بینم که چند قسمت دیگه هنوز مونده .به خدا شرمنده و واقعا خودمم نمی دونم چی کار کنم.شاید گذاشتم واسه تابستون دیگه و شایدم توی مدرسه ها دو هفته یک بار آپ کردم.نمی دونم.هنوز تصمیم نگرفتم.به هر حال ممنون که به من وبلاگم سر میزنید .
قسمت پانزدهم داستان:
رفتم نشستم روی مبل که باران شک نکنه.باران رفت توی اتاقش و یک پاکت آورد .یک
کتاب برای پوریا گرفته بود و یک بلوز هم برای من.یک بلوز آستین نصفه.کتاب رو آورد
بیرون و داد به پوریا گفت:بیا این هم کتابی که دوست داشتی.یک کتاب ادبی بود
.پوریا قبلا از کتاب های ادبی خیلی خوشش می اومد.گفت:ممنون.و لای کتاب را باز
کرد و یک نگاهی بهش انداخت و گفت:خیلی خوبه.باران گفت:چه خوب .ترسیدم
خوشت نیاد .سارا گفت این خوبه وگرنه من که از ادبیات چیزی حالیم نیست .بعد از تو
پاکت یک بلوز آستین نصفه ی آبی در آورد و گفت:این هم برای تو آوردم.قشنگه؟بلوز را
گرفتم .تای بلوز رو باز کردمو گفتم :آره.ممنون.خیلی قشنگه.
گفت:پاشو برو بپوش.هول شده بودم .یکم مکث کردمو گفتم:نه .الان حوصله
ندارم.بعدا می پوشم.گفت:مگه رنگ آبی رو دوست نداشتی؟
گفتم:چرا .حالا بعدا می پوشم.پوریا یادش نبود که.... .
گفت:ساحل پاشو الان بپوش.با چشمام بهش اشاره کردم که......
خودشو جمع و جور کرد و به باران اشاره کرد که اصرار نکنه.از روی مبل بلند شدمو
رفتم توی اتاقم.بغض گلوم را گرفته بود.باران با تعجب گفت:چرا اینطوری کرد؟ پوریا
تلویزیون رو روشن کرد و گفت:حالش خوب نیست.هول جواب مسابقه رو داره.دو سه
روزه همین مدلیه.گیر بهش نده.
سرمو گذاشتم روی بالش حالم اصلا خوب نبود..همه ی امیدم به مسابقه ویالن بود
که اون هم......
وقتی یاد زحمت هایی که حمید برام کشیده بود می افتادم واقعا نمی دونستم
چطوری باید تو چشماش نگاه کنم.یاد سیمین افتاده بودم.اون هم خیلی خوب ویالن
میزد ولی منو معین و شهرزاد بهتر می زدیم.سیمین از من خوششنمی اومد
.مطمئن بودم از
نبود من توی مسابقه خیلی خوشحال شده.وقتی به معین فکر می کردم احساسه
بدی بهم دست می داد نمی دونم دقیقا چه احساسی ولی هرچی بود حسادت
نبود .یک جورای به دلم افتاده بود که معین نفر اول می شه.من معین رو دوست
داشتم ولی یک حس رقابت البته از نوع خوبش نسبت بهش داشتم.اینو خودشم می
دونست.حس رقابت بین منو معین باعث پیشرفت هردومون شده بود.گرچه هیچ وقت
هیچ کدوممون به روی خود نیووردیم.از این که ممکنه معین اول بشه ناراحت نبودم.از
این ناراحت بودم که فرصت رقابت با اونو از دست داده بودم.صورتمو گذاشتم روی
بالش و خوابیدم.ساعت 12 شب بود .با باران داشتیم فیلم نگاه می کردیم.اصلا
حواسم به فیلم نبود.باران چراغ هارو خاموش کرده بود که پوریا بیدار نشه.سرم درد
می کرد.یک فیلم ترسناک بود.من هیچ وقت از فیلم نمی ترسیدم.ولی اونشب خیلی
فرق می کرد.نمی دونم چرا ولی شخصیت اصلی فیلم منو یاد خودم می انداخت و
ترسم نسبت به پوریا.همش یاد اونشب می افتادم که پوریا در اتاقو قفل کرده بود .یاد
وقتی که زل زده بودم به کمربند شو فقط دعا می کردم درش نیاره.یاد کتک خوردن
هام.روی زمین غلط زدن هام.
دست باران رو گرفته بودم تو دستم.و یکم خودمو نزدیک کرده بودم بهش.پاهامو جمع
کرده بودم تو دلمو زل زده بودم به تلویزیون.باران به خودش اومد نگاهش به عرق های
روی پیشونیم افتاد و گفت:ساحل حالت خوبه؟اینقدر غرق در ترسم شده بودم که
صدای باران را نشنیدم.باران تکونم داد و گفت:کجایی؟خوبی؟به خودم اومدم و روم رو
کردم به باران .از حالت من یکم تعجب کرده بود .دست باران رو ول کردمو همونجور که
زل زده بودم به باران و نفس نفس میزدم گفتم:آره.آره.خوبم.پاهامو گذاشتم روی
زمین.گفت:می خواهی تو برو بخواب؟اول خواستم برم ولی به خاطر ترسی که
داشتم ترجیح دادم پیش باران بمونم.گفتم:نه می خواهم فیلمو ببینم.
10-15 دقیقه بعد پوریا از اتاقش اومد بیرون و بالای مبل واستاد اصلا متوجه حضورش
نشده بودم.گفت:باران اینو یک ذره کم کن می خواهم بخوابم.یک لحظه از جا پریدم
.دست باران رو محکم گرفتم.پوریا داشت نگاهم می کرد و باران از تعجب بهم خیره شده بود.
خودمو جمع جور کردم.از رو مبل بلند شدم.آروم گفتم:شب بخیر .سرمو زیر انداختمو
رفتم توی اتاقم. خیلی ترسیده بودم.در اتاقمو از پشت قفل کردمو رفتم روی تختم
خوابیدم.یک ترس مسخره همه ی وجودمو گرفته بود.بالشتمو گرفته بودم تو بغلمو از
ترس می لرزیدم.گریم افتاده بود.بالشتمو با دندون هام گرفته بودم و فشارش
میدادم.خیلی خیلی می ترسیدم.می ترسیدم بخوابمو پوریا بیاد توی اتاقم.از پوریا
خیلی بیشتر از اون چیزی که باید می ترسیدم.یک ترس بچه گانه.ساعت 2 بود هنوز
خوابم نبرده بود.دیگه واقعا نمی دونستم چی کار کنم.
عکس مامان رو گذاشتم روی بالش و بالش رو محکم گرفتم توی بغلم.ساعت حدود 3
نصفه شب بود.گوشه ی اتاقم نشسته بودم.هر لحظه استرس و اضطرابم بیشتر می
شد.رفته بودم زیر میز کامپیوتر قایم شده بودم.همه ی بدنم داشت می لرزید .انگشت
های پاهامو روی هم می کشیدم.پلک هام سنگین شده بود .خسته بودم ولی ترس
نمی گذاشت خوابم ببره. بالاخره ساعت 3:30 بود که از شدت خستگی پلک هامو
برای چند ثانیه روی هم گذاشتم ولی نا خود آگاه خوابم برد.فردای اونروز ساعت 8 بود
که باران درو زد .یکدفعه از خواب پریدم بالا و اومدم بلند بشم که سرم خورد به میز
.باران در می زد .گفتم:اااا.صبر کن .اومدم دیگه.
رفتم درو باز کردم .باران گفت :وااااااااااا. چرا درو قفل کردی .گفتم:دیشب یادم رفت
بازش کنم.گفت:پاشو بیا صبحونه بخور .صورتمو شستم و رفتم
سر میز صبحانه.پوریا سر میز نشسته بود .اروم گفتم:صبح بخیر و نشستم سر
میز.باران داشت چایی رو درست می کرد گفت:ساحل امروز می خواهم با نیلوفر برم
خرید.تو هم میای دیگه؟ سرم رو آوردم بالا و به پوریا نگاه کردم.پوریا با ابروهاش
گفت:نه.از اینکه ممکن بود تو تنهایی به باران حرفی بزنم می ترسید. یکم مکث
کردمو گفتم:نه.من نمی آم. کره رو گذاشت سر میز . و گفت:چرا؟جایی می خواهی
بری؟
گفتم:نه.حوصلشو ندارم. نشست سر میز و گفت:می آی حوصلتم وا می شه .
گفتم: خودت برو .باران وقتی دید حالم خیلی خوب نیست دیگه حرفی نزد .ساعت 10
بود که باران رفت بیرون.جلوی تلویزیون نشسته بودم و صداشو زیاد کرده بودم.از اینکه
با پوریا تنها بودم یکم می ترسیدم.تلفن زنگ زد صداشو نشنیدم.پوریا از اتاقش اومد
بیرون.سیگارش دستش بود . گفت:چرا جواب نمی دی ؟رفت طرف تلفن که قطع
شد.گفت:کم کن صدای اینو
و رفت توی آشپزخونه و در یخچال رو باز کرد .صدای تلویزیون رو کم کردم.همون وقت
موبایلم زنگ زد .روی میز کنار دستم بود ..برش داشتم .سیمین بود گفتم:
بفرمائید .
گفت:سلام ساحل جان .
-سلام
احولالات چطوره؟دیگه نه زنگی نه اس م اسی ؟.اا.راستی چرا برا مسابقه نیومدی؟
همه منتظرت بودیم .حیف شد .
بغض گلوم را گرفته بود به سختی گفتم:حالم خوب نبود .
پوریا گفت:کیه؟
گفتم:ببخشید یک دقیقه گوشی .دستمو گذاشت روی گوشی و گفتم:سیمین.
گفتم:ببخشید
گفت:خواهش می کنم.دیگه چه خبر خوش می گذره؟
-ممنون
راستی فهمیدی که.....
-چیو؟
-ا اااا.مگه معین بهت نگفت؟فکر می کردم بهت بگه.چمی دونم شایدم دلش
نیومده.بگه.معین اول شد.من هم دوم .یک پسر دیگه هم سوم.خشکم زده
بود.سریع گوشی رو قطع کردم.و گرفتم توی دستم.قلبم تند تند می زد .اعصابم
خورد شده بود و حسابی عصبی شده بودم.پوریا که از اون اول داشت به حرفهام
گوش می داد گفت:چی شد؟
به موبایلم خیره شده بودم.توی دستم فشارش می دادم..پوریا اومد جلو و گفت:چی
شد ساحل؟با دستم زدمش کنار و داد زدم :خفه شو .فقط خفه شو و هلش دادم از
عقب افتاد روی مبل جلوی من.دیگه حال خودمو نمی فهمید .خیلی خیلی عصبانی
بودم.از روی مبل بلند شدمو رفتم طرفه اتاقم.پوریا گفت:معلوم هست چته؟
بغضم شکست و داد زدم:همش زیر سر تو بی غیرته.ازت متنفرم.متنفر
پوریا :عصبانی شد .اومد طرفمو گفت:حرف دهنت رو بفهم.معلوم هست چه مرگیته.
گفتم:نمی فهمی دیگه.نمی فهمی .اگه می فهمیدی که ......
گفت:من نمی فهمم ؟
گفتم:پوریا خفه شو .بسه دیگه.
گفت:ساحل یک چیزیت می گما.
خواستم برم طرفه اتاقم که اومد جلو و گفت:تا نگی چته که نمی گذارم بری.
همونطور که گریم افتاده بود گفتم:خیلی بی شعوری.حالمو بهم می زنی.و زدمش کنار .
اومد جلومو داد زد :می گم چی گفت؟
گفتم:به تو چه.اصلا مگه برا تو مهم ؟مهم که ساحل بد بخت بعد از 9 سال زحمت باید
بششینه ببینه.سیمین دوم شده،معین اول شده؟
.یکم مکث کرد و گفت:می خواستی اونوقت که میری مهمونی فکر این روز هاشم بکنی
برگشتم ،خیلی عصبی بودم.رفتم کنارشو گفتم:آخه.چه جوری بگم .شعورت که نمی
رسه همینه دیگه.من مهمونی بودم یا تو که معلوم نیست هر شب کدوم قبرستونی
میری یو چه کثافت کاری ای می کنی؟
گفت:ببند دهنت رو .کارای من به خودم ربطداره ولی اگه فکر کردی وقتی 3 نصفه شب
تو پاسگاه پیدات می کنم به روی خودم نمی آرم ،کور خوندی هنوز اونقدر بی غیرت
نشدم.
.داد زدم:تو اگه اون مهران هرزه رو نمی آوردی خونه من مرض داشتم برم بیرون.؟
.گفت:ساحل در مورد مهران درست حرف بزنوووووووو.
گفتم:ببند دهنتو .بد بخت آخه تو چی می فهمی؟.تو که اونشب اونقدر مشروب خورده بودی که
اصلا نمی شنیدی
گفت:مثلا باید چیو می شنیدم که نشنیدم؟
گفتم:.صدای من بدبختو.چقدر داد زدم.پوریا تو رو خدا.جون مامان.تو رو قران منو از
دست این کثافت نجات بده.پوریا خواهش می کنم..لعنتی ،مهران می خواست درو باز کنه.اینو
می فهمی؟می خواست بیاد تو اتاق من.
برگشتم و رفتم طرفه اتاقم.پوریا دستمو گرفت و گفت:داری دروغ می گی مثله ...
.ببین با این حرفهای چرت و پرت نمی تونی مهران رو پیش من خراب کنی..سرشو
آورد جلو صورتمو گفت:تو هم بهتر حواست به خودت باشه که غلط زیادی نکنی.از
شدت عصبانیت زدم زیر گوشش و ازترس یک قدم رفتم عقب.خیلی ترسیده
بودم.بلافاصله دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم برای یک لحظه چشمامو روهم فشار
دادم.تمام بدنم داشت می لرزید.همون وقت باران زنگ زد .پوریا روش را برگردوند و
آیفون نگاه کرد.سریع رفتم توی اتاقمو درو از پشت قفل کردم.
خودمم باورم نمی شد جرات کرده باشم با پوریا اونطوری حرف بزنم
سر میز ناهار بودیم..بغض گلوم را گرفته بود.مدام به یاد ویالن بودم.تلفن زنگ زد.باران
داشت غذا می خورد.گوشی رو داد به من.گوشی را بردااشتم.حمید بود .
گفت:سلام
-سلام
-خوبی؟
-ممنون
چی کار می کنی؟باران اومد؟
-آره.
-خودت خوبی؟از ویالن چه خبر ؟جوابشو ندادند.
بغض گلوم راگرفته بود.اشک توی چشمام حلقه زده بود.
گفت:الو ؟ساحل؟
همونطور که بغض گلوم را گرفته بود .گفتم:بله؟
گفت:می گم مسابقه چه طور بود؟خوب دادی؟
گریم افتاد .گوشی رو گذاشتم روی میز و رفتم توی اتاقم .2-3 دقیقه بعد باران اومد
توی اتاقم.گوشه اتاق کنار ویالن نشسته بودم.اومد جلو و اشک هامو پاک کرد و
گفت:گریه نکن عزیزم.یک مسابقه ارزش نداره و گرفتم توی بغل خودش.هر چقدر می
خواستم خودمو کنترل کنم نمی تونستم.گریه می کردم.باران دستشو کشید روی
سرم.اشک هامو پاک کردو گفت:ساحل گریه نکن.مهم نیست.اصلا ارزش داره ؟تو
تلاشتو کردی.بقیش دیگه مهم نیست و سعی کرد آرومم کنه.پوریا اومد در اتاق رو باز
کرد که یک وقت به باران چیزی نگم.سرم رو از رو شونه ی باران برداشتمو اشک هامو
پاک کردم.
زل زده بود به من.بخاطر حرفهایی که شب قبل بهش زده بودم در مورد مهران هنوزر از
دستم ناراحت بود.
.پوریا یک بد بینی خیلی شدیدی نسبت به همه پیدا کرده بود.پوریا هنوزهم از ته قبل
باورش نشده بود که من مهمونی نبودم و در مورد مهران هم که اصلا حرفهامو قبول
نداشت.دستمو گرفت بلندم کرد و گفت:مهم نیست برو صورتت رو بشور.بلند شدمو
رفتم توی دستشویی تا صورتمو بشورم.در دستشویی را بستم.واقعا دلم گرفته بود
.هر چقدر سعی می کردم خودمو کنترل کنم فایده ای نداشت.زل زده بودم به
آئینه.خراش های اونشب هنوز روی صورتم بود .اشک می ریخت روی گونه هام.باران
درو زد گفت:ساحل حالت خوبه؟15 دقیقه ای می شد که زل زده بودم به آئینه.به
خودم اومدم و گفتم:آره..اشک هامو پاک کردم.صورتمو شستم و خودمو تو آئینه نگاه
کردم .چشمام سرخ سرخ شده بود .هنوزم اشک توی چشمام جمع شده بود .یک
مشت آب دیگه زدم به صورتمو رفتم بیرون.رفتم توی اتاقم .باران دستمو گرفت و
گفت:بهتری؟گفتم :آره .دستمو از دستش کشیدمو رفتم توی اتاقمو درو قفل
کردم.حمید بنا بود فردا صبح بیاد .هنوز کمرم و دستم درد می کرد.ساعت 8 صبح
حمید اومد .در خونه رو باز کرد و اومد توی حیاط. از صبح حالم خوب نبود.در سالن رو
باز کرد.پوریا گفت:سلام و رفت جلو دستو رو بوسی .باران رفت طرفه درو
گفت:سلام.چطوری؟ .واقعا نمی دونستم باید چه طوری توی چشماش نگاه کنم .بعد
از اون همه زحمت و پیگری و کلاس من حتی سوم هم نشدم.اشک توی چشمام
جمع شده بود.توی اتاقن خودمو زده بودم به خواب .حمید گفت:ساحل کجاست؟ باران
گفت:تواتاقش خوابیده.حمید خیلی خسته بود .نشست روی مبل .باران براش یک
لیوان شربت خنک آورد.شربت رو برداشت و گفت:دستت درد نکنه.باران نشست بغل
پوریا جلوی حمید.پوریا گفت:از کار چه خبر ؟حمید گفت:نگو که اعصاب برامون
نگذاشتند .همه ی کارها را ریختند بهم .هر چقدر برنامه ریزی کرده بودیم و خراب
کردند .باران گفت:خوب حالا این سه هفته دلشون به رحم اومد .حمید گفتنه.هنوز هم
معلوم نیست.چند تا از دستگاه ها خراب شدند .گفتند:تا درست کردن اونها.پوریا
گفت:پس که اینطور و لیوان شربتش رو از رو میز برداست و برد دم دهنش که بخوره.
باران گفت:در مورد ویالن به ساحل چیزی نگی ها خودش همینطوری حالش حسابی
خرابه.حمید گفت:نمی دونم چرا اینجوری شد؟ساحل عالی می زد .آخرین باری که با
استادش حرف زدم می گفت:خیلی عالی ولی حالا........لیوانش ر و برداشت ،.باران
گفت:حالا که دیگه شده.نبودی ببینی بعد از زنگ زدن تو چقدر گریه کرد.دلخوشیش
همین یک مسابقه بود .حمید ناراحت بود و حرفی نزد
.ساعت 10 صبح بود .باران توی آشپزخونه داشت غذا درست می کرد .پوریا خونه نبود
و حمید توی اتاقش خوابیده بود..باران یک نگاه به ساعت روی دیوار انداخت.زیر شعله
رو کم کرد و اومد طرفه اتاقم .در اتاق رو باز کرد روی تخت دراز کشیده بودم و ملحفه
رو کشیده بودم رو صورتم
باران گفت:ساحل بلند شو دیگه.ظهر شد.نمی آی کمک من ؟پاشو حمید هم اومده.و
اومد طرفم تا ملحفه رو از رو صورتم بکشم .ملحفه رو محکم با دستام گرفته
بودم.باران ملحفه رو زد کنار .گریه کرده بودم.چشمامو بستم.باران گفت:گریه می
کنی؟ملحفه رو کشیدم رو صورتمو گفتم:باران برو بیرون.باران ملحفه رو زد کنار و
گفت:بلند شو ببینم.چرا گریه می کنی ؟دستمو گرفت و گفت:پاشو بیا صورتت رو به
شور .حالا انگار چی شده.پاشو .گفتم:ولم کن.و ملحفه رو کشیدم رو صورتمو روم رو
کردم به دیوار .دلم نمی خواست حمید رو ببینم.باران کنارم نشست روی تخت و گفت
.ساحل پاشو .اینقدر خودتو اذیت نکن .بلند شو قربونت برم . و دستشو کشید روی
سرم .آروم اشک می ریختم. باران کنارم دراز کشید و گفت:ساحل ببین بعضی چیز ها
دست ما نیست .می دونم زحمت کشیدی .ولی خوب شاید بهتر بوده قبول نمی
شدی.توکلت کجا رفته عزیز من.دنیا که به آخر نرسیده.هزار تا موفقیت دیگه پیشروت
هست.نباید که نا امید بشی ..دستش و گذاشت زیر سرش و با اون یکی دستش
آروم کشید روی موهام.بغضم شکست برگشتمو گرفتمش توی بغلم.منو گرفت تو
بغلشو گفت:وای.گریه نداره.ساحل
باران رو محکم گرفته بودم تو بغلمو گریه می کردم توی اون مدت خیلی دلم می
خواست کسی رو داشتم تا بغلمش کنم .برای همه چیز گریه می کردم.بخاطر
دلتنگی برای مامانم .بخاطر اعتیاد پوریا ،رفتارش با من،بخاطر بی پناهی اونشب و
بخاطر ویالنم .باران از خودش جدام کرد و اشک هامو پاک کرد .صدای اذان تلویزیون
گریمو بیشتر می کرد .یاد مامان افتاده بودم.و قران خواندهاش.واقعا قشنگ می خوند.
. باران رو بغل کردمو همونطور که هق هق می کردم گفتم:باران دلم
برای مامان باباخیلی تنگ شده.خیلی.
اشک تو چشمای باران حلقه زده بود.اشک هامو پاک کرد و گفت:پاشو نماز تو بخون
.پاشو .بغض گلوش رو گرفته بود .دستمو گرفت و بلندم کرد .از روی تخت بلند شدمو
نشستم روی تخت .گفت:پاشو دیگه.اشک هامو پاک کردمو آروم زیر لب گفتم:
حمید چی گفت؟ بلندم کرد و گفت:تو بخاطر خودت ویالن می زدی نه حمید. پاشو
.پاشو وضو بگیر نمازتو بخون و بیا تو آشپزخونه کمک من .دستمو گرفت که بلندم
کنه.دستم خیلی درد می کرد .سریع بلند شدم. و با باران از اتاق اومدیم بیرون .باران
گفت:برو صورتتو بشور .رفتم توی دستشویی و در و بستم .صورتم مخصوصا گونه هام
سرخ شده بود .ساعت 12 بود.در اتاقمو قفل کرده بودم.سجادمو پهن کردم.چادرمو
سر کردم روی سجاده واستادم.سر نماز گریم افتاده بود .یاد نماز خوندن های مامانم
افتاده بودم وقتی که خیلی بچه بودم.می شستم کنارشو رکعت های نمازشو می
شمردم.تا نوبت به من برسره و مامان بهم کمک کنه تا نماز بخونم.به سختی سجده
می رفتم .هنوز کمرم خیلی خیلی درد می کرد.نمازم تموم شد.سرمو گذاشتم روی
مهر و گریم افتاد .
ساعت 12:15 بود .از اتاقم اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه کمک باران .باران تقریبا
همه ی کار ها رو کرده بود .فقط یک سالاد بود که نشستم پشت میز آشپزخونه و
شروع کردم به خورد کردن کاهو ها .کمرم خیلی در می کرد .به صندلی که تکیه می
دادم بد تر می شد پوریا در سالن رو باز کرد.اومد توی
آشپزخونه.متوجه اومدنش نشده بودم.اومد توی آشپزخونه و گفت:سلام سرم رو
آوردم بالا .صاف نشستمو گفتم:سلام .باران گفت:سلام .پوریا خرید هاشو گذاشت
روی میز اپن.باران .اومد سر پلاستیک ها و گفت:ببینم چی خریدی.باران هم که
عاشق چیپس بود . گفت:ای ول .خوشم اومد .دیگه دستت اومده چی باید بخری.
اومد چیپس رو برداره ولی پوریا زودتر برش داشت و گفت:بگذار ببینم چی پختی .
رفت در قابلمه رو برداشت.گفت: ای بابا .این چیه؟
باران چیپس رو از دستش کشید و گفت:خورشت کرفس.حمید دوست داره.پوریا
گفت:تو هم مثل اون ساحل یک روز در میون به ما قیمه می داد.باران خندید و
به من نگاه کرد و گفت:ساحل چیکارش کردی این بدبخت رو؟ ولی من سرم زیر بود
همش داشتم به ویالنم فکر می کردم و اینکه
چطوری با حمید رو برو بشم.اصلا حواسم به حرفاشون نبود.باران که دید من جواب
ندادم یک نگاه به پوریا کرد و رفت سر کاراش..حمید از اتاقش اومد بیرون.تازه نمازشو
خونده بود .گفت:سلام
پوریا گفت:سلام .
.واقعا نمی دونستم باید چه جوری باهاش رو برو بشم.اومد توی آشپزخونه.چاقو رو
گذاشتم .تو ظرف سالاد ها و از روی صندلی بلند شدم.اشک تو چشمام جمع شده
بود .گفتم:سلام و نگاهمو انداختم روی زمین همون لبخند و آرامش بخش همیشگی
اش روی لب هاش نقش بست و آروم گفت:خوبی؟
بغض گلوم رو گرفته بود .نشستم روی صندلی حمید یکم نگاهم کرد و سعی کرد
نشون بده که هیچ اتفاقی نیفتاده.یک ربع بعد نشستیم سر میز برای ناهار جلوی
حمید نشسته بودم.اشک توی چشمام حلقه زده بود. و روم نمی شد نگاهش
کنم..غذا که تموم شد رفتم توی اتاقم.پوریا رفت توی اتاقش تا یک سرنگ برداره و بره
تو دستشویی کوکائینی که مهران بهش داده بود رو تزریق کنه.باران داشت میز رو
جمع می کرد حمید گفت:خیلی خوب شده بود .دو سه ماهی می شد دست
پختت رو نخورده بودم.حمید بلند شد ورفت تا از آشپزخونه بره بیرون .باران
گفت:راستی یک دقیقه بیا .حمید گفت:چیه؟ باران گفت:یک دقیقه بیا اینجا. حمید
اومد نزدیک باران گفت:چی شده؟.باران یک نگاه تو سالن رو کرد که من نباشمو
گفت:چیزی نشده .برو با ساحل یکم حرف بزن.گناه داره حالش خوب نیست.حمید
گفت:می خواستم همین کارو کنم. و اومد طرفه اتاقم در زد .فکر کردم بارانه.همونطور
که روی تختم خوابیده بودم گفتم:باران ولم کن .می خوابم بخوابم.حمید در.و باز کرد و
گفت :منم .بلند شدم نشستم روی تختم .قاب مامان که توی بغلم گرفته بودم روی
تخت بود سریع گذاشتم بالای تختم.حمید نگاهشو انداخت روی زمین .ویالن رو
برداشت و نشست روی صندلی جلوی تختم.
روم نمی شد حرفی بزنم.همونجور که روی تخت نشسته بودم تکیه دادم به دیوار
.سرم زیر بود و بغض گلوم رو گرفته بود.بابا یکمی ویالن بلد بود .قشنگ می زد .اولین
چیز ها رو هم اون یاد من داد و وقتی دید استعدادم خوبه تصمیم گرفت منو بگذاره
کلاس و استاد احمدی و .... .بابا همون چیز هایی رو که بلد بود به حمید هم یاد داده
بود .حمید ویالن رو گذاشت زیر گردنشو شروع کرد به زدن .یاد بابا افتاده بودم.اشک
توی چشمام حلقه زده بود .بد جوری یاد اون روزها برام زنده شده بود .اشک ریخت
روی گونه هام.سرم زیر بود.حمید هنوز داشت می زد.گفت:خوب می زنم؟سرم رو
آوردم بالا و
همونطور که گریه می کردم سرم رو تکون دادمو زیر لب آروم گفتم:آره.همونطور که
داشت می زد یک اشتباه کردو نوت رو اشتباه زد.خندید .ویالن رو آورد پائین و
گفت:انگار خراب کردم. نه؟همونطور که صورتم خیس اشک بود .خندم گرفت و سرمو
تکون دادم..ویالن رو گذاشت روی پاهام و نشست کنارم.گفت:تو برای مسابقه ویالن
یاد نگرفتی ؟گرفتی؟
با سرم گفتم:نه
گفت:خوب پس گریه هم نداره.آروم گفت:ساحل هیچ وقت نا امید نشو.حالا هم پاشو یک آبی به صورتت بزن .هوم؟
سرم رو تکون دادم یک لبخند اجباری زدمو رفتم از اتاقم بیرون
عصر همون روز حمید باید 900 تومان می برد سد قرار و می داد به یک نفر. لباس
هاشو پوشید و
پول رو گذاشت تو جیب کتش منتظر تلفنش بود تا باهم یک جا قرار بگذارند.اومد توی اتاقم.روی تختم نشسته بودم.هنوز کمربندشو نبسته بود و دستش بود .در اتاق رو باز کرد .چشمم به کمربند افتاد سریع از روی تخت بلند شدم.چشمامو دوخته بودم به
کمربند و قلبم تند تند می زد .حمید گفت:باشه؟
نگاهش کردمو گفتم:چی؟
گفت:ساحل حواست کجاست؟می گم من نمی رم تا سعیدی زنگ بزنه.زنگ زد منو
صدا بزن تو اتاق پوریام .باشه؟
سرم رو تکون دادمو آروم گفتم:حتما.
همونجور که با تعجب داشت بهم نگاه می کرد از اتاقم رفت بیرون.
10-12 دقیقه ای گذشت.حمید و پوریا داشتند از اینترنت چند تا مطلب می
گرفتند.حمید برای کارش نیازشون
داشت..تلفن زنگ زد .با حمید کار داشت. حمید رو صدا زدم .حمید از اتاق اومد
بیرون.و تلفن رو برداشت و آدرس رو نوشت.رفت تو اتاق پوریا و گفت :این مطلب ها
بسه.سیوشون کن تا بعد .من باید برم.پوریا اومد توی اتاقم .از پشت میزم بلند
شم.چند تا چک پول از جیبش در آورد و گفت:ساحل اینارو یک جا درست قایم می
کنی .تا من هم نگفتم هیچ حرفی در موردش نمی زنی.تعجب کرده بودم.گفتم:برا
چی؟گفت:تو چی کار داری .فقط این هارو می گذاری یک جا درست.چک پول ها رو
ازش گرفتم.پشتش امضای حمید بود.پوریا داشت از اتاق می رفت بیرون.گفتم:اینا
ماله حمیده.سریع روش رو برگردوند و گفت:سیسسسسسسس .تو کااری رو که
گفتم بکن.هیچ حرفی در موردش با کسی نمی زنی .فهمیدی؟گفتم:آخه.گفت:یالا
ببینم.الان باران می آد.زود اینارو می گذاری یک جا درست.و از اتاقم رفت بیرون.بخاطر
ترسم مجبور شدم قبول کنم.گذاشتمشون توی کشوی میزم.ولی ترسیدم کسی بره
سرش.گذاشتمش تو کمد لباسام ولی بازم ترسیدم .رفتم سر قفسه کتابامو
گذاشتمش لای یکی از کتاب هاش
همش هول اینو داشتم که کسی نبیندش.یک ساعت بعد حمید اومد فکر می کرد پول
رو گم کرده .همه ی اتاق خودش و پوریا رو گشت ولی پیداش نکرد.شب ساعت 10
بود .سرمیز شام بودیم.حمید ناراحت بود .همه جا رو گشته بود تا پول ها رو پیدا کنه
ولی نتونسته بود.اتاق خودش و پوریا را خیلی گشته بودند ولی نتونسته بودند پیدا
کنند .دلم می خواست بهش بدم ولی می ترسیدم..باران گفت:حالا ناراحت نباش من
پول تو حسابم دارم.800-900 تومانی میشه حمید گفت:نه.خودم دارم.ولی هر چی
فکر می کنم .نمی دونم کجا گمش کردم.پوریا گفت:تو ماشین ننداختیش؟
حمید:نه نبود هر چقدر گشتم ،نبود.پوریا گفت:حالا بالاخره پیدا میشه.
.از دست پوریا عصبانی بودم ولی جرات حرف زدن نداشتم. دیگه مغزم کار
نمی کرد .از دست پوریا و کاراش خسته شده بودم.ساعت 12 بود که با هول
استرس پول ها خوابم برد.ساعت 2 بود که از خواب بیدار شدم قلبم تند تند می زد
.حالم اصلا خوب نبود .خواب دیدم حمید پول ها رو پیدا کرده .سریع از روی تختم بلند
شدم.بسم الله گفتم لای کتاب رو یاز کردم .پول ها سر جاش بود .عرق کرده
بودم.خیلی می ترسیدم.رفتم توی آشپزخونه یک لیوان آب برداشتم.حمید
گفت:بیداری؟پشتم بهش .یک لحظه پریدم بالا .قلبم داشت از جاشکنده می شد
.لیوان از دستم افتاد شکست.اومد توی آشپزخونه.آروم گفتم:آره بیدارم و نشستم تا
خورده شیشه های بزرگ رو جمع کنم.یک لیوان آب برداشت.دولا شد و داد دستم.زل
زده بودم بهش .لیوان رو اط دستش گرفتم و خوردم .گفت:خوبی؟چرا ترسیدی؟
دستام می لرزید .لیوان رو گذاشتمن روی میز و گفتم:هیچی .گفت:پاشو من خودم
جمع می کنم.از روی زمین بلند شدمو دستامو شستم و خواستم ازآشپزخونه می
رفتم بیرون که گفت:حمید گفت:ساحل چیزی شده؟از ....چیزی ...می ترسی؟
سریع گفتم:نه.اومد جلوم و
گفت:چرا شب ها در اتاقت رو قفل می کنی؟
زل زده بودم بهش هول شده بودم. .گفتم:همینطوری.
یکم مکث کرد و گفت:شب بخیر .
آروم گفتم:شب بخیر .
سرمو زیر انداختمو رفتم توی اتاقم.
"پایان این قسمت "
هرگاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه برد باز به او اعتماد کن
چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا پرواز را به تو خواهد
آموخت
چیزی را بنویسید که بتوانید پای آن را امضا کنید چیزی را امضا کنید که بتوانید به پای آن بایستید (ناپلئون)
همیشه حرفی بزنید که بتوانید آن را بنویسید
نوشته شده توسط ساحل در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 4:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY