بسم الله الرحمن الرحیم
سلام امیدوارم توی حال همگی خوب باشه و از این ماه استفاده کرده باشید .حیف که دیگه کم کم داره تموم میشه.توی این ماه مبارک همه مردم مخصوصا آقای پورسرخ رو فراموش نکید .و برای سلامتی و موفق روز افزونشون دعا کنید .
شرمنده که خیلی دیر کردم راستش درس ها که نمی گذاره.امیدوارم از داستان خوشتون بیاد .البته ای کاش شب قبل آپ کرده بودم که اخرای داستان اینقدر شبیه به سریال اغما نبود ولی خوب چه می شه کرد
قسمت شانزدهم داستان:
فردای اونروز حمید باز هم دنبال چک پول ها گشت ولی فایده ای نداشت.و مجبور شد بره از حسلبش 900 هزار تومان دیگه بگیره ..ساعت 12 شب بود.پوریا وباران خوابیده بود و حمید نشسته بود جلوی تلویزیون فیلم می دید.
. در اتاقم رو آروم قفل کرده بودم که حمید متوجه نشه و روی تختم خوابیده بودم.ساعت 12:45 دقیقه بود که خوابم برد.خواب دیدم صبح بود و داشتم پوریا را برای نماز صدا می زدم..هر چقدر صداش می زدم جواب نمی داد . بلندش کردم و صداش زدم بیدار نشد.می زدم تو صورتش ولی بیدار نمی شد.مرده بود.جیغ می کشیدمو کمک می خواستم ولی کسی صدامو نمی شنید. ازشدت ترس و ناراحتی از خواب پریدم بالا.هنوز هم باورم نمی شد که خواب دیدم.حسابی عرق کرده بودم و ترسیده بودم.سریع از روی تختم بلند شدمو دویدم طرفه در اتاقم درو باز کردمو بدون اینکه به اطرافم توجهی داشته باشم.دویدم طرفه اتاق پوریا و با عجله در اتاقش رو باز کردم.چراغ اتاقش خاموش بود .و پوریا رو تختش خوابیده بود.رفتم طرف تختش.تکونش دادمو داد زدم :پوریا...پوریا .....چشماتو واکن .می زدم تو صورتش..بغض گلوم را گرفته بود.پوریا............... تکونش دادمو گفتم:چشماتو باز کن. ...تو رو خدا.......پوریا....
پوریا از خواب پرید بالا.همونطور که بهش خیره شده بودم گریم افتاد .شک بدی بهم وارد شده بود..پوریا با تعجب گفت:چی شده؟حمید رسید دم اتاقمو گفت:چیه؟چته ساحل؟اما من فقط گریه می کردم.به این فکر می کردم که ممکن بود این اتفاق واقعا بیفته.حمید چراغ اتاق رو روشن کرد و گفت:ساحل چرا گریه می کنی؟با سرم گفتم:هیچی و رفتم طرفه اتاقمو در رو قفل کردم.سرم رو گذاشتم روی بالشتم.و زدم زیر گریه.فقط خدا رو شکر می کردم که واقعیت نداشت.از خودم بدم می اومد.نمی دونم شاید با این خواب خدا می خواست به من بگه که حمید رو در جریان بگذارم تا بتونه پوریا رو از اون کثافت نجات بده.ولی جراتشو نداشتم.نمی تونستم.با تمام وجودم می ترسیدم..تا ساعت 2 بیدار بودم.چند بار خواستم برم به حمید همه چیزو بگم ولی نتونستم.برای چند دقیقه خوابم برد خواب دیدم در اتاق پوریا رو باز کردم روی زمین افتاده بود و داشت سعی می کرد نفس بکشه ولی نمی تونست .و داشت از من کمک می خواستم خیلی سعی کردم کمکش کنم ولی فایده ای نداشت جیغ می کشیدمو کمک می خواستم که یکدفعه از شدتناراحتی از خواب پریدم بالا .همه ی بدنم داشت می لرزید .دویدم طرفه اتاق پوریا و در اتاقش رو باز کردم.تکونش دادم و گفتم:پوریا ..پویا ....
از خواب پرید بالا و گفت:چته؟زل زده بودم خیلی دوستش داشتم و نمی تونستم ببینم داره خودشو بدبخت میکنه و دلم می خواست تا دیر نشده براش یک کاری بکنم. ولی می ترسیدم از روی تخت بلند شد و نشست و گفت:نمی گذاری یک دقیقه چشمامو رو هم بگذارم.چی شده؟و آوژر بالای تختش رو روشن کرد .اشک ریخت روی صورتم.گفت:چی شده؟و دستشو کشید رو صورتش .
از روی تخت بلند شد،رفت طرفه در اتاقو آآروم در و بست .چراغ اتاقو روشن کرد و گفت:ساحل امشب چته؟با سرم گفتم:هیچی.گفت:پس این کارا یعنی چی؟می دونی حمید چی می گه؟می گه:ساحل چرا یک جوری شده؟اتفاقی افتاده.؟ساحل بخواهی اینجوری رفتار کنی،اونوقت.....
آروم گفتم:خواب دیدم .........نفس...نفس ...نمی .... و دوباره گریم افتاد .
یکم مکث کرد وگفت:آدم بخاطر یک خواب همچین کاری می کنه؟ همونطور که بغض گلوم رو گرفته و بود و اشک می ریختم گفتم:2 بار..... .برای دو بار....... این خواب رو دیدم ....
.رفتم نزدیک شو گفتم:پوریا داری با خودت چی کار می کنی؟ گفت:ساحل تومش کن دیگه.دوباره حوصله کل کل کردن ندارمو 3 نصفه شبه..یک خواب بود تموم شد .پوریا اصلا به حرفهای من توجه نمی کرد .در اتاق رو باز کردمو رفتم بیرون.اومد دم در اتاق واستاد و مطمئن شد که رفتم توی اتاق خودم.خواستم برم طرفه اتاق حمید ولی نتونستم.پوریا هنوز اون پول رو از من نگرفته بودچون اون کسی که هش بدهکار بود هنوز نیومده بود ..ساعت 4 صبح بود که برای نماز بیدار شدم.باران نمازشو خونده بود و خوابیده بود .پوریا توی اتاقش بود و حمید هم نمازشو خونده بود و پشت میزش نشسته بود و داشت مقالشو که از اینترنت گرفته بود ترجمه می کرد .بعد از خوندن نماز نشستم سر سجادم و با خدا حسابی حرف زدم. تصمیم گرفتم همه چیز رو به حمید بگم.اونوقت بهترین زمان برای گفتن بود .چادر نمازمو تا کردمو در اتاقمو باز کردم.هر چقدر به اتاق حمید نزدیک می شدم،ترسم بیشتر می شد.با تردید در اتاقشو باز کردم.بیدار بود و نشسته بود پشت میزش .گفت:صبح بخیر .بهش زل زده بودم.و حرفی نمی زدم.گفت:سرش رو از رو برگه ها اورد بالا و گفت:چیه؟
اصلا حواسم بهش نبود .فقط نگاهش می کردم.نمی تونستم بگم.گفت:چیزی شده؟
سرم رو تکون دادمو گفتم :نه
حمید خیره شده بود به من .از اتاق اومدم بیرون.
از رفتنم پشیمون شده بودم.
خیلی خسته بودم.فقط دو ساعت خوابیده بودم..سرمو گذاشتم روی بالشت
ساعت 9 صبح بود ..تازه بیدار شده بودم و صبحونه خورده بودم.رفتم توی اتاقم.باران خونه نبود و رفته بود
توی سالن جلوی تلویزیون نشسته بودم روی مبل .حمید از اتاقش اومد بیرون و نشست کنارم.تا دو سه دقیقه هیچ حرفی نزد ولی بعد از دو سه دقیقه کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد.گفتم:اااا.داشتم می دیدم.گفت:می خواهم باهات حرف بزنم.اومد کنارم نشستو دستشو گذاشت پشت مبل.گفت:ساحل بعضی وقتها.............ببین.بعضی مشکلات هست که خود آدم به تنهایی می تونه از پس اونها بر بیاد و نیاز به مشورت یا کمک کس دیگه ای نداره.ولی بعضی مشکلات.همه ی اونها اینطوری نیستند.خیلی مهمه ادم به موقع بفهمه که مشکلش از کدوم دستست .واقعا خودش به تنهایی می تونه حلش کنه یا باید از یک نفر کمک بگیره.باید با یک نفر مشورت کنه.ولی اگه اشتباه فکر کنه ممکنه کاری بکنه شاید حتی یک عمر از کارش پشیمون بشه.تصمیم عجولانه ای بگیره که تا عمر داره حسرت بخوره کاش می تونست دوباره به عقب برگرده و مشکلشو با کس دیگه و جور دیگه حل کنه.فقط زل زده بودم بهش.و ساکت بودم.
گفت:ساحل چه اتفاقی افتاده؟
گفتم:هیچی.
گفت:همیشه فکر می کردم اگه یک روز مشکلی داشته باشی حتما بهم می گی.یعنی همیشه سعی کرده بودم یک همچین رابطه ای ایجاد کنم ولی......
گفتم:باور کن هیچی .گفت:از چی می ترسی ؟ از همون روز اول که اومدم معلوم بود یک اتفاقی برات افتاده . من فقط نمی گم.باران هم همینو میگه.چی شده ساحل؟دیشب چت بود؟صبح می خواستی به من چی بگی؟همونو حالا بگو.
گفتم:من از چیزی نمی ترسم.چیزی هم نشده.
گفت:برای چی شب ها در اتاقت رو قفل می کنی؟
ترسیده بودم.حمید ول کن نبود .گفتم:یک عادته.نمی دونستم ناراحتی می شی. از امشب قفلش نمی کنم.
گفت:ساحل.باید به من بگی چی شده.از چی می ترسی.
دیدم حمید ول کن نیست.از روی مبل بلند شدمو سعی کردم خودمو یکم عصبانی نشون بدم.گفت:وا .خوب هیچی یعنی هیچی دیگه.به من چه که تو و باران تصور می کنید یک مشکلی دارم.بابا من هیچیم نیست .ول کن
رفتم توی اتاقم.اومد در اتاقمو باز کرد و گفت لابد این هم تصور منو بارانه .روم رو برگردوندم.چک پول ها تو دستش بود .خیلی ترسیده بودم.نمی دونستم چه جوری فهمیده بود .
گذاشتشون رو میز .خودمو جمع و جور کردمو گفتم:ا .دیدی گفتم پیدا می شه.و رفتم کنار میز و پول ها رو آروم از هم جدا کردم.تا بینم هر سه تا چک پول را برداشته یا چیزیش می مونه که به پوریا بدم.گفت:کامله .900 تا.
آروم گفتم:چه خوب.گفت:برای چی؟
حرفی نزدم.صداشو بلند تر کرد و گفت:برای چی؟
قلبم تند تند میزد .و دستام می لرزید .
گفتم:چی برای چی؟
گفت:اصلا خوشم نمی آد بهم دروغ بگی.
گفتم:معلوم هست چته؟پولهات پیدا شده تازه طلبکاری؟
گفت:ساحل می خواستیشون چی کار ؟
گفتم:یک جوری می گی انگار من برداشتمشون.
گفت:ساحل چی شده؟چته تو؟900 هزار تومون برای چی؟
دیگه تحمل موندن توی اتاق رو نداشتم .بغض گلوم رو گرفته بود و دستام یخ زده بود .رفتم کنار در و درو باز کردم .اومد جلوی من و درو بست و گفت :تا همه چیز رو برای من نگی نمی گذارم بری بیرون .
دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم:باید به دروغ بگم من پول هارو برداشتم.هان؟
گفت:دروغ نیست .لای دیکشنری بود.یک ساعت پیش پیداش کردم.
گفتم:من نگذاشتم.
صداشو برد بالا و گفت:بسه دیگه.
واقعا نمی دونستم چه جوری درستش کنم.حمید اومد نزدیکمو گفت:این چیه که حاضر نیستی به من بگی؟گفتم:هیچی .روش رو برگردوند .دتشو کشید رو صورتشو دوباره روش را کرد به منو گفت:به باران می گی دیگه .هان؟
گفتم:باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده.
گفت:برای هیچی که 900 هزار تومن رو برنداشتی
گفتم:من بر نداشتم
.دستمو گرفت نشوندم رو تخت .یک نفس عمیق کشید و گفت:عزیز من چی شده؟چرا با من حرف نمی زنی؟اشک تو چشمام حلقه زده بود .چند بار خواستم همه چیز رو بهش بگم نظرم عوض میشد.حمید خیلی سعی کرد از زیر زبونم حرف بکشه ولی خوب نتونست .یک ربعی گذشت همون وقت گوشی حمید زنگ زد .یک نگاهی به من کرد و گوشیش را آورد بیرون و جواب داد .یک کار مهم براش پیش اومده بود
از روی تخت آروم بلند شد و رفت طرفه میز چک پول هارو برداشت و همونجور که داشت می ذاشت توی جیب شلوارش گفت:هر وقت احتیاجشون داشتی کافی بهم بگی چرا و رفت از اتاق بیرون .
باران خونه نبود و حمید هم می خواست بره بیرون .از اینکه پوریا بیاد خیلی می ترسیدم ولی نمی تونستم به حمید بگم منو با خودش ببره .اشک توی چشمام حلقه زده بود .نشسته بودم روی تختم و به این فکر می کردم که چی کار کنم.همون و قت صدای باز شدن در حیاط را شنیدم .فکر کردم پوریا ست .سریع از روی تختم بلند شدمو رفتم طرفه در سالن و لای درو باز کردم.باران بود .یک نفس عمیقی کشیدم.و یکم خیالم راحت شد .حمید گفت:چیه؟سریع روم را برگردوندم.حمید از اون موقع اونجا واستاده بود و من متوجه نشده بودم.رنگم پریده بود .گفتم:هیچی .گفت: از چهرت معلومه.
نگاهمو انداختم روی زمین.کتشو برداشت و اومد طرفه در و آروم گفت:دلم می خواهد وقتی برگشتم همه چیز رو بگی هوم؟سرم زیر بود .حرفی نزدم.
درو باز کرد و رفت بیرون .باران داشت می اومد طرفه در سالن . باران گفت:سلام
حمید :سلام .باران خواست بیاد طرفه در که حمید گفت :ببین .
باران روش رو برگردوند و گفت:بله؟
حمید اومد نزدیک باران و خواست براش همه چیز رو بگه ولی دیرش بود .گفت:با ساحل یکم حرف بزن.ببین چشه..من دیرم شده بعدا همه چیز رو بهت می گم
باران گفت:چیزی شده؟
حمید گفت:بعدا می گم
.باران گفت:کجا میری؟
گفت:نظام مهندسی
باران گفت:کی می آیی؟
حمید :معلوم نیست .تا ظهر بر می گردم.
باران گفت:خداحافظ
حمید:خداحافظ
باران در سالن رو باز کرد .زل زده بودم بهش .گفت:سلام
گفتم:سلام
باران رفت طرفه آشپزخونه.خیلی نگران بودم.گفتم:تا کی هست ؟گفت:چی؟
گفتم:می گم تا کی هستی؟
باران:کجا؟خونه؟
من:آره .تا کی خونه هستی ؟
لیوانی که دستش بود رو گذاشت روی میز و گفت:می خواهم برم با مریم خرید .
پریدم وسط حرفشو گفتم:من هم میآم.
روش رو برگردوند و گفت:مهلت که نمی دی می خواستم همینو بهت بگم .فقط زود لباس بپوش که داره دیر می شه.سریع لباس پوشیدمو رفتیم.با باران رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.یک ساعتی گذشت.مهران از شب قبل رفته بود بیرون شهر و پوریا هم که شب قبل همه ی مواد هاشو مصرف کرده بود،از صبح داشت دنبال مواد می گشت .ساعت11 بود که پوریا اومد خونه.رضا یکی از دوست هایی که توی این مدت پیدا کرده بود بهش گفته بود که هر وقت دستش رسید بهش زنگ می زنه تا پوریا بره ازش بگیره پوریا هم که حالش اصلا خوب نبود اومد خونه.و رفت توی اتاقش .روی تختش دراز کشید .عرق کرده بود و حال تهوع داشت .کار حمید تموم شد و اومد خونه. ماشین رو دم در خونه پارک کرد .داشت می اومد طرفه در خونه تا درو باز کنه که علی همون مردی که اونشب منو داشتند می بردند پاسگاه دیدم و بعد به پوریا خبر داد که البته دوست حمید هم بود اومد نزدیک حمید . سلام کردند و دست دادند و یکم حرف زدند .علی می خواست یک جوری به حمید بگه که حواسشو بیشتر جمع کنه ولی می ترسید حمید بدش بیاد و داشت غیر مستقیم به حمید می گفت .ولی حمید که از همه جا بی خبر بود نمی فهمید تا آخر حمید از زبون علی یک چیز هایی در مورد پاسگاه و اون مهمونی و از این جور چیز ها فهمید.از علی خداحافظی کرد و خیلی خیلی عصبانی در خونه رو باز کرد و محکم زد بهم.رفت در سالن درو باز کرد و بدون اینکه درو ببنده سریع اومد طرفه اتاق من .درو باز کرد و قتی دید نیستم رفت طرفه اتاق پوریا و درو باز کرد .پوریا رو تختش دراز کشیده بود و حالش اصلا خوب نبود .پوریا آروم چشماشو باز کرد و بادیدن چهره عصبانی حمید نیم خیز از جاش بلند شد .حمید نفس نفس میزد
گفت:معلوم هست توی این خونه تا من نبودم چه غلطی میکردید؟پوریا زل زده بود به حمید و یکم ترسیده بود .حمید همه چیز رو برای پوریا گفت .
پوریا خیالش راحت شد که حمید چیزی از اعتیاد نفهمیده. پوریا خیلی سعی کرد که بگه چیزی نشده ولی اون پول ها .رفتار من توی این مدت و حرفهای علی نشون می داد که قطعا یک اتفاقایی افتاده.
همینطور که باران و مریم از کنار پاساژ ها می گذشتیم رسیدیم به همون پاساژ وخیابونی که اون شب توش بودم.اصلا حالم خوب نبود .بغض گلوم رو گرفته بود .دست باران رو محکم توی دستم گرفته بودم .مریم رفت داخل یکی از مغازه ها قیمت یک لباس رو بپرسه .منو باران بخاطر شلوغ بودن مغازه بیرون ایستاده بویم.اشک توی چشمام حلقه زده بود .باران که متوجه حال بدم شده بود گفت:ساحل حالت خوبه؟گفتم:آره.خوبم.همون وقت مریم صدامون زد که بریم لباس رو ببینیم.
.مریم بالاخره اون لباس رو پسندید و خرید . با مریم خداحافظی کردیم و اومدیم طرفه ماشین ..باران توی راه سعی کرد یکم باهام حرف بزنه و یک چیز هایی بفهمه ولی خوب نتونست.5 دقیقه ای گذشت .از جلوی همون پاسگاه رد شدیم .خیره شده بودم به در.یاد اونشب افتاده بودم که چه جوری پوریا به زور بردم خونه.اشک از گوشه ی چشمم ریخت روی صورتم.سریع اشکمو پاک کردم تا باران چیزی نفهمه.10 -15 دقیقه ی بعد رسیدیم خونه. ماشین حمید جلوی خونه بود.
باران ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد ... در خونه را باز کرد.رفتم داخل باران پشت سرم اومد.کفشامو دم در کندمو برشون داشتم بگذارم توی جاکفشی در جاکفشی رو که باز کردم دیدم کفش های پوریا عوض شده.و اون کفشهایی که صبح توی جاکفشی بود حالا نیست.می دونستم پوریا خونه نیست چون ماشینش دم در نبود .خیلی استرس داشتم می ترسیدم حمید پوریا را دیده باشه و ازش در مورد پول ها پرسیده باشه.کفش هامو گذاشتم توی جا کفشی و رفتم داخل سالن .باران داشت بند کفش هاشو به سختی بازمی کرد..خیلی تشنه بودم رفتم طرف آشپزخونه که یکم آب بخورم حمید از توی اتاقش اومد بیرون.سریع روم را برگردوندم و خواستم سلام کنم که چهره ی عصبانی حمید همچین اجازه ای به من نداد .
صورت حمید از عصبانیت سرخ شده بود .نتونست خودشو کنترل کنه ومحکم زد توی صورتم.باران که داشت ما رو نگاه می کرد به زور کفششو از پاش در آورد و دوید طرفه حمید و واستاد جلوش و همونطور که نفس نفس میزد با تعجب پرسید چی کار میکنی؟
حمید باران رو زد کنار و گفت:تو دخالت نکن.دست باران رو محکم گرفتم.از ترس خشکم زده بود و دستام یخ زده بود باران گفت:معلوم هست چته؟حمید دوباره باران رو زد کنار و گفت:تو دخالت نکن.همین دخالت هارو کردین که روزگارمون شد این.و اومد طرفه من.رفتم عقب .کیفمو از روی شونم به زور کشید و درشو باز کرد و موبایلمو از توش برداشت .
اومد نزدیکمو گفت:حق نداری بدون اجازه من تلفن جواب بدی یا پاتو از خونه بگذاری بیرون.ساحل اگر از خونه رفتی بیرون بهتره دیگه بر نگردی .و رفت طرفه اتاقش .اشک توی چشمام جمع شده بود.مطمئن شده بودم که حمید پوریا را دیده و همه ی این چیز ها زیر سر پوریاست.باران حمید رو گرفت و گفت:تو چته؟این چه طرز حرف زدنه؟چرا اینجوری می کنی؟حمید حرفی نزد .همونطور که بغض گلوم رو گرفته بود گفتم:حمی ..من.. برگشت و گفت:ببند دهنت . یک کلمه حرف نمی زنی.دیگه نمی خواهم صداتو بشنوم.برو تو اتاقت.
حمید هیچ وقت اینطوری با من حرف نزده بود. احساس خیلی بدی داشتم.
زل زده بودم به حمید .و گریه می کردم.داد زد .برو تو اتاقت .سرم خیلی درد گرفته بود .
باران داد زد :می گی چی شده یا نه؟
گفتم:به روح مامان. داد زد و گفت:حق نداری اسم مامان بیاری.بسه دیگه .همه چیز تموم شد خوب جواب زحمت هاشون رو دادی .
حمید خیلی خیلی عصبانی بود .نشست روی مبل .
باران گفت:حمید چرا نمی گی چی شده؟
ساحل تو بگو . ؟
حمید گفت:تعریف کن بگو بگذار باران هم بدونه.بگو مهمونی چطور بود چقدرخوش گذشت .بعد اونوقت.ا .اسم ...پسره ....چی بود ؟همینو می گم که تا 3 نصفه شب باهاش مهمونی بود .پوریا گفتو من یادم رفت.
گفتم:دروغ به خدا .
حمید گفت:باشه .من می گم.روش کرد به باران و گفت:با یک مشت آدم هرزه تا ساعت 3 نصفه شب بیرون بوده .گرفتنشون بردند پاسگاه..خیلی دلم می خواهد بدونم پوریا تو ی این مدت چه غلطی می کرده. بعد جالبتر از اون اینکه من باید آخر همه بفهمم.اون هم از کی ؟علی .
روش رو کرد به من گفت:فکر کردی من خرم، پولو می دی به اون پسره وفکر می کنی دیگه هیچ کس نمی فهمه چه گندی زدی .؟آره؟
اما من نه خرم نه مثل اون پوریا بی غیرت.درست می کنم.اگه همون دفعه اول 2 تا زده بود زیر گوشت کارت به اینجا نمی کشید.خیلی خوش گذشت توی این مدت .آره؟
.دلم خوش بود میام مرخصی ..فردا اول وقت میریم مدرست، پروندتو می گیریم .برای عصر بلیط می گیرم مثله بچه آدم میای اونجا درستو می خونی.از همین الان بهت می گم ،حواستو جمع کن دست از پا خطا نکنی چون من پوریا نیستم.
با عصبانیت رفتم طرفش و روش رو کردم به خودم و آستین هامو زدم بالا دستمو بردم جلوشو گفتم:ببین.خوب نگاه کن.
باران اومد جلو دستمو گرفت تو دستشو گفت:اینها چیه؟
همونطور که روم به حمید بود گفتم:خوب نگاه کن که فکر نکنی اینجا خیلی خوشم بود .اون کسی که برات این داستان مسخره رو ساخته.یادش رفته اینهارو بگه.اما طوری نیست من بقیشو یادمه.دیگه حفظ شدم.واو به واو لحظه به لحظه .
"پایان این قسمت "
خداوندا
اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 4:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . خوبید ؟
من ساحل ،
یکی از طرفدارانه اقای پور سرخ هستم
و در این وبلاگ داستان نویسی میکنم .
با تو جه به اینکه:
شخصیت پوریای داستان هیچ ربطی به
آقای پورسرخ نداره ،پس امیدوارم دیگه سوئ تفاهم نشه
امیدوارم لذت ببرید .
منتظر کامنتاتون هستم .
بای .
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY