بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام به همگی:

از همه معذرت می خواهم که این آپ اینقدر دیر شد .جمعه تولد خدم بود که متاسفانه سرمای شدیدی خورده بودم و مینو جون زحمت کشیدند وبلاگ رو به جای من آپ کردند .ننا گفته نماند که مینو جون توی نوشتن این قسمت داستان هم به من کمکم کردند .از حمت های زیادشون تشکر می کنم .

 

 

 

 

قسمت هفدهم داستان:

حمید همونطور که رو مبل نشسته بود و چشماشو به دستهای من دوخته بود .باران گفت:ساحل چی شده چرا حرف نمی زنی؟ گفتم:حمید همش دروغه به خدا.پوریا ...پوریا..ک ..کوائین می کشه. حمید به خدا راست می گم...مشروب می خوره..من..اصلا.من.

 واقعا نمی دونستم ازکجا شروع کنم.چی بگم همونطور اشک می ریختم و به چشمای حمید نگاه می کردم .ادامه دادم:" من ..اونشب اومدم به تو زنگ بزنم.باور کن پوریا کوکائین می کشه" . دلهره ی باور نکردن حمید باعث شده بود هول کنم و نتونم همه چیز رو برای حمید توضیح بدم .از طرفی اتفاقات این مدت اینقدر زیاد بود که توی مدت کمی که از چهره ی حمید معلوم بود چیزی به آخرش نمونده نمی شد همه چیز رو گفت . چند کلمه ای به حرف هام اضافه کردمو سعی کردم حمید بفهمونم که همه ی حرفهای پوریا دروغ بوده اما حمید از روی مبل بلند شد و با چهره ای که معلوم بود داره خیلی سعی می کنه تا اعصبانیتش رو کنترل کنه گفت:برو تو اتاقت . زل زده بودم به چشمای حمید .حمید حتی یک کلمه از حرفهای منو باور نکرده بود .خوب تقریبا طبیعی بود .طبیعی بود که حمید فکر کنه دارم کار خودمو لا پوشونی می کنم. سعی کردم باز هم حمید توضیح بدم ولی با حرف های من حمید هر لحظه اعصبانی تر می شد .گفتم:حمید به خدا من... حمید داد زد :گفتم برو تو اتاقت . صورت حمید از شدت اعصبانیت قرمز شده بود .احساس می کردم بدنش داره می لرزه .حمید بیشتر از من از دست خودش عصبی بود.خودشو سرزنش می کرد که اگر چه می دونم اصفهان مونده بود یا اعتماد به قول خودش بی جهت به من نکرده بود اون اتفاق ها هم نیوفتاده بود .و شاید با داد کشیدن سر من می خواست از عذاب وجدان خودش کم کنه و شایدم می خواست از جلوی چشماش دور بشم تا با دیدن من یاد ساده لوحی خودش نیفته. از جام جم نخوردمو سعی کردم برای حمید بیشتر توضیح بدم و قانئش کنم. اما حمید عصبانی منو گرفت و کشوندم طرفه اتاقم .در اتاق رو باز کرد و دادزد برو تو اتاقت . .دستشو زدم کنار و گفتم :چرا نمی فهمی به خدا پوریا کوکائین می کشه .مشروب می خوره.شب ها خونه نمی آد .داد زد سرم .د بس کن دیگه فکر کرده احمقم ....ساحل برو تو اتاقت دیگه تحمل دیدنت رو ندارم..باران که توی این مدت چند بار خواست جر و بحث رو تموم کنه ولی نتونست .این بار اومد بین منو حمید منو کشید کنار وبه حمید گفت :بس کن دیگه. .اشک می ریخت روی گونه هام .یکم از حرفهایی که زده بودم پشیمون شده بودم.اگه حمید باور نمی کرد و پوریا می فهمید که من همه چیز را گفتم......

 

با فکرش هم حتی بدنم می لرزید .باران رو کشوندم کنار و خواستم برای اون بیشتر توضیح بدم.در حالی که صدام می لرزید  گفتم:باران من اونشب اومده بودم به تو زنگ بزنم .پوریا خیلی تغییر کرده می دونم باور نمی کنی ولی به روح مامن کوکائین می کشه .دیگه گنتونستم ادامه بدم .به هق هق افتاده بوودم و گریه می کردم..باران بدن سرد منو گرفت توی بغلشو گفت:گریه نکن.ساحل آروم باشه.آروم باش بعدا باهم حرف می زنیم.خوبه؟

 

حمید گفت:چیه ؟فکر کردی با دو تا دلیل مسخره من قانع شدم؟گندی رو که بالا آوردی لا پوشونی کردی؟آبرو برای من نگذاشتی .نمی دونم چه جوری و با چه رویی پامو از در خونه بگذارم بیرون .وقتی علی داشت اون حرف ها رو میزد ...

 

 باران گفت:بس کن دیگه .به من اشاره ای کرد و اروم گفت:نمیبینی حالش خوب نیست؟

 حمید داد زد :همیطنوری لوسش کردی .همین .. خودمو از بغل باران کشیدم بیرون و از شدت اعصبانیت دلم می خواست فریاد بزنم رفتم طرفه حمید و گفتم:اگه توی این دو ماه موقع زنگ زدن فقط یک دقیقه به حرف های من توجه می کردی می فهمید ساحل دیگه اون دختر خودسر لجباز لوس نیست.شده یک دختر ترسوی بی پناه و ... . هر بار زنگ زدی هنوز من حرف نزده.دقیقا همون موقعی که داشتم فکر می کردم چه جوری غیرمستقیم بهت بگم داره چه اتفاقی می فته.گفتی:ساحل کاری نداری؟دیگه باید برم سر معدن .ساحل دارند صدام می کنند.

فکر کردی همین کافی بود که دو هفته یک بار زنگ بزنی پوریا بگی ساحل خوبه؟همتون خوبین ؟پول نیاز ندارین؟

پوریا منو می زد .گوشی خودمو ازم گرفته بود.من حق نداشتم پامو از خونه بگذارم بیرون.... حمید دا زد:بس کن دیگه همین غلط های زیادی رو کردی که زدتت.من هم بودم همین کارو می کردم .

 

دیگه تحمل شنیدن حرفهای حمید رو نداشتم محکم دستش رو گرفتمو بردمش طرفه اتاق پوریا .هق هق و گریه کنان در اتاق رو باز کردم.دست هام می لرزید.و بدنم یخ کرده بود. از عواقب کاری که می خواستم بکنم واقعا می ترسیدم

با صدای بریده بریده و لرزان خودم گفتم:همین جا وایسا.وایسا وببین .کشوی پوریا رو کشیدم بیرون و چیز میز هاشو ریختم بیرون .حمید با اعصبانیت به من خیره شده بود.  توی کشو چیزی نبود .زیر تخت پوریا رو گشتم ولی اونجا هم خبری نبود  .سریع از روی زمین بلند شدمو رفتم طرف کمد لباس هاشو  بیرون ریختمشون. و شروع کردم به گشتن.توی جیب ها لا بلای لباس ها ولی اونجا هم چیزی نبود.بالای کمد و هرجایی از اتاق که به ذهنم می رسید رو گشتم ولی  نبود که نبود..باران هاج و واج منو نگاه می کرد وحمید بدون هیچ حرفی به من زل زده بود..از این که نتونسته بودم چیزی پیدا کنم  اعصبانی و کلافه  بودم.

 .باران گفت:ساحل دنبال چی می گردی.؟ زیر لب آروم تکرار می کردم سرنگ ها .پیداش می کنم.بالاخره که یک جایی گذاشتی.باران اومد دستمو گرفت و گفت:ساحل چته عزیز من؟چی می خواهی؟. زدم زیر گریه و گفتم:به قران همین جا بود .همیشه می گذاشت تو اتاقش . باران دست منو گرفت توی دستشو گفت:چی ساحل ؟چیو می گذاشت؟

در حالیکه گریه می کردمو نمی تونستم واضح حرف بزنم گفتم:سرنگ هاشو.همین جا بود به خدا حمید گوشه ی اتاق کنار در واستاده بود ، دست هاش تو جیب شلوارش بود و به من نگاه می کرد روم رو برگردوندم یکبار دیگه نگاهی به اتاق انداختم و برای چند لحظه نفسمو تو سینه حبس کردمو دستامو کشیدم روی صورتم .تا بتونم آروم باشم و فکر کنم .دو باره لابلای لباس های پوریا رو گشتم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم برگشتم طرفه حمید و گفتم:حمید تو باید باور کنی.به خدا من راست میگم. حمید من ..پوریا چک پول هارو برداشته بود ...برای پول کوکائین....حمید همه ی بدن من کبوده ...آخه چه جوری بگم که ......... از نگاه حمید معلوم بود که حرف های منو فقط توجیح می دونه و بس. ......... عصبانی برگشتم و رفتم طرفه کمد و دونه به دونه چیز هاشو ریختم بیرون. مثل دیونه ها باخودم حرف میزدم و میگفتم:"لعنتی کجا قایمشون کردی؟هان ؟هان؟.همین جاست.مطمئنم همین جا گذاشتی .پیداش می کنم.من پیداش می کنم.." همه چیزو ریختم به هم.لباس های پوریا دستم گرفته بودم و همینطور جیب هاشو می گشتم.ولی هیچ خبری نبود..با ناامیدی همونطور که لباس های پوریا را تو دلم جمع کرده بودم.نشستم روی زمین .سرمو گذاشتم روی پاهام.حمید یکم مکث کرد و گفت:اگه نمایش مسخرت تموم شد پاشو برو تو اتاقت که دیگه داری اون روی منو بالا می آری 

 

از روی زمین بلند شدم..با اعصبانیت لباس هایی رو که تو دستم بود پرت کردم گوشه ی اتاق .

رفتم نزدیکشو با لحنی که شاید یکی دو بار توی عمرم با هاش صبحت نکرده بودم گفتم:"مثلا می خوای چی کار کنی؟"

 

اینقدر تند تند و با اعصبانیت حرف می زدم که به حمید اجازه ی حرف زدن نمی دادم.

"می خواهی بزنیم؟" بارا ن که دید اعصبانیم اومد طرفم .حمید هم اومد حرفی بزنه ولی با اعصبانیت داد زدم :"خفه شو."گریم افتاد و گفتم:"خفه شو"

اونوقت که بهت احتیاج داشتم کجا بودی ؟هان ؟اونموقع که داشتم از درد جیغ میزدم و کمک می خواستم کجا بودی؟اون شبی که تو خیابون دنبال یک خرابه می گشتم تا شب رو روز کنم توکجا بودی؟

با تمام وجود و در حالی که اشک می ریختم و صدام گرفته بود داد زدم:حمید تو کی برادریت رو ثابت کردی که حالا می خواهی بکنی ؟

 

همون وقت صدای باز شدن در حیاط اومد .بدون اینکه به عکس العمل حمید توجه کنم برگشتمو به اتاق پوریا نگاه کردم.نفسم دیگه در نمی اومد.رنگ به صورت نداشتم.خواستم عقب عقب برم کنار باران ولی از ترس عکس العمل پوریا بعد از دیدن اتاق افتادم روی زمین و هرچی لباس اون وسط بود رو تو دلم گرفتم.دستتم پر لباس مچاله شده بود .همشو به زور جا دادم  توی کمد پوریا و رفتم تا چند تای دیگه رو بردارم .اون هارو هم توی دلم جمع کردمو رفتم طرفه در کمد.پوریا داشت می اومد طرفه در سالن.حمید و باران به کارهای دیوانه وار من خیره شده بودند.همه لباس ها رو هل دادمو در کمد رو بستم .تا اونجایی که تونستم سریع چیز هایی رو که ریخته بودم وسط اتاق جمع کردم.چند تا از لباس های پوریا افتاده بود زیر میز تحریرش .اونها رو برداشتمو با عجله در کمد رو باز کردم.پوریا داشت بند کفشهاشو باز می کرد.در کمد رو که باز کردم همه ی لباس ها ریخت بیرون.همون وقت پوریا در سالن رو باز کرد .وحشت زده به لباس ها خیره شده بودم.هق هق می کردم و دیگه نمی دونستم باید چی کار کنم.همه ی بدنم می لرزید .باران اومد طرفمو همونطور که دسشو گذاشت رو بازو هامو منو توی بغلش گرفت گفت:ساحل چته؟آروم باش عزیزم و منو کامل گرفت توی بغلش .باران رو با دستهام محکم گرفته بودم .هق هق می کردمو میگفتم:تو رو خدا .باران جون مامان ولی نمی تونستم حرفمو ادامه بدم. دلم می خواست  هیچ وقت ازش جدا نشم.حمید دیگه طاقت نییورد با اعصبانیت منو از باران جدا کرد و دستمو محکم گرفت و برد طرف سالن.بهش التماس می کردم دستمو ول کنه ولی حمید بی توجه منو برد طرف پوریا چند بار خواستم دستمو بکشم بیرون ولی فایده ای نداشت .از پشت واستوندم جلوی خودشو همونطور که هنوز دستمو محکم گرفته بود با اعصبانیت تو چشمای پوریا نگاه  کرد وگفت: این چشه؟چی می گه؟

 

بادیدن پوریا دیگه نفسم بالا نمی اومد . لبام خشک شده بود .قلبم داشت از جا کنده می شد..

 

پوریا خودشم می دونست که قطعا توی خونه یک آشوبی هست ولی اصلا فکرش رو نمی کرد من جرات کرده باشم حرفی بزنم.یک نگاه به من کرد اخماشو در هم کشید با قیافه ای حق به جانب پرسید:چی می گه؟

 

حمید منو که از ترسم ،رفته بودم پشتش رو  آورد جلو و گفت:تعریف کن.با وحشت زل زده بودم به چهره ی پوریا .پوریا با عصبانیت به من خیره شده بود.حمید داد زد حرف بزن:باران دیگه طاقت نیوورد و دستمو از دست حمید کشید بیرون بردم نزدیک پوریا و همونطور که صداشو بالا میبرد پرسید:پوریا تو باین بچه چی کار کردی .آستینامو د بالا و همونطور که بغض گلوش را گرفته بود گفت:اینا چیه؟

پوریا :مشروب و کوکائین چیه که این می گه؟تو ....

 

پوریا همونطور که سعی می کرد هول نکنه.با چهره ای عصبانی رو کرد به منو گفت:چه مذخرفی تحویل این ها دادی؟

 

باران داد زد: جواب منو بده

 

پوریا خیلی عصبانی بود .شاید یک ربع بیشتر نمی شد کوکائین تزریق کرده بود .اومد طرفه منو گفت:چه چرت و پرتی سرهم کردی  ؟

 

همه ی بدنم یخ کرده بود .دستهای باران رو محکم گرفته بودم.

پوریا داد زد:با تو ام؟

 

فقط گریه میکردمو می لرزیدم.پوریا داد زد :دحر ف بزن و و دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم .حمید سریع اومد جلوشو گرفت کشوندش عقب و با اعصبانیت داد زد:معلوم هست چته ؟

پوریا همونطور که می خواست حمید رو بزنه کنار و بیاد طرفه من ، داد زد :"ولم کن تا حسابشو برسم. دخترهی پررو .

اگه همون شب که ۳ نصفه شب اومدی خونه رات نمی دادم .الان حساب کار دستت اومده بود . تقصیر منه بد کردم همه کثافت کاری هاتو نگذاشتم کف دست اینا؟".

پوریا دیگه داشت حالمو بهم میزد .نتونستم تحمل کنم  .با اعصبانیت تموم رفتم طرفشو داد زدم: خفه شو.ببند اون دهنتو . تو روت می شه به من تهمت می زنی؟ خیلی بی چشم و رویی من مهمونی بودم یا تویی که تا صبح گم و گور میشدی و می رفتی خونه ی یک کثافت هرزه تر از خودت؟بگو براشون.بگو چطور اونشب .....

پوریا پرید وسط حرفمو گفت:خفه شو.

بی توجه به حرفش خواستم ادامه بدم که دست حمید رو زد کنار و محکم زد توی دهنم.

.هنوز جای سیلی حمید درد می کرد که تو دهنی محکم پوریا هم بهش اضافه شد .بدنم مثل بید می لرزید ولی می دونستم که نباید با یک سیلی آروم بشم .تنها وقتی که می تونستم حرفهامو ثابت کنم همون جا بود.

باران اومد طرفه پوریا و داد زد :دیونه چی کار می کنی؟روش رو برگردوند و آروم دستشو کشید رو صورت من و اشک هامو پاک کرد .

 

حمید با اعصبانیت پوریا رو هل داد گوشه ی اتاق و داد  زد :می فهمی چه غلطی میکنی؟

 

پوریا داد زد:راست راست واستاده تو چشمای من نگاه می کنه و دروغ میگه.

دستمو گذاشته بودم روی دهنم .نمی دونستم چه جوری همه چیز رو همون جا ثابت کنم.عصبانی و دیوانه وار رفتم طرف پوریا .حمید دست های پوریا رو گرفته بودو داششتند با هم جر و  بحث می کردند.رفتم نزدیک پوریا و در حالی که دیگه برام فقط این مهم بود که ثابت کنم پوریا بهم تهمت زده.دستمو کردم داخل جیب جلو ی شلوار پوریا.پوریا دستمو گرفت و با اعصبانیت کشوند بیرون . خواست سرم داد بزنه ولی من زودتر از اون با اعصبانیت گفتم:کجاست بقیش؟

هلم داد عقب بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن بهش بدم گفتم:می دونم که باهاته.کجا گذاشتیش .و خواستم دستمو بکنم توی جیب جلوی شلوارش که اعصبانی با دستش هلم داد عقب.حمید خواست ما رو جدا کنه ولی این بار من جدا نمی شدم.باران اومد جلو دستمو گرفت و خواست ببرتم تو اتاق ولی با اعصبانیت زدمش کنار و دوباره رفتم طرفه جیب های پوریا اما این بارهم پوریا منو زد کنار و سرم داد کشید .همونطور که از شدت هل دادن پوریا بی اختیار عقب می رفتم .نگاهم به دست پوریا افتاد و نا خوآگاه یاد جای سرنگ ها افتادم .از درون احساس خوشحالی میکردم که می تونم حرفمو ثابت کنم و تعجب کرده بودم از اینکه چرا اینقدر دیر به ذهنم رسیده بود..همونطور که چند ثانیه البته کوتاه مکث کردم.با عجله رفتم طرفه پوریا و  قبل از اینکه بخواهد کنارم بزنه سریع آستینشو زدم بالا .دستش تقریبا کبود بود و دور هر جای تزریقی کبود شده بود البته بعضی هاش هم  که مال قبل تر بود داشت کم رنگ می شد.حمید و باران شکه شده بودند.همینطور منو پوریا.زل زده بودم به چشمای پوریا .با خشم و کینه و همونطور که از اعصبانیت صورتش سرخ شده بود و دندونهاشو روی هم فشار می داد از لای دندون هاش گفت:کثافت

یک لحظه به خودم اومدم دوباره ترس همه وجودمو گرفت سریع  رفتم عقب طوری که نزدیک بود  پاهام بهم گیر کنه و بیفتم زمین.پوریا عقب عقب رفت طرفه در سالن و درو باز کرد .حمید رفت کنار پوریا و با دستش مچ پوریا را محکم گرفت .و گفت:چی کار کردی تو؟پوریا حرفی نزد .دستشو کشید بیرون و رفت توی حیاط .

 

پوریا توی حیاط بود و داشت می رفت طرفه در .حمید گرفتشو نگذاشت که بره .باران جلوی در ایستاده و بهت زده به هر دوی اونها خیره شده بود .از لابه لای شونه های باران نگاهشون می کردم.صدای اونها هر لحظه داشت بلند تر می شد .اتفاق های این مدت یکی یکی از جلوی ذهنم گذر می کرد .سرنگ خونی ،مهران و شبی که توی خیابان بودم.با سیلی محکمی که حمید به پوریا زد به خودم اومدم.باران کنار حمید توی حیاط ایستاده بود .پوریا خواست با همون دستی که برده بود طرفه صورتش به حمید سیلی بزنه ولی این کار رو نکرد .صورتش از اعصبانیت سرخ سرخ شده بود.رفت طرفه در و درو محکم زد بهم.حمید سریع در خونه رو باز کرد و رفت بیرون ولی نتوست جلوی پوریا رو بگیره .اشک توی چشمام حلقه زده بود .هنوز جای سیلی حمید رو روی صورتم احساس می کردم.حمید جلوتر از باران داخل سالن شد .به من نگاه می کرد .نتونستم خودمو کنترل کنم .چونم می لرزید .زدم زیر گریه و رفتم توی اتاقم.نیم ساعتی گذشته بود .روی تخت دراز کشیده بودم و قاب عکس مامان رو گذاشته بودم روی بالش کنار صورتم.یاد روز های آخری افتاده بودم که مامان توی بیمارستان بستری بود .خیلی لاغر و ضعیف شده بود .رنگ صورتش به زردی میزد ولی بازهم لبخند همیشگی روی لب هاش بود .بالشم خیس اشک شده بود .به یاد مراسم خاکسپاری مامان افتادم .قاب رو محکم گرفتم توی بغلم و زدم زیر گریه .با صدای باز شدن در اتاق روم رو برگردوندم.حمید بود.سریع نشستم روی تخت و اشک هامو پاک کردم.حمید آروم درو از پشت سر بست .نگاهشو انداخت روی زمین و نشست روی تخت.سرش رو آورد بالا و خواست حرفی بزنه ولی چشمش به جای سیلی محکمی که بهم زده بود افتاد .سرشو  انداخت زیر مکثی کرد و در حالیکه صداش می لرزید گفت:معذرت می خواهم.

با پشت دستم اشک های صورتمو پاک کردم.برای چند لحظه سکوت کرد ولی دو باره سرش رو آورد بالا نگاهم کرد و گفت:می دونی کجا رفته؟

آروم گفتم:خونه مهرانه.

 

گفت:شمارشو داری؟

 

گفتم:نه .

زل زده بود به من.گفت:نمی خواهی برای من تعریف کنی ؟

دیگه کنترلمو از دست دادمو زدم زیر گریه وگفتم:کاش هچ وقت نرفته بودی.پوریا خیلی تغییر .. و دیگه نتونستم ادامه بدم .

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود .گوشی پوریا همچنان خاموش بود.حمید واقعا نگران شده بود .گوشی بیسیم رو گرفته بود دستشو به دوستای قدیمی پوریا زنگ میزد ولی من مطمئن بودم که پوریا خونه ی مهرانه.باران کنار من روی مبل نشسته بود .سرم رو گذاشته بودم روی شونه هاش .نمی دونستم از نبود پوریا باید خوشحال باشم یا ناراحت .دیگه واقعا می ترسیدم.قطعا پوریا خیلی خیلی از دستم اعصیانی بود .حمید از روی مبل بلند شد .گوشی رو گذاشت روی مبل و رفت توی اتاقش .۱-۲ دقیقه ای گذشت .پلکهام سنگین شده بود .خیلی خسته بودم با صدای باز شدن در اتاق .بند دلم پاره شد .سریع روم رو برگردوندم.حمید جلوی در اتاقش ایستاده بود داشت کمربند شلوارشو می بست .زل زده بودم به کمربندش .یاد شبی افتاده بودم که از پاسگاه برمی گشتیم.برای یکم لحظه تمام تنم لرزید .به خودم که اومدم حمید رو دیدم که داشت زیر چشمی منو نگاه می کرد .روم رو برگردوندمو به مبل تکیه دادم.باران از روی مبل بلند شد و رفت نزدیک حمید .گفت:کجا می ری؟

 

در حالیکه داشت کتشو می پوشید گفت:دنبالش .

باران گفت:نصفه شبه .می خواهی منم بیام .حمید گفت:نه بابا کجا را بیفتی ؟بمون پیش ساحل .اینو گفت و رفت طرفه در .کفش هاشو از توی جاکفشی برداشت و در رو باز کرد .اون ها رو پوشید و  رفت پائین ایون .نگاهی به باران که کنار در ایستاده بود کرد و گفت:حواست به ساحل باشه.خبری شد به گوشیم زنگ بزن.


 

نوشته شده توسط ساحل در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 10:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت